#part_42
#Aram_man
هر کدام کیف هایشان را از توی سبد بزرگی که آروین آورده بود برداشتند ترانه با دیدن قیافه ام خنده پنهانی کرد و کوله من را برداشت و
چمدان کوچک خلبانی آروین را دست آوا داد:
_هورا حالش خوب نیست شما تا میاید بالا ما اینا رو میبریم!
درست بود که ترانه گاهی اوقات ورژن اعصاب خورد کنی داشت اما همیشه حامی بزرگی بود.
آوا هم موجود خاصی بود... در هر شرایط میتوانست بخشی از خودش را نشان بدهد که تا به حال خودش هم با آن معاشرت نکرده، مثال سر
جلسه امتحان یک باهوش بود ولی در کلاس درس خنگی بیش نبود!
ولی همیشه آبشن مهربون بودنشو داشت.
پله های هواپیما را با احتیاط بالا رفتم. خداروشکر کردم قرص خواب همراهم هست و میتوانم پرواز را بخوابم.
به پله آخر رسیدیم، آروین کاغذ بلیط را نشان مهماندار داد و مهماندار با دست ردیف وسط را نشان داد و در آخر نگاه گذرایی به من کرد:
_این خانم انگار حالشون خوب نیست!
از حالت شیر برنجی در آمدم و صاف تر ایستادم، دهان باز کردم که چیزی بگم که باز هم پیش دستی کرد:
_امشب عروسیمون بود یه مقدار استرس داشتن حالشون زیاد خوب نیست.
لبخندی زد و دوباره سر تا پای هر دویمان را برانداز کرد و با لبخندی گفت:
_تبریک میگم! اگه فکر میکنید مشکل جدیه بهتره با تیم پزشکی درمیون بذارید.
تشکری کردیم و وارد هواپیما شدیم. خداروشکر صندلی خیلی دور نبود، صندلی من و آروین وسط افتاده بود و ترانه و آوا کنار پنجره. من
صندلی دوم ردیف وسط بودم.
۵ روی به عید مانده بود، مامان اصرار داشت تا عید را رشت بمونیم ولی آروین کارشو بهانه کرد و من هم درس را. چند سال میشد که عیدی
نداشتم، این هم روی بقیه؛ از طرفی تمام کار های شرکت نوپایمان مانده بود. کار های اداریی که قرار بود سه ماهه تمام شود ۶ ماه تمام طول
کشید که البته از خوش اقبالی قبل عید تمام شد، و الا که ۱۵ روز عید هم باید لنگ در هوا می ماندیم.
برای انتخاب اسمش هم داستانی داشتیم، من میخواستم علامت اختصاری و به لاتین باشه اما امیر نظرش یک اسم خاص و کامل فارسی
بود. در آخر هم با یک اسم اختصاری خاص راضی شد... البته بماند که پای زمین و زمان و آسمونو کشیدم وسط تا راضی شد.
_اینجا رو.
نگاهی به صفحه موبایلش کردم. عکس های عروسی بود که نازنین براش فرستاده بود. عکس های دو نفره مان بود، موقع ورود، داخل اتاق
عقد، حتی وقتی که برای شام رفته بودیم و آخریش هم دم فرودگاه بود.
+تو عکسا بد نیوفتادم.
سری تکان داد و صفحه موبایلش را خاموش کرد.
_ماشین من پارکینگ فرودگاهه دوستاتو میرسونم.
+ باشه.
_هواپیما ۱۰ دقیقه دیگه میرسه.
برنامه خواب توی هواپیما خیلی ساده با چند فکر کوتاه از بین رفت و حالا باید وارد ترافیک بی پایان تهران میشدیم.
در مدت زمانی که امیر دنبال کارای ثبت شرکت بود من هم تمام شرکت هایی که به ایران دستگاه میفروختند را شناسایی کردم، کمتر از ۱۵ تا
میشدند.
کارخونه های زیادی بودن اما به علت تحریم همکاری نمیکردند، بهترین فرصت ممکن سی و یکم فروردین بود، یک نمایشگاه در چین برگزار
میشد که از همه کشور ها برای نمایش دستگاه هایشان حضور داشتند. ثبت نام اولیه رو کرده بودیم اما یک مسئله مهم وجود داشت، هزینه
سفر زیاد میشد و برای هردویمان خیلی زیاد میشد ؛ اولین گزینه این بود که وام میگرفتیم که چون هنوز در آمدی نداشتیم قطعا به
مشکل میخوردیم و گزینه بعدی این بود که یکی از ما میرفت... که هزینه اون رو هم باید از بودجه اولیه که گذاشته بودیم برمیداشتیم.
