eitaa logo
{❤عاشق آرامش اسمتم خدا❤}
288 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
785 ویدیو
43 فایل
↫بہ‌نام‌آنڪہ‌ا‌گࢪحکم‌ڪندهمہ‌ےمامحڪومیم♡ مُراقِب‌باش‌دُنیازَمیݩ‌گیرِت‌نَکُنَد.‌..! توآسِمان‌دَرپیش‌دارے !♥️ #رمان_کلیپ_مذهبے #عکس #انگیزشی #خاطرات_شهدا @Kaniz_zahra_8294 :مدیر ادمین: @Z_Daneshgar • • • ~کپی،‌ فقط‌باذکرصلوات‌برای‌ظهورآقا(عج)
مشاهده در ایتا
دانلود
• • : یه‌هواپیما‌ رو در نظر‌ بگیرین وقتی‌ میخواد‌ بشینه؛ اگه‌ باند‌ آماده‌ نباشه‌ نمیتونه‌ بشینه هۍ ما چراغ‌ میزنیم‌ میگیم: [اللھم‌عجل‌لولیڪ‌الفرج] میگه‌ بابا باند آماده‌ نیست! کثیفه! باند رو تمیزکُن من شوقم بھ ظھور از تو بیشتره...! ‌+تعجیل‌درفرج‌مولایمان‌گناه‌نکنیم‌ از همین امروز شروع کن رفیق 🕊:) @aramesh_allah🍃🌸
در بنی آدم چند نوع 🔥آتش🔥 وجود دارد: 🔥1- آتش شهوت🔥 🕊که با روزه گرفتن خاموش می‌شود........🍃 🔥2- آتش حرص و طمع؛🔥 🕊که با یاد کردن مرگ خاموش می‌شود.......🍃 🔥3- آتش نگاه و چشم چرانی🔥 🕊که با ذکر دل خاموش می شود........🍃 🔥4- آتش غفلت🔥 🕊که با یاد خدا خاموش می‌شود.......🍃 🔥5- آتش جهالت و نادانی🔥 🕊که با استماع علم، فروکش می کند......🍃 🔥6- آتش و شهوت شکم🔥 🕊که با طعام حلال خاموش می‌شود......🍃 🔥7- آتش زبان🔥 🕊 که با تلاوت قرآن خاموش می‌شود......🍃 🔥8- آتش معصیت🔥 🕊که با توبه از بین می رود....🍃 🔥9- آتش شرمگاه🔥 🕊که با نکاح حلال سکون می یابد... چه بنده ای مخلص برای الله متعال هست آن کسی که این آتش هارا قبل مرگش در وجودش خاموش کند. هردو حیاتش را گلستان کند🍃 @aramesh_allah🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍁✨🍁 ❤️مَهدی فاطمه، اِی سَیدِ صاحبْ حَسَنات❤️ ❤️هَدیه ای بر تو نداریم، به غیر از صَلَوات ...❤️ 🍁اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحَمِّدٍ ❤️وَّ آلِ مُحَمَّدٍ 🍁وَّ عَجِّلْ فَرَجَهُم ْ @aramesh_allah🍃🌸
(عج) نام : هم نام باپیامبر (محمد) کنیه : هم کنیه باپیامبر (أبوالقاسم) نام پدر : امام حسن عسگری(ع) نام مادر : نرجس خاتون(س) (نرگس) پدربزرگ پدری : امام هادی(ع) پدربزرگ مادری : قیصرفرمانروای روم جد والای پدری : حضرت محمد(ص) جد والای مادری : شمعون (جانشین بلافصل حضرت مسیح) زمان تولد : سپیده دم جمعه نیمه شعبان سال 255 هـ.ق محل تولد : عراق کنونی،سامراء القاب : مهدی،قائم،بقیةالله،حجةالله،ولی الله،أباصالح،منتقم،منصور،... چهار مرحله زندگی حضرت : 1- کودکی : 5 سال (255تا260) آغازامامت : نهم ربیع الأول سال 260 هـ.ق (در 5 سالگی) 2- غیبت صغری : از 8 ربیع الأول سال 260 تا 15 شعبانسال 329 هـ.ق (69 سال) 3- غیبت کبری : از 15 شعبان سال 329 تازمان حال 4- دولت کریمه : ازبعدازظهور وتشکیل دولت کریمه محل ظهور : مسجدالحرام کنارکعبه مرکزحکومت : مسجدکوفه محل سکونت : مسجدسهله @aramesh_allah🍃🌸
جمعه ها،،،به وقت دلتنگی حاج قاسم😭😭
✨‌✨ ✨: این‌همہ‌دراینترنت وڪتابهامیگردے دنبالـ‌اینکہ‌آقاےقاضۍچۍگفتہ آقاےبہجت‌چۍگفتہ، این‌همہ‌این‌دروآن‌میزنے، چیشدآخر؟! توهـنوزجواب‌مادرت‌رو تلخ‌میدے میخواۍبشے سالڪ‌بنده‌خُـدا. . .🍃🤞🏻 @aramesh_allah🍃🌸
