آنــــ روز | (:
بعد اون راهیان، با فاصله کم، سفر دیگهای رفتم، بعدش عید دیدنی، ماه رمضوت، اعتکاف، دانشگاه، طرح و
انصافاً هم با انسانهای فوق العادهای آشنا شدم سفرهای فوق العادتای رفتم، مکان، هایی رو تجربه کردم که فوق العاده بود!
و بابتش شکر🌱
آنــــ روز | (:
انصافاً هم با انسانهای فوق العادهای آشنا شدم سفرهای فوق العادتای رفتم، مکان، هایی رو تجربه کردم
خب
وقتی سفرهام رو شروع کردم، روزهایی بود که تمرین میکردم که مهر بورزم و به بقیه اجازه بدم که اونها هم بهم محبت کنن و... تمرین میکردم که محبت رو باید مدیریت کرد و این به معنی این نیست که ازش اسنفاده نکنی، به این معنیه که بتونی محبت کنی، بروز داشته باشی، عشق بورزی
و تمرین من زیادی مهربون بودن بود!
آنــــ روز | (:
خب وقتی سفرهام رو شروع کردم، روزهایی بود که تمرین میکردم که مهر بورزم و به بقیه اجازه بدم که اونه
تصور کنید فردی باشید که قبل اون حسابی گارد داشتی و نمیزاشتی کسی بهت نزدیک بشه، حالا که گارد رو پایین آوردی...
مدام باید از آدمهایی که سعی کردی بین خودتون محبت ایجاد کنی، خداحافظی کنی
آنــــ روز | (:
تصور کنید فردی باشید که قبل اون حسابی گارد داشتی و نمیزاشتی کسی بهت نزدیک بشه، حالا که گارد رو پای
تمرین میکردم که دل بدم ولی دل نبندم!
محبت کنم ولی بدونم باقی نخواهد ماند
رفاقت ایجاد کنم، همدل باشم، یاری کنم ولی منتظر ادامه نباشم، بزارم و برم
آنــــ روز | (:
تمرین میکردم که دل بدم ولی دل نبندم! محبت کنم ولی بدونم باقی نخواهد ماند رفاقت ایجاد کنم، همدل
میشد آروم و ساکت بود، با کسی ارتباط نگرفت که جدا شدنه سخت نباشه،
ولی خب، این تمرین من نبود!
دختری که سالها محبت و دل بستگی رو کنار گذاشته بود به خاطر ترس از دست دادن
وقتی تصمیم گرفت این گارد رو کنار بزاره، خدا براش جوری برنامه ریخت که مدام بخواد دل کندن رو تجربه کنه و...
به نظرم تمرین فوی العادهای بود، خیلی قوی، تر و متعادلتر شدم💪🏻🌱😂
آنــــ روز | (:
با خودم قول داده بودم یه روزی برآیند سفرهام رو بنویسم و امروز شد
شنیده بودم این دنیا شبیه یک سفره، نباید روش حساب کرد و... نمیفهمیدم یعنی چی
تا اینکه دائم السفر شدم!
آنــــ روز | (:
تمرین میکردم که دل بدم ولی دل نبندم! محبت کنم ولی بدونم باقی نخواهد ماند رفاقت ایجاد کنم، همدل
و اضافه کنم که این سری پیامها، یک روایته، نه پست آموزشی و انگیزشی
هدایت شده از ستاره یخی✨❄️
یه خاطره از کاظمین خیلی تو ذهنم مونده...
کاظمین که بودیم، تازه هوا از اون حال و هوای بارونی در اومده بود. تقریبا نصف شب رسیده بودیم. برای نماز صبح که میخواستیم بریم زیارت، گفتن که ظاهرا شب قبل زلزله اومده بوده. ما که چیزی حس نکرده بودیم. گفتیم نماز آیات به ما واجب نمیشه لابد. از هتل که در اومدیم، دیدیم آسمون سرخ و سیاهه! تا به حال همچین آسمونی ندیده بودم! انگار که خون تو هوا پاشیده بودن! به حرم که رسیدیم، بعد از نماز صبح، نماز آیات خوندیم. نماز که تموم شد، یادمه وارد یه شبستانی شدیم که مسقف بود. خیلی جزئیات اونجا رو یادم نیست. فقط یادمه که رفتم زیارت نامه بیارم،زیارت نامه ها و قران و مفاتیح ها همه ست چرم قهوه ای روشن و طلاکوب بودن. انقدر قشنگ بودن که به بابام گفتم بابا! میشه یکی از اینا رو ببریم با خودمون؟ 🥺
بابامم خندید و گفت که اینا وقف اینجاست، اجازه نداریم چیزی ببریم! و من با چه حسرتی! 🤧 زیارت نامه خوندم.
ولی الان که میبینم، واقعا یسری رزقا مخصوص زمان ها و مکان های خاصه! نمیتونی همیشه داشته باشیشون، فقط میتونی تو همون لحظه ازش لذت ببری!
خدا بهتون رزقی رو بده که هر بار بهش فکر میکنید لبخند بزنید 🙃❤️
#خاطرات
#آورثینک
آنــــ روز | (:
یه خاطره از کاظمین خیلی تو ذهنم مونده... کاظمین که بودیم، تازه هوا از اون حال و هوای بارونی در اومده
خلاصه داستان سفر، همین نتیجه گیری کوتاهِ آخر این داستانه...