مسئله سختی نبود... قابل حل بود ولی ترس اینکه تلاش هامونو بی نتیجه باشه اذیتم میکرد.
_لطفا کمربند های خودتون رو ببندیم در حال فرود هستیم...
تکان ریز و کوتاه و بعد هم توقف کامل هواپیما. آروین بلند شد و چمدان و کوله ها رو از باکس برداشت، هر کدام وسیله ای برداشتیم و از
هواپیما خارج شدیم.
آوا خواب بود و ترانه از بیخوابی داشت حرفای بیخود میزد:
_دلم خیلی واسه کلاس استاد محبی تنگ شده... تنها کلاس مشترکی بود که این ترم با متین داشتم...
تا ماشین از خاطرات قهرمانانه اش با متین در کلاس محبی میگفت. آروین ریموت ماشینو زد... ترانه سکوت کرد و آوا از خواب خرگوشی اش بیدار شد.
_عجب ماشینیه این!!! مال خودتونه؟؟؟
Aram man(:
آروین؟ یکم تو پرش کنید خیلی این لاغره... سنشم ببرید رو ۲۵
شبیه امیره چراا؟😂
H گریه نکن
#part_43
#Aram_man
نگاهی به ماشین کردم و کوله ام را زمین گذاشتم...
+ترانه خوبی؟ یه ایکس ۲۲ عه دیگه؟
_نه بابا ایکس چیه این بی ام دبلیوعه...
برگشتم سمتش که دیدم داره به ماشین جلویی نگاه میکنه... از قضا همزمان با آروین صاحبش رسیده بود و ریموتشو زده بود.
+چشماتو باز کن... من دارم اینو میگم...
با دست به ام وی ام ایکس ۲۲ آروین اشاره کردم.
ترانه نگاهش را بین ام وی ام و بی ام دبلیو حرکت میداد...
_هورا کی یکی از اینا میخری؟
نگاهی به ماشین انداختم... رنگ مشکی... دو در... لبخندی کنج لبم جا گرفت:
+شاید زود... خیلی زود...
وسایل را توی ماشین گذاشتیم و سوار شدیم، ضبط را روشن کردم. برگشتم تا از ترانه بپرسم کدوم از مسیر خونشون نزدیک تره که با چهره
های غرق خوابشون مواجه شدم... ترانه سرش را به شیشه در پشت صندلی من تکیه داده بود و آوا هم سر گذاشته بود روی شونه ی ترانه.
لبخندی زدم و مسیر یاب موبایلم را روی آدرس خونه ترانه اینا تنظیم کردم... وسط ترم بود و خوابگاه جایی نداشت، آوا هم دو روز دیگه
میرفت اصفهان و تا اونموقع پیش ترانه میموند.
موبایلم را رو به دست آروین دادم و صدای ضبط را بلند تر کردم... موزیک مالیم بی کالم...
*
با توقف ماشین چشم هایم باز شد، نگاهی به دور بر کردم. داخل پارکینگ نا آشنایی بودیم...
_صبح بخیر!
موبایلم را به سمتم گرفت و پیاده شد. پیاده شدم و دوباره نگاهی به دور بر انداختم... پارکینگ خونه خودم بود.
خونه خودم؟ کی خونه دار شده بودم؟
_بیا بریم.
همچنان کوله من را حمل میکرد... به سمت آسانسور گوشه پارکینگ رفتیم. خیلی زود آسانسور به منفی یک رسید و سوار شدیم، در آینه آسانسور نگاهی به صورتم انداختم... چشم هایم پف وحشتناکی داشت...
_خوب خوابیدیا!
نگاهی به ساعت موبایلم انداختم... کی ساعت ۳ و نیم شده بود؟
+خیلی تو ترافیک موندیم؟
چشم های سرخش را با دو انگشت شصت و سبابه مالشی داد:
_ تا برسونیم و برسیم دیر شد دیگه!
من از فرودگاه تا خود پارکینگ خواب نبودم و نشد ازشون خداحافظی و تشکر بابت تمام همراهی های این مدتشان بکنم، آسانسور به طبقه ۳
رسید، واحد .۳۰۶
درو با کلید باز کرد وارد شد یکی از المپ ها رو روشن کرد و کوله ام را دم در گذاشت. به سمت آشپزخانه رفتم و یک لیوان آب از شیر پر
کردم.