ایــن وعده‌ی خــداسـت ڪه حق النـاس رانمےبخشد، خون شهدا حق النـاس است ، نمیدانم بـا ایــن حق النـاس بــزرگی ڪه بــه گردن ماست چہ خواهــم ڪرد؟! شادی‌روحشون ۵تا صلوات @aramesh_allah🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
یادتان باشد ، وقتی خورشید میدرخشد ، هر کسی میتواند دوستتان داشته باشد در طوفان است که متوجه میشوید چه کسی واقعا به شما علاقه دارد @aramesh_allah🍃🌸
ارزش زندگی زمانی نمایان میشود که با داشته هایت احساس خوشبختی کنی معجزه این است که هرچه داشته هایت را بیشتر با دیگران سهیم شوی داراتر میشوی @aramesh_allah🍃🌸
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند: شما چطور شصت سال با هم زندگی کردید؟ گفتند: ما متعلق به نسلی هستیم که ، وقتی چیزی خراب می شد؛ تعمیرش میکردیم نه تعویض @aramesh_allah🍃🌸
یاد بگیـر قدر هرچیزی را که داری بدانی قبل از آنکه روزگار به تو یادآوری کند می بایست قدر چیزی را که داشتی می دانستی! @aramesh_allah🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍بنشین و فکر ڪن خداوند چقدر به ما نعمت داده است خودش میفرماید: نمی توانید نعمت های من را بشمارید یڪی از بزرگترین نعمـت خـداوند این است که ما هـر چه گناه مۍڪنیم.. او میپوشاند، اگـر مثلاً در پیشـانی ما یک کنتور بود وهر یک گناه یک شماره میانداخت دیگر مـا آبـرو نداشتیم ما نمۍتوانستیم زندگـے بڪنیم یا اگـر به جـای شماره انداختن بوی ظاهری قرار داده بود دیگر کسی طرف دیگری نمیرفت...!! «لَوْ تَکاشَفْتُم مٰا تَدافـَنْتُم» اگر از گناهان یکدیگر با خبـر میشُدید، یکدیگـر را دفـن نمیکردید. ببین خــــدا چقدر مهربان است که روی گناهـان ما سرپوش گذاشته استــ. @aramesh_allah🍃🌸
🔴اجابت دعا ✍ابوالحسن محمد بن عبدالله هروى مى ‏گويد مردى از اهالى بلخ با غلامش به زيارت حضرت امام رضا (عليه السلام) آمد. خود و غلامش آن حضرت را زيارت كردند. ارباب، بالاى سر حضرت آمد و مشغول نماز شد و غلام، پايين پاى حضرت به نماز ايستاد. چون هر دو از نماز فارغ شدند، به سجده رفتند و سجده را طولانى نمودند. ارباب پيش از غلام سر از سجده برداشت و غلام را صدا كرد. غلام سر از سجده برداشت و گفت لبيک، اى مولاى من. به غلام گفت مى‏ خواهى آزادت كنم؟گفت آرى.گفت تو در راه خدا آزادى و فلان كنيز من هم كه در بلخ است، در راه خدا آزاد است و من در اين حرم مطهر او را با اين مقدار مهريه به همسرى تو درآوردم و پرداخت آن را نيز ضامن شدم و فلان زمين حاصل خيز خود را هم وقف بر شما دو نفر و اولادتان و اولاد اولادتان و همين طور نسل و ذريه شما كردم و حضرت امام رضا (عليه السلام) را هم به اين برنامه شاهد گرفتم. غلام گريست و به خدا و به حضرت رضا (عليه السلام) سوگند ياد كرد كه من در سجودم جز اين امور را نخواستم و به اين سرعت اجابتش از سوى خدا برايم معلوم شد. 📚 منابع: ۱. بحارالانوار، جلد ۴۹، صفحه ۳۳۰ ۲. عیون اخبار الرضا، جلد ۲، صفحه ۲۸۲ @aramesh_allah🍃🌸
ێٵ صٵحݕ ٵݪزݦٵن! ڄݦعہ ݜدہ.. ڨصد ٵݦدڹ نݦێڪنێد؟💔
