eitaa logo
Aram man(:
17 دنبال‌کننده
4 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
صدای قهوه ساز بلند شد. لیوان را زیر شیر کوچکش گذاشتم و دکمه اش را زدم، لیوان پر شده را روی میز گذاشتم و کره را روی نان ریختم. باید یک سر برای شرکت بسته نسکافه میگرفتم، روی میز وسط اتاق هم نیاز به یک گل داشت. صبحانه ام را کامل خوردم و از خونه بیرون زدم. از ساختمان که خارج شدم برای آروین پیامکی زدم که تا ظهر بیرون کار دارم. هوای گرفته ای بود و احتمال بارون بود. ساعت ۷ را رد کرده بود و خیابان ها شلوغ شده بود، پیاده روی چیزی بود که به شدت بهش نیاز داشتم. موبایلم زنگ خورد. ناشناس: _سلام. +سلام. شما؟ _شما خانم هورا مهرگان هستید؟ نم نم بارون شروع شد. +بله بفرمایید. _من از طرف آقای آراد تماس میگیرم ایشون گفتن که ساعت ۱۱ حتما بیاید دفتر. +باشه. و موبایل را قطع کردم... اخلاق بد را زود یاد میگرفتم! همچنان بارون نم نم بود... اگر تند میشد عمال برنامه هایم بهم میریخت. کاش امروز را هیچ کاری نمیکردم... تاکسی گرفتم و تا میدان نزدیک شرکت رفتم. شرکت کوچکمان مستقر در یکی از طبقات شرکت بزرگ پدر امیر بود. محوطه بزرگی داشت... امپراطوری آراد بود! شرکت فوق العاده ای در سطح بین الملل بود و واردات چیز هایی را داشت که بیشترین سود و کمترین رقیب را داشت. آراد بزرگ را در این پروسه ۶ ماهه ملاقات نکردم... معمولا امیر به همه کارهای شرکت رسیدگی میکرد و از آراد بزرگ هیچ خبری نبود. با اینکه خیلی تو ترافیک ماندم... با اینکه از میدان تا اینجا مسیر طولانیی بود... با اینکه قدم زنان آمدم ولی ساعت هنوز ۹ بود. نگاهی به اطراف انداختم... یک لباس فروشی بود که اکثرا لباس های زنانه داشت، به سمت مغازه رفتم و در را با صدای زنگوله ای باز کردم... پشت پیشخوان دو دختر مشغول حرف زدن بودند. +ببخشید. نگاه هر دویشان به سمت من کشیده شد. _بفرمایید. +این اطراف آرایشگاه زنونه هست؟ یکی شانه بالا انداخت و دیگری مشغول فکر شد و لب زد: _آره یکی تو همین کوچه کناری هست فکر کنم. تشکری کردم و به سمتی که آدرس داده بود رفتم، وارد کوچه شدم و بعد از ۱۰ قدم پرده قدی آرایشگاه را دیدم. نزدیک شدم و پرده را بالا زدم، خداروشکر که باز بود! یک پاگرد پله میخورد و میرسید به سالن حدودا ۷۰ متری... زنی جوان نشسته بود روی یک صندلی و سرش توی گوشی بود. سرفه ای کردم و قدمی جلو گذاشتم. _سلام، خوش اومدید! لبخندی زدم و سلام کوتاهی کردم. +برای کوتاه کردن موهام اومدم. _وسایلتونو بذارید و بشینید روی اون صندلی. شال و کتم را روی صندلی کناری گذاشتم و کیفم را جلوی چشمم روی میز، احتیاط شرط عقله. _میخواین چه مدلی کوتاه بشه؟ دستم را از کنار لای موهایم بردم... دوباره کوتاهشان میکردم؟ +نمیخواد کوتاه کنید. لطفا چند تیکه ازشو سبز زیتونی رنگ کنید. _رنگ سبز خیلی بهتون میاد. ***** صورتم را به چپ و راست چرخاندم... واقعا قشنگ شده بود. _ممنون. کارتم را از توی کیفم برداشتم و به سمتش گرفتم. تعارف ریزی کرد حینی که کارت میکشید شال و کتم را پوشیدم و نگاهی به ساعت انداختم ۱۰:۳۰ بود. کارت و رسید را از دستش گرفتم و بیرون زدم... باران تند تر شده بود! با قدم های تند سعی کردم خودم را به آسمان خراش آراد ها برسانم. مردم توی پیاده رو با سرعت راه میرفتند، بعضی چتر داشتند و مواظب چترشان بودند که اسیر باد نشود و بعضی دیگر سرهایشان پایین