_همسایه بغلی رو دیدی؟
لیوان را نیمه باال کشیدم:
+نه! چطور مگه؟
موبایل، کلید و ریموت ماشین را روی اپن گذاشت و پارچ آب توی یخچال را برداشت:
_همکارمه، ایمان محصور.
کابیت ها رو یکی باز میکرد و دنبال لیوان بود.
+لیوانا توی کابیت کنار آبچکانه.
از آشپزخانه خارج شدم و کوله و کیف دستی را برداشتم:
اتاق ته راهرو مال توعه... شب بخیر!
_کجا؟
از آشپزخانه بیرون اومد و بین راه لیوان و پارچ را روی اپن گذاشت... یک قدم عقب رفتم و خودم را به در اتاقم بیشتر نزدیک کردم.
+گفتم که میرم بخوابم!
به دو قدمی ام رسیده بود:
_منم گفتم کجا؟
#part_44
#Aram_man
گفتم که میرم بخوابم!
به دو قدمی ام رسیده بود:
_منم گفتم کجا؟
یک قدم دیگر عقب رفتم و یک قدم دیگر جلو آمد. یک قدم کوتاه با دستگیره در فاصله داشتم.
+نمیخوام منظورتو بفهمم که جوابشو بدم ولی تو باید منظور منو بفهمی!
یک نیم قدم دیگر عقب رفتم و دستی که لیوان آب را گرفته بود روی دستگیره گذاشتم:
_ منم حرف تورو نمیفهمم!
فشاری به دستگیره دادم که صدای قیژی داد. نگاهش پی دستم رفت... باید دستامو آزاد میکردم... در اتاق با فشار کوچکی باز شد، اتاق من
اتاقی بود که تخت دو نفره داشت!
کوله ام را داخل اتاق انداختم... آزاد شدن دستم زبانم را آزاد کرده بود:
+آروین این یه ازدواج صوریه...
لیوان آب را بین دست راست و چپم جا به جا کردم، دست راستم را نیاز داشتم.
داشت نزدیک میشد... خدا خدا میکردم که کلید پشت در اتاق باشه!
قبل اینکه فاصله پر بشه یک قدم عقب رفتم و کامال وارد اتاق شدم... درو با شدت به سمت چارچوبش هل دادم اما در بسته نشد...
_ولی من هنوز ربطشو نمیفهمم...
فهمیدنش را میخواستم چکار؟ نه! میخواستم! باید میفهمید... باید میفهمید تا این موش گربه بازی شروع نشده تمام شود.
از الی در سرک کشیدم... دست راستش روی در بود و مانع بسته شدن، عضالت دستش زده بود بیرون و مردمک چشمش را چند رگ خونی
حصار کرده بود...
نفس هام صدا دار شده بود... عمیق... خشن... انگار مولکول های اکسیژن زخم میزدند به در و دیوار ریه و تک تک سلول هایم...
از پشت در عقب رفتم، در با صدای بلند به دیوار کوبیده شد!
چشم صاحب خانه روشن... نصیحت کرده بود خط به دیوار هایش نیوفتد!
میز آرایش را تکیه گاه کردم... لیوان را روی میز گذاشتم اما افتاد و هزار تیکه شد... از شدت بی هوایی سیستم ایمنی بدنم دست به سرفه های سوزناکی زده بود... سرفه میکردم... هوای باقی مانده در ریه هایم را برای باز کردن مسیر تنفسی ام خرج میکردم.
نمیشنیدم یا نمیخواستم بشنوم؟ نمیدیدم یا واقعا بینایی ام از کار افتاده بود؟
نه صدایش بود و نه خودش!
سرفه هایم بلند تر شده بود... هر بار که هوا از مسیر تنفسی ام میگذشت مویرگی را پاره میکرد... طوری که طعم خون را کم و بیش احساس
میکردم...
مغزم به کار افتاد... مثل فیلم ها احساس کردم المپی روی سرم روشن شده...
اسپری...
مدتی بود همراهم همه جا میبردمش... دعا دعا میکرد توی جیب کتم باشد... دم دست میگذاشتمش تا مثل اینجا کارم به جاهای باریک
کشیده نشود...
دستم را توی جیبم بردم جیب راست لباسم بیشتر مورد استفاده قرار میگرفت...
نبود....
نفس هایم را حبس میکردم و بزاق دهانم را پایین میدادم...
