هدایت شده از
میبینم که تک تک سلول های مغزم درحال ترشح فکرن ولی یک صدم اونا توی جمله و کلمه ها توصیف نمیشم میبنم که افتادم یه گوشه لخت و زخمی مثل یه تیکه پازل ناقص توی این دنیا که با هیچ پازلی مچ نمیشم میبینم که خیلی وقته هیج جایی برای من نیست خیلی وقته کلمه ای واسه من نیست خیلی وقته جمله ای منو نمیشناسه و مهم تر از همه میبینم من فراتر از توصیف کلمات شدم.
هدایت شده از
راستش اینکه «ندونی چه مرگته» خیلی بدتره از اینکه صرفاً «ناراحت باشی». هی دنبالِ دلیل گشتن، خستهات میکنه. از طرفی هم نمیشه کاریاش کرد خب؛ حالت بده و این یه حقیقته که داری اذیت میشی. نه میشه انکارش کرد، نه میشه دونست چرا، که خوبش کرد. باید فقط بشینی توی قفس و روی دیوار چوبخط روزهایی رو بکشی که مثلاً داری زندگی میکنی. تا بگذره دیگه. تا یادت بیاد که همهی ناراحتیها دلیل نمیخوان. عیبی نداره اگه نمیدونی چی شده. هیچکی نمیدونه.
هدایت شده از مُتَرادِف !
کاش جرئت اینو داشتم
همه ی حرفامو بهت بگم
آخرشم ی سیلی نوش جونت کنم .
خیلی زیباست دوستت رابطه ای که دارینو بی اهمیت میدونه
بعدم مسیج میدی آنلاینه تو گروه داره مسیج میده ولی جواب پی وی منو نمیده