eitaa logo
𝑨𝒏𝒐𝒕𝒉𝒆𝒓 𝑳𝒐𝒗𝒆
687 دنبال‌کننده
395 عکس
306 ویدیو
24 فایل
@anotherlovee چنل محافظ ✨ نفس هایت شاعرانه ترین احساس ها را درون رگ هایم جاری می‌کند. من در کنارِ تو تمام معشوقه های افتاده روی پرد‌ه‌ی سینما را درونِ قلبم احساس می‌کنم.✨
مشاهده در ایتا
دانلود
منتظر روزی ام که خنده جایگزین اشک بشه !
نهایت پیام این حرف ها حلال کنید )
خوبی بدی هر چیزی نمیدونم تا چه مدتی ممکنه نباشم اما قراره کامل از فضای مجازی گوشی تلفن و ...جدا باشم اما این چنل به حکم یادگاری اینجا گوشه ایی از ایتا خاک خواهد خورد
شاید یک روزی دوباره اینجا باشم و دوباره باهاتون حرف بزنم
ممنونم که بودید و هستید
حضورتون حکم بغل پر مهر و بزرگی رو برای من داره و خواهد داشت
خلاصه بتونم براتون از اتفاقات اخیر بگم اینه که هیچ چیزی اونطور که باید میبود نبود )
اما برای همیشه شما و حرف های زیباتون تک تک لحظه هایی ک در این سه سال از زمانی که این چنل و چنل های قبلی برپا بود تک تک آدم هایی که هنوز هستند یا رفتند تک تک اینها نه تنها در ذهنم بلکه در اعماق قلبم بین دوست داشتنی های صندوقچه ی قلبم خواهند موند )
شبتون به زیبایی روشنایی ماه و دور از تاریکی ) شبتون بخیر✨
هدایت شده از رومینا !'
پارت سی و نهم اگر دوستتان از پشت به شما خنجر بزند، شاید شما شروع کنید به کتک کاری و موهای به ظاهر دوستتان را بکشید و یا حتی در صورتش بزاغ دهانتان را پرت کنید ولی چیزی که در اینجا میخوانید اصلا قرار نیست با تصور شما یکی باشد خودتان را بجای اوژنی بگذارید تصور کنید آنا روبروی تان، خیلی خونسرد ایستاده و آماده است تا کوچکترین حمله ای به او کنید تا دخلتان را بیاورد احتمالا دارید سعی میکنید به او حمله کنید و ناسزا بگویید ولی بدنتان همراهی نمیکند! اوژنی بدون هیچ واکنشی فقط یه آنا نگاه میکرد آنا لبخندی بزرگ زد ، طوری که لبخندش از صورت کوچکش بزرگ تر بود! خندید و شروع کرد به قدم زدن _واقعا فکر کردی مثلا چه آدم بزرگ و مهمی هستی که من وقت و هزینه ی با ارزشمو صرف کنم تا مثلا به تو و دوستای احمق تر از خودت ضربه بزنم ؟ آنا دیوانه وار به این طنز تلخ خندید و ادامه داد _اعتماد به نفستونو دوست دارم! صدای بم اوژنی بدون ذره ای لرزش و ترس طنین انداز شد. _تو وانمود کردی دوست مایی! وانمود کردی دلسوز و مهربونی و میتونی کمک کنی...مثل ی موش حقیر و ترسو، تو ی جلد دیگه از شخصیتت قایم شدی!و الان حرف از قدرت میزنی!خنده دار نیست؟ آنا چند قدم نزدیک تر آمد نفس به نفس اوژنی ایستاد و در چشم های اوژنی خیره شد. _من فقط خودم بودم آقای کلاوس! شما انقدر احمق بودین که به تک تک حرفام گوش می‌دادین! پوزخند زد و به حالت حقیرانه ای صورت اوژنی را واکاوی کرد. _من خودم میدونستم کتاب تو سالن خزندگان نیست!ولی باز شما احمقا رفتین اونجا...تعجب میکنم چجوری باز زنده موندین! اوژنی بدون اینکه حالت صورتش تغییر کند گفت _الانم قراره تعجب کنی چجوری میکشیمت! صدای باز شدن ناگهانی در از پشت شنیده شد مار غول پیکری وارد شد که ملودی پشت آن نشسته بود دریا و ملودی قرار نبود تنهایشان بگذارند اوژنی به سمت آنها دوید و ملودی شمشیری برای او پرتاب کرد اوژنی خیز برداشت و آن را قاپید به محض لمس کردن شمشیر دستش نزدیک بود آتش بگیرد ملودی فریاد زد _اون شمشیر اتشین و بردار و ایزا رو نجات بده! اوژنی به سمت سکو دوید آنا بشکنی زد و مجسمه های نیزه در سینه، زنده شدند. نیزه ها را از قلب خود بیرون کشیدند و به سمت دریا حمله ور شدند دریا با آتش دهانش یکی یکی مجسمه هارا ذوب میکرد یکی از مجسمه ها نیزه اش را در دهان دریا فرو کرد دریا در خودش پیچید و آتش دهانش خاموش شد ملودی پایین پرید و شمشیرش را بیرون آورد و به سمت آنا حمله ور شد آنا سوتی زد و دست ملودی یخ زد ملودی لبخندی زد و گفت _مهارت شمشیر بازی من و دست کم گرفتی زنیکه ی کوتوله؟ آنا با دستهایش شمشیری بوجود آورد و خندید _فکر کنم بهتره یکم از سر و تهت بزنم تا توام کوتوله بشی ! پشت سرشان ،اوژنی رومینا را بی هوش از زنجیر ها جدا کرد و از سکو پایین آورد او را به ستونی امن تکیه داد و صورتش را نوازش کرد _این کابوس و تموم میکنم؛بهت قول میدم!
شمشیرش را از کنار رومینا برداشت و به صحنه پشت سرش نگاهی انداخت 
ملودی با دو دست یخ زده با آنا میجنگید
ولی 
وضعیت دریا به نظر خوب نمی آمد!
به سمت دریا دوید.
شجاعانه شمشیر را کنارگ گردنش گرفت و پای یکی از مجسمه ها را قطع کرد شمشیر را محکم تر گرفت و روی کمر دریا پرید که از درد به خودش می‌پیچید شمشیر را روی نیزه ای که در دهان دریا بود گذاشت و ذوب شدنش را تماشا کرد دریا مکثی کرد و آرام آرام گردنش را بالا تر آورد. آتش دهانش شروع کرد به شعله کشیدن. مجسمه ها به سمت عقب پسروی میکردند. دریا یکی دیگر از آنها را ذوب کرد حالا روی هم رفته سه مجسمه روبرویشان ایستاده بودند به نظر می آمد در صحنه ی پشتشان ملودی داشت موفق میشد لبخندی روی چهره ی اوژنی نقش بست فریاد زد _ دریا داریم تمومش میکنیم! حمله کن! دریا گردنش را بالا تر آورد تا حمله کند. اوژنی دستش را روی فلس های دریا گذاشت تا او حمله کند ولی لحظه ای تعادلشان به هم خورد دریا داشت پیج خوران به سمت زمین می افتاد اوژنی از روی دریا پرت شد روی زمین یخی ! روبرویش دریا آرام آرام بی هوش شد. اوژنی با تقلا روی پاهایش ایستاد ؛ ولی با دیدن پشت سرش همانطور ایستاده ماند! مردی با مو و ریش های ژولیده و خیلی بلند پشت سر دریا ایستاده بود _ببخشید پسرم ولی الان برات بهتره بی هوش باشی! 🏛@Rominachanell 🏛@anotherlove
و من آغازگر چشمان توام !