با نا امیدی دست چپم را داخل جیب چپ لباس فرستادم...
باز هم نبود...
اشک چشمانم به راه افتاده بود.
_هورا؟ خوبی؟ چت شد یهو؟
دو طرف شانه هایم را گرفته بود و کنارم نشسته بود...باالخره پیدایش شد!
باید اسپریم را پیدا میکرد... نفسی گرفتم و سعی کردم یک کلمه حرف بزنم. سرم را به گوشش نزدیک کنم...
#part_45
#Aram_man
باید اسپریم را پیدا میکرد... نفسی گرفتم و سعی کردم یک کلمه حرف بزنم. سرم را به گوشش نزدیک کنم...
_پاشو بریم دکتر...
از زمین کنده شدم... دستم را روی ساعد دستش گذاشتم و سعی کردم حرف بزنم...
+اس... اس...
گوششو نزدیک کرد و دوباره دو زانو روی زمین نشست و بدنم را به خودش تکیه داد...
دوباره سرفه های وحشتناکم بلند شد... قطره خون روی دامن لباسم چکید... ترکیب قرمز و سفید واقعا قشنگ بود...
کاش اگه بنا به مرگم بود کم درد تر میمردم...
شدت سرفه هایم کم شده... نفسم را حبس کردم... دوباره سعی کردم حرف بزنم.
+اس...پ... پ ...ر
خیره نگاهم کردم انگار داشت کلمات نامفهوم را کنار هم میچید و معنا دارشان میکرد... مردمک چشم هایش بین چشم هایم نبض میزد...
_اسپری؟ اسپری داری؟ کجاست؟
احمق بود که منتظر جواب از سمت من بود؟ منی که برای گفتن یک کلمه جان کنده بودم؟
فشار دستش برداشته شد و به دیوار تکیه دادم... به سمت کیف دستی ام رفته بود صدای ریختن وسایلم را میشندیم... کاش طوری بهم
میریخت که چیزی از خرد و ریز هایم گم نشود...
شانه چپم با شدت به عقب کشیده شد و لبه پالستیکی اسپری با فشار توی دهنم قرار گرفت... مخزن کوچکش را فشار داد، یکبار... دوبار...
سه بار!
نفسم حبس بود و چشم هایم بسته... آرام گرفتن دانه به دانه سلول هایم را احساس میکردم...
تپش قلبم کم شده بود، هوا را آروم وارد ریه هایم کرد و بازدم را آرومتر ادامه دادم... تمرکز روی نفس هایم برایم لذت بخش بود و جالب این
بود که تا اینجای زندگی ام زیاد با این موضوع سر و کار داشتم...
_بهتر شدی؟
گوشه لبم باال رفت... بهتر؟ نسبت به چه زمانی؟ دو دقیقه پیش؟ کسی در دلم نهیب میزد کاش هیچوقت بهتر نمیشدم...
چشم هایم را باز کردم... دو دکمه باالی لباسش را باز کرد و دستی دور گردنش کشید، هنوز هم میخواست؟ میخواست بحث نیمه کاره مان را
شروع کند؟
با دستش رد اشک را از روی صورتم پاک کرد.
_کمکت کنم لباستو عوض کنی؟
دوباره... صدای طاقت فرسا و بلند قلبم پرده گوشم هدف گرفته بود... حتی مولکول های اکسیژن هم حیرت زده سر جایشان میخ شدند...
سرفه کوتاهی کردم که سرم را گرفت و دوباره با خشونت اسپری را بین لبهایم گذاشت و دو بار دیگر فشار داد...
کالفه بود، نفس های صدا دار و نامنظمش... چنگی که بین موهایش زد بالکل مدلش را عوض کرد... حاال دو تیکه از موهایش روی پیشانی
اش بودند!
_منظورم این بود که کمکت کنم راحت بگیری بخوابی؟
خیره به چشم هایش بودم... حالم بهترشده بود، باید حرف میزدم.
+برو بخواب... بهترم.
نگاهش از موهایم که قطعا تا حاال فرمشان زشت و بهم ریخته شده بود تا لکه سرخ خونی که روی دامن لباسم کشیده شد.
_میخوای امشب...
عصبی شدم... تکیه ام را از دیوار گرفتم و اخمی کردم.
+آروین... فقط... برو...
سنگینی روی قلبم بیشتر شد... دستم تا نیمه راه بالا آمد تا قلبم را در آغوش بگیرد، اما من نمیخواستم انقد این موضوع توجه اش راجلب
کند!