بود و سعی داشتند بدون چتر کمتر خیس بشوند. پله های سرامیکی ساختمان را بالا رفتم و وارد سالن شدم گرما به صورتم خورد و نفس عمیقی کشیدم! نگهبان نگاه خیره بهم انداخت و انگار تازه من را شناخت بلند شد و دستش را روی سینه گذاشت و کمی خم شد: _سلام خانم دکتر! سری تکان دادم و به سمت آسانسور رفتم، سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه ۷ را زدم. _طبقه هفتم. نگاهم را از کتونی های مشکی ام که حالا خیس شده بودند گرفتم و به در آسانسور دوختم. آسانسور کامال ایستاد و در باز شد. دختری ریز چثه پشت میزی داخل سالن نشسته بود. این طبقه یک سالن بزرگ داشت که نیمی ازش به عنوان انباری استفاده میشد و با یک دیوار شیشه ای جدا شده بود. میز جدیدی توی سالن بود و قطعا برای منشی بود ولی این را کی استخدام کرده؟
جلو تر رفتم و با نزدیک شدن بهش نگاهش را از سر رسید گرفت و به من خیره شد. اخم کمرنگی کرد و بلند شد. _سلام . اینجا جلسه دارید؟ ریز شدم در صورتش که به شدت بانمک بود! چشمای قهوه ای موهای قهوه ای و پوست سفید. سر تا پایم را نگاه کرد و من تازه متوجه شدم قدش از من کوتاهتر است: _میتونم کمکتون کنم؟ لبخند کوتاهی زدم و نفسمو فوت کردم نگاهم را دوباره روی اعضای صورتش متمرکز کردم. +هورا مهرگان هستم. اخم های باز شد و لبخند کوتاهی زد: _ببخشید... دکتر عکستونو بهم نشون داده بودن ولی واقعا با عکستون فرق دارین. دستم را داخل جیب کتم فرو بردم و موبایلم را برداشتم صفحه اش را روشن کردم. ۱۰:۴۷ +من با امیر جلسه دارم. اومده؟ _نه نیستن... گفتن بهتون بگم که برید طبقه ۴ اتاق مدیریت. سری تکان دادم و شالم را روی سرم مرتب کردم و دوباره به سمت آسانسور رفتم. نگرانی به جانم نشست، چرا اتاق مدیریت؟ قرار بود آراد بزرگ را ببینم؟ میخواستیم درباره بودجه و اجاره طبقه هفتم حرف بزنیم؟ ... هزار سوال در ذهنم بالا پایین میشد. خیلی زود آسانسور رسید، باید مطمئن قدم برمیداشتم... اگر قرار بود آراد بزرگ را ملاقات کنم باید بهترین ورژن خودم را نشانش میدادم. منشی پشت میز نشسته بود و داشت اطالعاتی را وارد کامپیوتر میکرد. دوباره نگاهی به ساعت کردم... ۱۰ دقیقه مانده بود. روی صندلی نشستم و یک شکلات از توی کیفم برداشتم و مشغول باز کردن پوستش شدم. _ببخشید با کی کار دارید؟ دختر حالا دستش بی حرکت روی کیبورد بود و نگاهش روی من. +با آقای آراد حدود ۱۰ دقیقه دیگه جلسه دارم. _اسمتون؟ +مهرگان هستم. سری تکان داد و دستش را روی تلفن گذاشت: _بهشون خبر بدم؟ +خیر... ساعتش که شد بهتون میگم. مغزم را از هر فکری خالی کردم و خیره به عقربه های ساعت روی دیوار شدم. روی صدای تیک تاک تمرکز کردم... یک دقیقه مانده بود... ۳۰ ثانیه... ۲۰ ثانیه... بلند شدم و مقابل میز منشی ایستادم، نگاهی بهم انداخت و گوشی تلفن را برداشت. _خانم مهرگان اومدن. ..._ _چشم. گوشی را گذاشت: _میتونید برید داخل. بند کیفم را محکم گرفتم و به سمت در مشکی رنگ رفتم، تقه ای به در زدم و دستگیره را پایین کشیدم. نگاهم خیره به خطوط پارکت بود، دو قدم جلو رفتم و در ذهنم مرور کردم، با صاحب این شرکت بزرگ باید روبه رو میشدم، کسی که امپراطوری واردات کشور را داشت و گمرک را روی انگشتانش میچرخاند... نگاهم بالا آمد و رسید به میز بزرگ قهوه ای رنگ... بالاتر آمد و رسید به دستی که در حال جابه جایی ورقه ها روی میز بود... بالاتر آمد و... عینک مطالعه گردی به زده بود، عینکی که تا به حال ندیده بودم! ________________________ من خیلی اینو دوست دارم🥺
