سعی میکردم ثانیه به ثانیه رو ببلعم تا فراموش نشه و خوب روایت کنم...
پرچم گنبد حضرت معصومه(سلام الله علیها) همراهم بود، پرچمی که انگار مدتی هم همنشین شهید گمنام بوده...
با قلدری گرفته بودم، آورده بودم که الا و بلا باید بیاد خوابگاه، باید خودم ببرم اتاقم، و باید جوری بشه که حداکثر تعداد ممکن، توی حال خوبش شریک باشن
اولش با خودم گفتم شروع میکنم میبرم بعضی اتاقها تا ببینم چی میشه، عزم کردم و از طبقه خودمون، تقریباً هر اتاقی که بیدار بودن رو سر زدم
البته من که سر نزدم، خود حضرت سر زدن، دوست داشتم حال و هوای حضرت، خیلی بیشتر بپیچه بین بچهها و خب
نمیدونم حاصل چی بود، من تلاشم رو کردم
و خب، تجربه جالبی بود، سعی میکنم هر چیش رو که یادم مونده بنویسم
پ. ن: صدای بچههای دو طبقه رو ضبط کردم، ولی خب، گمونم به درد نخوره
متأسفانه صدای جذابترین گفتگو ضبط نشد😅
آنــــ روز | (:
سعی میکردم ثانیه به ثانیه رو ببلعم تا فراموش نشه و خوب روایت کنم... پرچم گنبد حضرت معصومه(سلام ال
اول این جذابترین رو بگم:
این یه چیز طبیعیه که طبق هر الگوریتمی هم پیش بری، واقعاً انرژیبر و نادره که بتونی هممممهٔ بچههای خوابگاه رو پوشش بدی و ببینی، امشب هم مستثنی نبود
بعضی از اتاقها خواب بودن و درشون رو نزدم، بعضی از اتاقها، فقط یه نفر توش بود و بقیهشون رو ندیدم و...
توی اتاق یکی از همکلاسیهام بودم که گوشیم زنگ خورد، محل ندادم، باز زنگ خورد، مجبور شدم خداحافظی کنم و بیام بیرون
هم اتاقیم بود، گفت اومدن دم در اتاق دنبال پرچم، متعجب شدم، چون عموماً شماره اتاق نمیدم که هم اتاقیها اذیت نشن، خلاصه، بهم سپرد که فلان اتاق رو هم برو سر بزن، و ما گفتیم چشم
طبقهٔ سوم رو که تموم کردم، به دلم افتاد که اول برم سراغ این اتاق، بعد برم طبقه پایین
رفتم در زدم و با استقبال با شکوه رو به رو شدم،
بهم میگفت قیافهم رو نبین که لاک زدم، من خیلی به این چیزا اعتقاد دارم، رفته بود سرپرستی، سراغ پرچم رو گرفته بود، شماره اتاقم رو بهش داده بودن و باز رفته بود پیگیری، تا بالأخره به پرچم رسیده بود
میگفت نذر امام رضا(علیه السلام) کردم که اقتصاد دانشگاه دولتی قبول شم و همون موقع نذرم رو ادا کردم، امام آوردتم پیش خواهرشون
میگفت که، من میگفتم خب امام حسین(علیه السلام) که امام حسینه، حضرت عباس که حضرت عباسه، امام رضا(علیه السلام) که هوامون رو دارن، ولی بقیه ما رو قبول ندارن تا اینکه اومدم قم
تعریف کرد که یه بار با حال گریون رفته بودم حرم، همونجا گوشیم زنگ خورد و مشکلم حل شد، شر شر اشک میریختم، حالا از حجم ناباوری و خوشحالی
از حمایتی که حضرت دارن، از آرامشی که به ما مسافرا میدن، از حجم پناه بودنش گفتیم
اینکه با وجود ایشون، ما هیچ وقت اینجا حس تنهایی و غربت نداریم
و آره اتاق خاصی بود
ازم پرسید حالا اگر پارچه بمالم این رو متبرک میشه؟ رفت پارچهای که از حرم گرفته بود آورد متبرک کرد ببره برا شفای مریض، جانماز و چادر و تسبیحش رو متبرک کرد و...
آره خلاصه، این اتاق، یه زیارت خیلی اختصاصیتر داشت...
آسمونِ دانشگاه رنگی شده
از پنجرهٔ اتاق بسیج نگاه میکردیم
یکی از بچهها با ذوق گفت:
الآن ندا مییاد أنا بقیة الله
یه نظرسنجی
حالا که داریم برا راهیان امسال برنامه ریزی میکنیم، به نظرتون بهتره قدس رو تو راهیان بهمن بزاریم یا چون یکم دوره بزاریم برا تابستون که بچهها درس ندارن؟ 🤔
هدایت شده از روزمَرْگی!
در حالی که بعضی ایرانیا خودشونو میکشن که حجاب مال عرباست و به ما ربط نداره، خیلی از اعراب هم فکر میکردن حجاب از رسومات ایرانی وارد احکام اسلام شده.
صرفا جهت جلب توجه شما
هدایت شده از دانشجـــو🎓
اخیرا متوجه شدم که دانشجو هایی که چند سال در شهری دیگه درس میخونن، وقتی بعد از تحصیل برمیگردن شهر خودشون، دیگه اون آدم سابق نمیشن. نه دوست صمیمی دارن، نه این شهر خونه خودشونه، نه غریبه ان و نه آشنا. معلق ان.
- Dr.Wick
👉🏻 @Daneshjooyan
آنــــ روز | (:
اخیرا متوجه شدم که دانشجو هایی که چند سال در شهری دیگه درس میخونن، وقتی بعد از تحصیل برمیگردن شهر خو
خوابگاهی بودن تجربه جالبیه
میتونه خیلی رشد براتون داشته باشه
ولی لازمه مدیریتش کنید که بعد از تموم شدنش، برگشتن به خونه اونقدرام براتون بحران نباشه