.
.
ما مکتبی را میخواهیم که انسان را زیاد کند، نه فقط علم و عقل و ثروت و... او را؛ انسان را زیاد کند تا او بتواند به استعدادهای تکامل یافتهاش جهت بدهد و آن را رهبری کند؛ که زیاد شدن انسان و رشد انسان؛ یعنی همین جهت دادن به خویشتن و رهبری کردن خویش.
✦ مسئولیت و سازندگی ✦
علی صفایی حائری (عین. صاد)
@anrooz
آنــــ روز | (:
هر کار جز از برای او کردی ضرر کردی...
میدونم حاضری جونت رو هم بدی
ولی آیا حاضری از آبرو و اعتبار و اعصابت هم بگذری؟
وقتی خودت هم خودت رو ول کردی
ولی هنوز خدا و اهل بیت(علیه السلام) رهات نکردن...
آنــــ روز | (:
خدایا همونطور که صورتم رو زیبا آفریدی، سیرتم رو هم زیبا بگردان...
سخنران مراسم گفتن این دعای آینه نگاه کردنه...
از صدای برخورد قاشق و چنگال به ته قابلمه چدن، بیدار شدم.
رضا بود و نمیدانم ساعت چند که بالاخره کره اسب لرزان تبلیغ محرم را جایی بسته بود و آمده بود.
دوباره آمدم بخوابم که صدای خش خش کشیده شده سر ناخن ها ب پوست خشک اش مثل صدای کشیده شدن نعلین روی آسفالت رفت روی مخ ام.
غر زدم:« برو بیرون خودتو بخارون»
بهش برخورد
گفت:« باشه»
لابد انتظار داشت بگویم:« وای عزیزم چقد خوب که از خواب بیدارم کردی، ممنون که هستی!»
محمد حسن قل خورد و نق زد، پوشک اش نکرده بودم و زیرش تشک چه پهن بود، دست بردم، دیدم خیس است، بدون اینکه چشم هایش را باز کند، نق می زد و سرش را می گرداند دنبال شیر.
پریدم که پوشک بیاورم و از خیسی شلوار نجاتش دهم.
بعد از کلی قربان صدقه رفتن آرام شد و چشم هایش را نیمچه باز کرد، کارم که تمام شد، تا شیر بدهم و بخوابد مدام فکر کردم و فکر کردم
یادم که نیست چه شد
که همیشه آدم یادش نمیماند چه میشود و کلاف ذهن چجور می پیچاند خودش را که مثلاً به فلان فکر می رسد.
به یک جایی در فکر که خودش متعجب می شود
«چیشد که من ب این فکر می کنم؟»
سر کلاف را در ذهن رها میکنی و برمیگردی عقب، بین فکر ها همینجور گم می شوی و گم می شوی تا یکهو آن وسط ها یک فکر را گیر میاوری
« آهان داشتم به این فکر می کردم که بعدش...»
«که بعدش؟» یادت نمی آید نقطه اتصال چه بود
اه لعنتی
می خواهی برگردی سرکلاف را بگیری ولی دوباره گم می شوی و گم می شوی و در آبشار فکر یکهو زیر پایت خالی می شود و هیچ نمی یابی.
آخر مجبور می شوی رها کنی خودت را
که همینجور نیم ساعت گذشته و بچه شیرش را خورده و تو بلند می شوی برای آب نیمه شب ات
تازه ساعت را می بینی
۲ است.
به خودت می گویی:« تا چند کیلو حافظه پر کنی با کلمات درهم ات خواب بر می گردد.»
@talabehbesharat79
هدایت شده از SovarMedia | صُور مدیا
23.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردونه پای عهدت موندی...
و هنوز که هنوزه از تو به عنوان باوفاترین فرستاده یاد میشه.
...
۱۴۰۲/۰۴/۲۷؛ میدان انقلاب
@Sovarmedia
آنــــ روز | (:
مردونه پای عهدت موندی... و هنوز که هنوزه از تو به عنوان باوفاترین فرستاده یاد میشه. ... ۱۴۰۲/۰۴/۲۷؛
وقتی عمیق میشی
میبینی حتی خودتم میتونی نامرد بشی...
وقتی ذهنت ناآرومه ولی باید بنویسی...
فایل رو باز کردم تا ویرایشش کنم و دیدم انگار هیچ وقت سرش آروم نبودم...
ولی اگر منتظر رسیدن شرایط ایده آل باشیم، هیچ وقت نمیرسه!
پ. ن: مسلماً وقتی بخوام نسخه نهاییش رو ارایه کنم، یادداشتهایی که برا خودم لا به لاش کاشتم رو پاک میکنم، ولی علیالحساب، هر چیزی که ذهن رو آروم کنه خوبه