عینک مطالعه گردی به زده بود، عینکی که تا به حال ندیده بودم! همچنان خیره به ورقه ها بود... حداقلش این بود باز درگیر چشمایش نمی شدم... چند قدم جلو تر رفتم و نزدیک مبل مشکی چرم ایستادم. +فکر میکردم با آراد بزرگ جلسه دارم! همچنان داشت چیزی توی کاغذ هاس مینوشت و بعضی را امضا میکرد: _چطور؟ +چون اون دختره... راستی این دختره کیه؟ نگاهش بالا آمد و از نوک پنجه پایم را تا چشم هایم برانداز کرد و دقیقا از نوک پنجه پایم تا چشم هایم از شدت سرما به لرز افتاد! _همکار جدید. +بدون هماهنگی با من؟ _آزمایشیه برای سه روز. سری تکان دادم کیفم را روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم. +داشتم میگفتم. پایم را روی پا انداختم و دست راستم را ستون چانه ام کردم و نیم نگاهی بهش انداختم. _بگو. نفسی گرفتم تا از سرمای وجودم کم شود. +اون دختره گفت بیام اتاق مدیریت اینجا، منم فکر کردم با پدرت جلسه داریم. چه موقع هایی میاد شرکت؟ دنبال کاغذی بین کاغذ های روی میز بود. _اسم دختره کیانا عطایی. پدرم معمولا نمیاد. کاغذ مورد نظر را برداشت و از پشت میز بلند شد. +یعنی این شرکتو تو اداره میکنی؟ روی مبل مقابلم نشست و کاغذ ها را روی میز گذاشت و به سمت من سر داد و یک خودنویس مشکی رنگ با رگه های طلایی گرفت مقابلم. _بگیرش. خودکار را گرفتم. اشاره ای به کاغذ ها کرد. _بخونش. کاغذ ها را برداشتم. سه کپی از یک کاغذ بود. یکی را برداشتم و متن را روزنامه وار خواندم. +توافقنامه؟ _برای ادامه کارا باید این امضا بشه. دوباره متن را با دقت بیشتری خواندم. +چرا پنجاه پنجاه؟ نگاهش خیره پنجره سرتاسری پشت سرم بود. _مشکلی داره؟ بلند شد و سمت میزش رفت، مثل همیشه یک تیشرت و شلوار مشکی و یک پیراهن آبی چهار خونه رویش پوشیده بود و سه دکمه بالایش باز بود. +مکان، لوازم شرکت، بودجه اولیه اعتبار شرکت همه از طرف توعه... من چیکارم که نصف شرکت به نامم باشه؟ _تو قراره برند شرکت باشی، من نمیرسم که برای بستن قرارداد برم، نمیرسم که برای وسایل وارداتی بازاریابی کنم... از طرفی اسم شرکت تو ارائه کردی! گوشه لبم بالا رفت و خودکار را دور انگشت اشاره دست راستم چرخی دادم. +چه کار بزرگ... در اتاق با شدت باز شد، امیر نیم نگاهی به در انداخت: _آقای محترم جلسه دارن میبینید که... پسری حدود ۲۰ ساله با هودی آبی رنگ و شلوار مشکی راسته. پسر:امیر ردش کن بره... دست راستش که داخل جیب هودی بود رو کمی بیرون آورد و من برای بار دوم به اندازه سطح خارجی اون جسم یخ کردم. امیر نگاهی به سر رسید روی میز کرد، خودکاری را بین صفحاتش گذاشت و لبه هایش را روی هم گذاشت. __________________ من عاشق برخوردای هورا امیر اصنننننننننننننننن هر چند که واسه نوشتنشون مغزم رگ به رگ میشه🤯
نمیدونم چرا ویو ها بیشتر از ممبراست😐