❤ آخر هفته که شد ؛ دلت را به دل خیابان بزن با بیخیالی جاده همراه شو ... فراموش کن هفته ات چطور گذشت ، مهم نیست که قرار است چه اتفاقاتی بیفتد ، و مهم نیست چقدر مشغله روی هم تلنبار شده ... روزهای رفته را به باد فراموشی بسپار و روزهای نیامده را به خدا ... جوری باش که سقف دنیا هم اگر ریخت ؛ آب در دل لحظه هایت تکان نخورَد . آدم نیاز دارد گاهی عین خیالش نباشد . آدم نیاز دارد برای یک روز هم که شده ؛ به خاطر خودش نفس بکشد ... ❤❤❤ @aramesh_allah🍃🌸
سلام دوستان☺️ برای بهتر شدن کانالمون؛ نیازمند شنیدن نظرات شما عزیزان هستیم.💚 به صورت ناشناس نظرات خودتون رو برامون ارسال کنید⇩⇩⇩⇩⇩⇩ لطفا قبل از اینکه لف بدین دلیلتون رو اعلام کنید👇🙏 https://harfeto.timefriend.net/694618200 حتما پاسخگو هستیمـــــ🍃♥️🍃
✍️ 💠 در را که پشت سرش بست صدای مغرب بلند شد و شاید برای همین انقدر سریع رفت تا افطار در خانه نباشد. دیگر شیره توتی هم در خانه نبود، امشب فقط چند تکه نان بود و عباس رفت تا سهم ما بیشتر شود. 💠 رفت اما خیالش راحت بود که یوسف از گرسنگی دست و پا نمی‌زند زیرا با اشک زمین به فریادمان رسیده بود. چند روز پیش بازوی همت جوانان شهر به کار افتاد و با حفر چاه به رسیدند. هر چند آب چاه، تلخ و شور بود اما از طعم تلف شدن شیرین‌تر بود که حداقل یوسف کمتر ضجه می‌زد و عباس با لبِ تَر به معرکه برمی‌گشت. 💠 سر سفره افطار حواسم بود زخم گوشه پیشانی‌ام را با موهایم بپوشانم تا کسی نبیند اما زخم دلم قابل پوشاندن نبود و می‌ترسیدم اشک از چشمانم چکه کند که به آشپزخانه رفتم. پس از یک روز روزه‌داری تنها چند لقمه نان خورده بودم و حالا دلم نه از گرسنگی که از برای حیدر ضعف می‌رفت. 💠 خلوت آشپزخانه فرصت خوبی بود تا کام دلم را از کلام شیرینش تَر کنم که با شنیدن صدایش تماس گرفتم، اما باز هم موبایلش خاموش بود. گوشی در دستم ماند و وقتی کنارم نبود باید با عکسش درددل می‌کردم که قطرات اشکم روی صفحه گوشی و تصویر صورت ماهش می‌چکید. 💠 چند روز از شروع می‌گذشت و در گیر و دار جنگ فرصت هم‌صحبتی‌مان کاملاً از دست رفته بود. عباس دلداری‌ام می‌داد در شرایط عملیات نمی‌تواند موبایلش را شارژ کند و من دیگر طاقت این تنهایی طولانی را نداشتم. 💠 همانطورکه پشتم به کابینت بود، لیز خوردم و کف آشپزخانه روی زمین نشستم که صدای زنگ گوشی بلند شد. حتی اینکه حیدر پشت خط باشد، دلم را می‌لرزاند. شماره ناآشنا بود و دلم خیالبافی کرد حیدر با خط دیگری تماس گرفته که مشتاقانه جواب دادم :«بله؟» اما نه تنها آنچه دلم می‌خواست نشد که دلم از جا کنده شد :«پسرعموت اینجاس، می‌خوای باهاش حرف بزنی؟» 💠 صدایی غریبه که نیشخندش از پشت تلفن هم پیدا بود و خبر داشت من از حیدر بی‌خبرم! انگار صدایم هم از در انتهای گلویم پنهان شده بود که نتوانستم حرفی بزنم و او در همین فرصت، کار دلم را ساخت :«البته فکر نکنم بتونه حرف بزنه، بذار ببینم!» لحظه‌ای سکوت، صدای ضربه‌ای و ناله‌ای که از درد فریاد کشید. 💠 ناله حیدر قلبم را از هم پاره کرد و او فهمید چه بلایی سرم آورده که با تازیانه به جان دلم افتاد :«شنیدی؟ در همین حد می‌تونه حرف بزنه! قسم خورده بودم سرش رو برات میارم، اما حالا خودت انتخاب کن چی دوست داری برات بیارم!» احساس نمی‌کردم، یقین داشتم قلبم آتش گرفته و به‌جای نفس، خاکستر از گلویم بالا می‌آمد که به حالت خفگی افتادم. 