صبحش که با بچه ها کلی مسخره بازی دراوردیم و توی نمازخونه برنامه داشتن ما حوصله نداشتیم پیچوندیم رفتیم یه گوشه ای قایم شدیم
البته بماند که هرکی رد میشد از ترس قالب تهی میکردیم که یه وقت ناظممون نباشه مچمونو بگیره
بعد یهو یه چندتا خانوم چادری پرابهت وارد مدرسه شدن مام ترسیدیم همه ریختیم تو روشویی مدرسه(یه قسمت جدایی از سزویس بهداشتی)
گفتیم اوکی