آنــــ روز | (:
یه پیام ناشناس! جداً هم ناشناسه، چون تا اونجایی که من حواسم هست، تمام اعضای کانال شناخت کافی ازم
اگرم منظورت بیوگرافی کاناله
باید بگم به این دلایل کانال درست کردم:
--از بین بردن ترسم برای نوشتن(راستش از نوشتن نمیترسم، از خونده شدن نوشتههام میترسم)😂
--از بین بردن تنبلیم برای نوشتن(بالأخره باید از جایی شروع میکردم و حس کردم کانال نویسی، و روزانه نویسی بهترین راهه)
-- نوشتن نظریههام (خودم عاشقشونم، دوست ندارم نشنیده و نخونده، با خودم برن زیر خاک)
--شاید بعدها که کانالم به تعداد اعضای بالا رسید!(عمراً😂😂😂)، کارای خفن تر و راهبردی تر
آنــــ روز | (:
اگرم منظورت بیوگرافی کاناله باید بگم به این دلایل کانال درست کردم: --از بین بردن ترسم برای نوشتن(ر
در نتیجه میتونی همونطور که بالاتر یادت دادم از کانال بری بیرون، اصلاً هم شکست عشقی نمیخورم😂😂😂
میتونی هم بمونی یا دوستات رو دعوت کنی، هر جور راحتی
یا مثلاً میتونی هرروز تو ناشناس به حرفام جواب بدی😁
آنــــ روز | (:
اگرم منظورت بیوگرافی کاناله باید بگم به این دلایل کانال درست کردم: --از بین بردن ترسم برای نوشتن(ر
حالا که فکر میکنم احتمالاً بیوگرافی معنی دیگهای بده، ولی من در همین بلدم، شرمنده😂
تو همانگونه ای که من دوست دارم، کاش من هم همانگونه باشم که تو دوست داری
از عاشقانهترین، عارفانهترین و خفن ترین مناجاتهاییه که میشه با خدا کرد🙃
آنــــ روز | (:
yadam bashe darbare oon do ta derakhte benevisam
آهان این دوتا درخته
مال اون موقع ست که سنم کمتر بود
رفته بودیم مسافرت،
دوتا درخت دیدم که خییییییلی با هم فاصله داشتن، نامردا خیلی دور از هم کاشته بودن، شاید دوتا ماشین رو از درازا میشد بینشون پارک کرد
ولی اینا انقدررررر بزرگ شده بودن، انقدرررر رشد کرده بودن که شاخههاشون با هم ترکیب شده بود و نمیشد تشخیص داد کدوم شاخه مال کدوم درخته، انگاری که یکی بودن
همین قدر زیبا، همین قدر عاشقانه، همین قدر...
آنــــ روز | (:
آهان این دوتا درخته مال اون موقع ست که سنم کمتر بود رفته بودیم مسافرت، دوتا درخت دیدم که خییییی
خب جای الهام داشت زیاد
مثلاً اینکه یه وقتا، جبر روزگار ما رو از هم جدا کرده، ما رو تنها کرده، ولی ما نباید کم بیاریم، باید اونقدررررر رشد کنیم، اونقدر استقامت به خرج بدیم، اونقدر صبر کنیم تا آخرش به هم برسیم و با هم یکی بشیم(حالا این اونه! 😂، میتونه یه هدف و آرزو باشه، یا هر چی)
میشه یه داستان فراعاشقانه دربارهٔ این دوتا درخت نوشت که از وقتی دونه بودن!(برو بابا دیگه زیادی داری طولش میدی)، حالا هر وقت، تا وقتی به اینجا برسن، چه روزایی تو باد و بوران و خشکسالی و آتش سوزی و بیخاکی و فلان و فلان، پایدار موندن، به عشق هم، تا یه روزی بتونن انقدر بزرگ بشن که به هم برسن، چون چارهٔ وصالشون بزرگ شدن بوده، رشد کردن، کمال
شما رو یاد چیزی نمیندازه؟ 🤔
بعد هر جا کم میآوردن، یه نگاه به روبه رو میکردن، طرف مقابل رو میدیدن، بهش لبخند میزدن و ثابت قدم ادامه میدادن
از یه درخت کمتریم؟
آنــــ روز | (:
خب جای الهام داشت زیاد مثلاً اینکه یه وقتا، جبر روزگار ما رو از هم جدا کرده، ما رو تنها کرده، و
آرزوهات رو بزرگ کن، معشوقت رو بزرگ کن و برای رسیدن بهش بمیر
آنــــ روز | (:
خب جای الهام داشت زیاد مثلاً اینکه یه وقتا، جبر روزگار ما رو از هم جدا کرده، ما رو تنها کرده، و
ولی چقدر شانس داشتن که معشوقشون جلوی چشمشون بوده
و چقدر بدشانس بودن که معشوقشون جلو چشمشون بوده، ولی دستشون بهش نمیرسیده
آنــــ روز | (:
ولی چقدر شانس داشتن که معشوقشون جلوی چشمشون بوده و چقدر بدشانس بودن که معشوقشون جلو چشمشون بوده،
اوووووف
ببینید چقدر تحت تاثیرم قرار داده که بعدسالها از یادم نرفته
چیزه، دوست دارم درباره موضوع منسجمی صحبت کنیم، ولی موضوع خاصی ندارم، دوست داشتید تو ناشناس پیشنهاد بدید، امکان داره که قبول کنم