💠 ناله حیدر همچنان شنیده می‌شد، عزیز دلم درد می‌کشید و کاری از دستم برنمی‌آمد که با هر نفس جانم به گلو می‌رسید و زبان عدنان مثل مار نیشم می‌زد :«پس چرا حرف نمی‌زنی؟ نترس! من فقط می‌خوام بابت اون روز تو باغ با این تسویه حساب کنم، ذره ذره زجرش میدم تا بمیره!» از جان به لب رسیده من چیزی نمانده بود جز هجوم نفس‌های بریده‌ای که در گوشی می‌پیچید و عدنان می‌شنید که مستانه خندید و اضطرارم را به تمسخر گرفت :«از اینکه دارم هردوتون رو زجر میدم لذت می‌برم!» 💠 و با تهدیدی وحشیانه به دلم تیر خلاص زد :«این کافر منه و خونش حلال! می‌خوام زجرکشش کنم!» ارتباط را قطع کرد، اما ناله حیدر همچنان در گوشم بود. جانی که به گلویم رسیده بود، برنمی‌گشت و نفسی که در سینه مانده بود، بالا نمی‌آمد. 💠 دستم را به لبه کابینت گرفتم تا بتوانم بلند شوم و دیگر توانی به تنم نبود که قامتم از زانو شکست و با صورت به زمین خوردم. پیشانی‌ام دوباره سر باز کرد و جریان گرم را روی صورتم حس کردم. از تصور زجرکُش شدن حیدر در دریای درد دست و پا می‌زدم و دلم می‌خواست من جای او بدهم. 💠 همه به آشپزخانه ریخته و خیال می‌کردند سرم اینجا شکسته و نمی‌دانستند دلم در هم شکسته و این خون، خونابه است که از جراحت جانم جاری شده است. عصر، حیدر با من بود که این زخم حریفم نشد و حالا شاهد زجرکشیدن عشقم بودم که همین پیشانی شکسته جانم شده بود. 💠 ضعف روزه‌داری، حجم خونی که از دست می‌دادم و عدنان کارم را طوری ساخت که راهی درمانگاه شدم، اما درمانگاه دیگر برای مجروحین شهر هم جا نداشت. گوشه حیاط درمانگاه سر زانو نشسته بودم، عمو و زن‌عمو هر سمتی می‌رفتند تا برای خونریزی زخم پیشانی‌ام مرهمی پیدا کنند و من می‌دیدم درمانگاه شده است... ✍️نویسنده: @aramesh_allah🍃🌸
✍️ 💠 در حیاط بیمارستان چند تخت گذاشته و غرق خون را همانجا مداوا می‌کردند. پارگی پهلوی رزمنده‌ای را بدون بیهوشی بخیه می‌زدند، می‌گفتند داروی بیهوشی تمام شده و او از شدت و خونریزی خودش از هوش رفت. 💠 دختربچه‌ای در حمله ، پایش قطع شده بود و در حیاط درمانگاه روی دست پدرش و مقابل چشم پرستاری که نمی‌دانست با این چه کند، جان داد. صدای ممتد موتور برق، لامپی که تنها روشنایی حیاط بود، گرمای هوا و درماندگی مردم، عین بود و دل من همچنان از نغمه ناله‌های حیدر پَرپَر می‌زد که بلاخره عمو پرستار مردی را با خودش آورد. 💠 نخ و سوزن بخیه دستش بود، اشاره کرد بلند شوم و تا دست سمت پیشانی‌ام برد، زن‌عمو اعتراض کرد :«سِر نمی‌کنی؟» و همین یک جمله کافی بود تا آتشفشان خشمش فوران کند :«نمی‌بینی وضعیت رو؟ رو بدون بیهوشی درمیارن! نه داروی سرّی داریم نه بیهوشی!» و در برابر چشمان مردمی که از غوغایش به سمتش چرخیده بودند، فریاد زد :« واسه سنجار و اربیل با هواپیما کمک می‌فرسته! چرا واسه ما نمی‌فرسته؟ اگه اونا آدمن، مام آدمیم!» 