هدایت شده از مدرسه تربیت اسلامی فیض
#گزیده_کتاب
بعد روضه #سهساله امام حسین، باباها مهربانتر میشوند...
🔹منطقهای در مغز مسئول مهربانی است. روانشناسان برای تمرین مهربانی به مادران توصیه میکنند که برای فرزندانشان داستانهایی را تعریف کنند که در آن به کسی ظلم شده باشد؛ در حین داستان، عاطفه کودک را پرورش دهید! به این صورت که مثلاً با آن کسی که به او ظلم شده همدردی کنید، مثلاً بگویید کاش من بودم و او را کمک میکردم، تا کودک نسبت به آن کسی که ظلم کرده است، تنفر پیدا کند.
با این کار بچهها مهربانتر میشوند. در مغز موادی ترشح میشود که شما را مهربانتر میکند...
🔸الله اکبر از این عاشورا که برای ما همه چیز دارد!
روضه یعنی تجسم مظلوم و ایجاد نفرت به ظالم با گوش دادن به یک داستان واقعی و نه خیالی!
🔹آزمایش گیلبرت برای تمرین مهربانی کجا و روضههای باصفای حضرت ارباب کجا؟!
آنها که این گنجینه را ندارند، از خودشان داستان درست میکنند و در حین آن مهربانی تولید میکنند: کاش آن نامرد را من میزدم و ...کاش بودم و یاری میکردم... الهی بمیرم برای آن کسی که سیلی خورد...
ولی ما روضه داریم...
🔸روضهای که تجسم میکنید و احساس شفقتآمیزتان را در طول یک قصه برای کودک رشد میدهید. هرجا ظلم شده تحریک عاطفه میکنید و احساس مهربانانه و حمایتگرانه کودک را با آن تقویت میکنید!
اثبات شده است انسانی که اینگونه در روز چند بار بگرید، مهربان میشود؛ مهربانِ مهربان!
🔹بعد روضه سهساله #امام_حسین ، باباها مهربانتر میشوند و رفتارشان بهتر میشود، بعد روضه جناب رباب، مادرها و به همین ترتیب کربلا برای هرکسی روضهای برای بااخلاقتر شدن دارد...
روضه یک تمرین مهربان شدن است؛ به شرطی که تجسم کنید.
📚برشی از کتاب روضه اصحاب چیست؟
حجت الاسلام علو
#محرم
🌐 مدرسه تربیت اسلامی فیض:
https://eitaa.com/joinchat/3663200274C6970f55f3d
🔸🔹🔸🔹🔸
آنــــ روز | (:
به یک کامیون اعتماد به نفس احتیاج دارم
۲۱ سالمه، بچه بزرگ خانوادهم، نزدیک ۵ ساله دارم کار تشکیلاتی میکنم، خیلی کارای عجیب غریبی کردم که به ذهن خیلیا هم نمیرسه چه برسه انجامش بدن، تو نویسندگی کلی ادعا دارم، میتونم ساعتها براتون از اینکه چطوری یه تدریس خوب داشته باشید، یه جلسه رو اداره کنید، یه کانال رو بالا ببرید، و یه عالمه مبحث حرفی و فکری دیگه حرف بزنم
ولی هنوزه که هنوزه، برام سخته با بعضی آدما صحبت کنم، درباره بعضی چیزا صحبت کنم، جواب دادن به پیامام برام کابوسه و...
الآن حس میکنم وزنههای سنگینی روی دوشمه که کشوندنش تمام استخونام رو داره له میکنه
اما بازم نمیتونم پیام بدم و خودم رو راحت کنم
چمه من آخه؟
آنــــ روز | (:
۲۱ سالمه، بچه بزرگ خانوادهم، نزدیک ۵ ساله دارم کار تشکیلاتی میکنم، خیلی کارای عجیب غریبی کردم که
فقط یه سلام، ظهر شما به خیر عادیه
و توضیح مسئلهای که بیشتر از چیز دیگهای بهش تسلط دارم
کسی هم که باید بهش پیام بدم هم ادم ترسناکی نیست
ولی دلم میخواد جیغ بزنم
ذهنم توانایی جملهبندی رو از دست داده، دیگه دلم نمیخواد بقیه پیامام رو جواب بدم و...