امیر نگاهی به سر رسید روی میز کرد، خودکاری را بین صفحاتش گذاشت و لبه هایش را روی هم گذاشت. _خانم صادقی بیرون باشید و کسیو راه ندید. صادقی پشت چشمی برای پسر نازک کرد و زیر گفت: _شاید یکی مث این زبون نفهم باشه... پسر چشم غره ای رفت و نگاهشو دوباره دوخت به امیر. صادقی بیرون رفت و درو بست. امیر به سمت کتابخونه پشت میز رفت و ریموت کوچک طوسی رنگی برداشت و به سمت در گرفت و دکمه اش را زد... در قفل شد! پسر از قید منشی مزاحم آزاد شده بود و با راحتی اسلحه را بیرون آورد و نشانه گرفت سایلنسر سر اسلحه نگران کننده بود، وایسا ببینم... من اینجا چیکار میکردم؟ باید میرفتم بیرون؟ امیر یادش بود که من هنوز اینجام؟ پسر منو دید؟ یا انقدر محو بودم که نادیده گرفته شدم؟ پسر: امیر میکشمت!!! چنان فریاد زد که روی صندلی مقداری جابه جا شدم. امیر ریموت رو گذاشت روی میز، دستاشو توی جیبش برد و به سمت پنجره بزرگ شیشه ای رفت و همانجا به بیرون خیره شد. پسر: همینجا، جوری میکشمت که هیچکی با خبر نشه! ولی منکه اونجا بودم... یعنی نباید الان اینجا بین این دو مرد حضور داشتم؟ یکی به شدت عصبی و دیگری خونسرد و یخ تر از همیشه... _باز چیشده که اینجوری تفنگ میکشی؟ بالاخره حرف زد... پسر جلو تر رفت به چهار قدمی اش رسید... گردنم ۱۸۰ درجه کج بود مبل من پشت به پنجره بود، بلند شدم تا حداقل اعلام حضور کنم و راحت ببینم. پسر: نیست... لعنتی نیست... دو ماهه هر جا میگردم نیست... به قرآن پیداش نشه تیکه تیکه ات میکنم. _مثل هر بار پیداش میشه! تفنگ را روی شقیقه امیر گذاشت و من دیدم... دیدم برق خیسی آب را در چشم هایش... دیدم چجوری سعی میکرد از امیر کمک بگیرد و امیر هم جواب سربالا میداد. پسر: بیا پیداش کن... امیر تمام رخ برگشت سمتش... انگار وسط قطب جنوب پرت شدم... یک قدم عقب رفتم که پایم به میز گرفت و تلو خوردم... هیچکدامشان توجه نکردند... شالم را شل کردم، دروغ چرا؟ این امیر کسی نبود که من میشناختم. کسی نبود که وقتی اینطور به کس دیگه ای نگاه میکنند من این طرف دست پایم را گم کنم... لعنت به چشم هایش که هر بار ضربه فنی میشدم. پسر نگاهش بین چشمای یخ امیر در گردش بود... با انگشت شصت ضامن اسلحه را کشید، اسلحه را کمی کج کرد و با دست چپش اسلحه را کامل مسلح کرد. پسر: امیر بس کن... آره... پیدا میشه... برمیگرده... اسلحه را بین ابروهای امیر فشار داد و طوری داد زد که چهار رگ از گردن متورمش بیرون زد: پسر: اما با یه گلوله توی دستش... مست... زخم زیلی... نابود میکنه خودشو... مانده بودم چطور نگاه امیر را تحمل میکند... _اینکه چجوری برمیگرده به من ربطی نداره... من چیکاره اونم؟ یک قطره... دو قطره... هیچ میلی برای پوشاندن اشک هایش نداشت... دستش به پایین کشیده شد و اسلحه زمین را نشانه رفت... زانو هایش سست شد و قبل اینکه روی زمین فرود بیاید دست های امیر بازو هایش را محکم گرفت. پسر: داره میمیره... از غم صدایش... از قطره های اشکی که از بین مژه های بلندش به راه افتاده بود... از زانو های سستش که به زور امیر روی پایش بند بود... از موهای بورش که بهم ریخته اما زیبا بودند... قلبم گرفت... کاش حداقل یکی برایم توضیح میداد که اینجا چخبره؟ _بس کن... برو براش بتادین و باند آماده کن ...برو تختشو مرتب کن که راحت بخوابه... برو یه غذای خوب درست کن... میدونی که چقد تو غذا خوردن به خودش اهمیت نمیده... برو و منتظرش باش! پسر تک خندی و چال کوچک رو گونه اش من را یاد آروین انداخت جواب پیامم را داده بود؟ ساعت چند بود؟ کیفم را از روی میز برداشتم که خورد به لیوان خالی از آب و صدای افتادنش بهم ثابت کرد که نامرئی نیستم! نگاه هر دویشان خیره به من بود... کیفم را بغل کردم: +ببخشید! ______________________ بمیرم واسه هورا که عین خودم گند میزنه به صحنه های احساسی😅 آخه تو با آروین چیکار داری اون وسط؟؟؟؟؟؟
Happy to 50 part🪄