💠 یکی از فرماندهان شهر پای دیوار روی زمین نشسته و منتظر مداوای رفیقش بود که با ناراحتی صدا بلند کرد :«دولت از آمریکا تقاضای کمک کرده، اما اوباما جواب داده تا تو آمرلی باشه، کمک نمی‌کنه! باید برن تا آمریکا کمک کنه!» و با پوزخندی عصبی نتیجه گرفت :«می‌خوان بره تا آمرلی رو درسته قورت بدن!» پرستار نخ و سوزنی که دستش بود، بالا گرفت تا شاهد ادعایش باشد و با عصبانیت اعتراض کرد :«همینی که الان تو درمانگاه پیدا میشه کار حاج قاسمِ! اما آمریکا نشسته مردم رو تماشا می‌کنه!» 💠 از لرزش صدایش پیدا بود دیدن درد مردم جان به لبش کرده و کاری از دستش برنمی‌آمد که دوباره به سمت من چرخید و با که از چشمانش می‌بارید، بخیه را شروع کرد. حالا سوزش سوزن در پیشانی‌ام بهانه خوبی بود که به یاد ناله‌های حیدر ضجه بزنم و بی‌واهمه گریه کنم. 💠 به چه کسی می‌شد از این درد شکایت کنم؟ به عمو و زن‌عمو می‌توانستم بگویم فرزندشان در حال جان دادن است یا به خواهرانش؟ حلیه که دلشوره عباس و غصه یوسف برایش بس بود و می‌دانستم نه از عباس که از هیچ‌کس کاری برای نجات حیدر برنمی‌آید. 💠 بخیه زخمم تمام شد و من دردی جز حیدر نداشتم که در دلم خون می‌خوردم و از چشمانم خون می‌باریدم. می‌دانستم بوی خون این دل پاره رسوایم می‌کند که از همه فرار می‌کردم و تنها در بستر زار می‌زدم. 💠 از همین راه دور، بی آنکه ببینم حس می‌کردم در حال دست و پا زدن است و هر لحظه ناله‌اش را می‌شنیدم که دوباره نغمه غم از گوشی بلند شد. عدنان امشب کاری جز کشتن من و حیدر نداشت که پیام داده بود :«گفتم شاید دلت بخواد واسه آخرین بار ببینیش!» و بلافاصله فیلمی فرستاد. 💠 انگشتانم مثل تکه‌ای یخ شده و جرأت نمی‌کردم فیلم را باز کنم که می‌دانستم این فیلم کار دلم را تمام خواهد کرد. دلم می‌خواست ببینم حیدرم هنوز نفس می‌کشد و می‌دانستم این نفس کشیدن برایش چه زجری دارد که آرزوی خلاصی و به سرعت از دلم رد شد و به همان سرعت، جانم را به آتش کشید. 💠 انگشتم دیگر بی‌تاب شده بود، بی‌اختیار صفحه گوشی را لمس کرد و تصویری دیدم که قلب نگاهم از کار افتاد. پلک می‌زدم بلکه جریان زندگی به نگاهم برگردد و دیدم حیدر با پهلو روی زمین افتاده، دستانش از پشت بسته، پاهایش به هم بسته و حتی چشمان زیبایش را بسته بودند. 💠 لب‌هایش را به هم فشار می‌داد تا ناله‌اش بلند نشود، پاهای به هم بسته‌اش را روی خاک می‌کشید و من نمی‌دانستم از کدام زخمش درد می‌کشد که لباسش همه رنگ بود و جای سالم به تنش نمانده بود. فیلم چند ثانیه بیشتر نبود و همین چند ثانیه نفسم را گرفت و را تمام کرد. قلبم از هم پاشیده شد و از چشمان زخمی‌ام به‌جای اشک، خون فواره زد. 💠 این درد دیگر غیر قابل تحمل شده بود که با هر دو دستم به زمین چنگ می‌زدم و به التماس می‌کردم تا کند. دیگر به حال خودم نبودم که این گریه‌ها با اهل خانه چه می‌کند، بی‌پروا با هر ضجه تنها نام حیدر را صدا می‌زدم و پیش از آنکه حال من خانه را به هم بریزد، سقوط خمپاره‌های شهر را به هم ریخت. 💠 از قداره‌کشی‌های عدنان می‌فهمیدم داعش چقدر به اشغال امیدوار شده و آتش‌بازی این شب‌ها تفریح‌شان شده بود. خمپاره آخر، حیاط خانه را در هم کوبید طوری که حس کردم زمین زیر پایم لرزید و همزمان خانه در تاریکی مطلق فرو رفت... ✍️نویسنده: @aramesh_allah🍃🌸