آنــــ روز | (:
فقط یه سلام، ظهر شما به خیر عادیه و توضیح مسئلهای که بیشتر از چیز دیگهای بهش تسلط دارم کسی هم که
حتی کسی رو ندارم متنی که نوشتم بفرستم رو تأیید کنه، حس میکنم هر لحظه وسواس فکریم قراره تشدید بشه
آنــــ روز | (:
حتی کسی رو ندارم متنی که نوشتم بفرستم رو تأیید کنه، حس میکنم هر لحظه وسواس فکریم قراره تشدید بشه
خب
زنگ زدم به کسی، و گفت برام حلش میکنه،
و خب، کلاً اون پروژه رو از پروژههای ذهنیم خط زد برام
و الآن خییییییییلی خوشحالم🥳
هدایت شده از FallenStar
انگار غم نوعش توی ضرب های سینه زنی فرق داره...
واحد سوگش سنگینه...
دلت توش خسته است...
انگارش غمش خیلی عمیق تره...
دو ضرب که سینه میزنی، دلت تنگه...
غم داره، ولی میخوای بیانش کنی...
چهار ضرب سینه زنیش محترمانه تره...
سرت رو بالا میگیری...
افتخار داره...
غمش ازت انسان میسازه...
مثل مُقارهای یه منبتکاره که داره تندیس میسازه...
داری از وجودت تندیس میسازی!
زمینه که میزنی، تنت خسته تره...
میخوای ولی هنوز ادامه بدی...
میخوای بری جلو...
میخوای بگی انگار حسین در زمینه ی زندگی من همواره جاریست.
وقتی شور میزنی، جگرت میسوزه...
میخوای قلبت از قفسه سینه بیرون نزنه...
سینه ات درد میکنه...
معمولا محکم تر سینه میزنی...
کنارش اشکت جاریه...
میسوزه دلت...
خسته میشه دلت بعدش...
درد میکشی!
کلا سینه که میزنی، احترام میخری!
سینه که میزنی، امامت نگاهت کرده!
لبخند میزنه بهت...
خدا هم نگاهت میکنه، به ملائکش میگه:"نگاهش کنید! این بنده ی منه، جوون منه! شما میگفتید چرا دوباره انسانی خلق میکنم که خون میریزه؟
به حسینم و خانوادش و اصحابش و سینه زنانش نگاه کنید..."
آنــــ روز | (:
روز دوم سرکار خانم نصیری https://eitaa.com/ftmh_nasiri
آدرس کانال فاطمه رو هم گذاشتم...
هدایت شده از رسانه هنری نفحات
روایت هایی از دلدادگی
نمیدونم این موضوع رو چطور براتون بنویسم. امشب بعداز موکبمون توی کرج تپسی گرفتم که بیام تهران خونهمون، ساعت ۳:۴۰ دقیقه صبح تپسی گرفتم یه راننده جوان تیپ و قیافه امروزی، سلام علیک کردیم گفت این موکب شما گفتم آره منتظر گاردش بودم که گفت ما هم یه خیابون دیگه موکب داریم چهره و تیپش به این حرفا نمیخورد اما مرد این حرفا بود، به محض اینکه دید بهائیا توی اون شهرک نمیذارن کسی عزاداری کنه رفته یه موکب زده چایی شربت میده.
جالبش اینجاس میگفت از ۱۲شب تا ۷صبح مسافرکشی میکنم خرج ایستگاه دربیاد، حتی یه جوان امروزی از این فرقه ضاله بهائیت بیزاره برا اینکه پوزشونو به خاک بماله بیخ گوششون شعائر رو حفظ کرده و بی تفاوت نبود میگفت من برا امام حسین جون میدم اینا دشمن امام حسینن، من که ازش درس گرفتم راست میگفت ما با بهائیها نه دوستیم نه هم وطن
علی آقا دمتگرم.
مي گفت که برای اولین بار میخواستم برم کربلا اینم پاسپورتمه ولی چون شنیدم این بهائیها نمیذاشتن اونجا کسی مشکی بزنه و عزاداری کنه کربلا نرفتم و کربلای من اینجاس،اینجایی که باید پرچم امام حسین رو ببرم بالا و کربلا نرفتم و هزینه کربلامم گذاشتم برا ایستگاه
💬سامان
#پای_کار_حسینیم
🔰|رسانه هنری نفحات|🔰
@nafahat_graphic