آنــــ روز | (:
ظرفیت دوست داشتن؟ 🤔 تا حالا بهش فکر نکرده بودم
میشه یکی این رو برام توضیح بده؟
آنــــ روز | (:
یه پیام ناشناس! جداً هم ناشناسه، چون تا اونجایی که من حواسم هست، تمام اعضای کانال شناخت کافی ازم
ولی باشه
من متولد مرداد ۸۱ هستم، یعنی امسال ۱۹ سالم کامل شده و وارد ۲۰ سالگی شدم، ولی خب به قول علما! 😂😂، نوزده سالمه هنوز
بعد...
دانشجو ام، علوم کامپیوتر میخونم
از کتاب خوندن و فکر کردن و نظریه ساختن و بحث دربارهشون لذت میبرم
و با دوستام یه هیئت مخصوص نوجوونا داریم که باعث میشه خیلی تو محیط نوجوونونه باشم و خیلی از دغدغههام مخصوص نوجوونای کم سن و سال باشه که نگرانشونم که درگیر التهابات و مشکلاتی که بین هم سنهاشون رایجه نشن
آنــــ روز | (:
یه پیام ناشناس! جداً هم ناشناسه، چون تا اونجایی که من حواسم هست، تمام اعضای کانال شناخت کافی ازم
اگرم منظورت بیوگرافی کاناله
باید بگم به این دلایل کانال درست کردم:
--از بین بردن ترسم برای نوشتن(راستش از نوشتن نمیترسم، از خونده شدن نوشتههام میترسم)😂
--از بین بردن تنبلیم برای نوشتن(بالأخره باید از جایی شروع میکردم و حس کردم کانال نویسی، و روزانه نویسی بهترین راهه)
-- نوشتن نظریههام (خودم عاشقشونم، دوست ندارم نشنیده و نخونده، با خودم برن زیر خاک)
--شاید بعدها که کانالم به تعداد اعضای بالا رسید!(عمراً😂😂😂)، کارای خفن تر و راهبردی تر
آنــــ روز | (:
اگرم منظورت بیوگرافی کاناله باید بگم به این دلایل کانال درست کردم: --از بین بردن ترسم برای نوشتن(ر
در نتیجه میتونی همونطور که بالاتر یادت دادم از کانال بری بیرون، اصلاً هم شکست عشقی نمیخورم😂😂😂
میتونی هم بمونی یا دوستات رو دعوت کنی، هر جور راحتی
یا مثلاً میتونی هرروز تو ناشناس به حرفام جواب بدی😁
آنــــ روز | (:
اگرم منظورت بیوگرافی کاناله باید بگم به این دلایل کانال درست کردم: --از بین بردن ترسم برای نوشتن(ر
حالا که فکر میکنم احتمالاً بیوگرافی معنی دیگهای بده، ولی من در همین بلدم، شرمنده😂
تو همانگونه ای که من دوست دارم، کاش من هم همانگونه باشم که تو دوست داری
از عاشقانهترین، عارفانهترین و خفن ترین مناجاتهاییه که میشه با خدا کرد🙃
آنــــ روز | (:
yadam bashe darbare oon do ta derakhte benevisam
آهان این دوتا درخته
مال اون موقع ست که سنم کمتر بود
رفته بودیم مسافرت،
دوتا درخت دیدم که خییییییلی با هم فاصله داشتن، نامردا خیلی دور از هم کاشته بودن، شاید دوتا ماشین رو از درازا میشد بینشون پارک کرد
ولی اینا انقدررررر بزرگ شده بودن، انقدرررر رشد کرده بودن که شاخههاشون با هم ترکیب شده بود و نمیشد تشخیص داد کدوم شاخه مال کدوم درخته، انگاری که یکی بودن
همین قدر زیبا، همین قدر عاشقانه، همین قدر...