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حرف بزنم... باید حرف بزنم:
+برو استراحت کن... فردا...
کی تمام میشد این شب نحس؟
+حرف... میزنیم...
نگاهش دو دو میزد... میترسید؟ نگران بود؟ به درک.
نیم خیز کرد که بلند شود اما دستم را که مشت کرده بود از مچ گرفت، انگشت هایم را باز کرد، بین انگشت هایم عرق سردی نشسته بود...
________________
من عاشق این پارتم😭😭😭
#part_46
#Aram_man
اسپری آبی رنگ را کف دستم گذاشت و رفت... در اتاق را بست و بعد در اتاق خودش کوبیده شد!
لبه های پالتو ام را از هم دور کردم و آستین هایش را از دستم بیرون کشیدم... کف اتاق دراز کشیدم... چند دقیقه آرامش میخواستم...
پایم به شیشه خورده ها برخورد کرد، باید جمعشان میکردم... باید همه چیز را جمع میکردم، شیشه خورده، فکرم، تیکه هایم وجودم که هر
کدام پراکنده شده بودند...
بلند شدم و تیکه های درشت لیوان را با دستمجمع کردم و برای بقیه شان از آشپز خانه جارو دستی آوردم. همه را توی سطل زباله ی زیر
کابینت ریختم.
خودم را یکبار دیگر در آینه قدی برانداز کردم چرخی دور خودم زدم و دختر بچه درونم از باال رفتن دامنم ذوق کرد و من فهمیدم که چقدر
دلم برایش تنگ شده... ولی از بزرگ شدن پشیمان نیستم!
سنجاق های مشکی را یکی یکی از بین موهایم پیدا کردم و در آوردم. صورتم را خالی از هر آرایشی کردم و حاال آدم دیگری میدیدم که
شباهت کمی به هورا و شباهت زیادی به آرام داشت!
زیپ پشت لباسم را به سختی پایین کشیدم و لباس را در آوردم و گوشه ای از اتاق انداختمش، نیاز به خشکویی داشت و من نیاز مبرمی به
یک دوش آب سرد.
به سختی موهایم که از شدت محلول ها خشک شده بود را شستم. زیر دوش آب خنک حالم بهتر شد اما هنوز ضعف داشتم، لباس پوشیدم و
خودم را روی تخت انداختم.
برنامه فردا چی بود؟ کالس که نداشتم و شرکت هم... میرفتم؟ ساعت چند بود. بلند شدم و موبایلم را از کنار کیفم که دل روده اش بیرون
ریخته بود برداشتم. نگاهی به ساعت کردم ۶:۱۷ دقیقه بود!
وسایل کنار کیفم را جمع کردم و هدیه های عروسی رو داخل کشو گذاشتم... فعال نیازی بهشون نبود.
دفترچه زرشکی کوچک و خودکارم را برداشتم، اول باید میرفتم آرایشگاه و موهایم را کوتاه میکرد. بعد هم باید میرفتم و یک باشگاه نزدیک
ثبت نام میکردم. ظهر هم سری به شرکت میزدم.
موهایم را سشوار کشیدم، آرایشی به صورتم نشاندم... نباید هدفم از این زندگی رو فراموش میکردم!
از توی کمدم پیراهن سبز کمرنگی برداشتم و با یک شلوار مشکی و کت بلند سبز تیره تری پوشیدم. شال مشکی و کیفم را برداشتم، با
احتیاط و بی سر صدا در اتاق را باز کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. قهوه ساز را روشن کردم و از توی یخچال کره بادام و عسل را برداشتم،
پلاستیک نان تست را باز کردم و چهار تا برداشتم. امروز خیلی اشتها داشتم!
_____________
مدیونید اگه فکر کنید این ورژن آرام خودم نیستم😂
Aram man(:
لینک ناشناس عوض شد... دایگو خراب بود... نظر، نقد، سوالی از من بود... در خدمتم... همینجا جواب میدم✨ h
بیاید نظر بدید چون رسیدم به تقاط حساسش و میخوام بدونم تصورتون از ادامه اش چیه؟
شخصیت آروین و امیر رو نقد کنید... و اینکه بگید تا اینجا چطور بود؟
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولیه آروینه😁
یخورده شرقیش کنید دیگه این خیلی اونور آبیه ولی هیکلش همینه دیگه...
حالا با دقت برم ببینم شاید رادین و متینم ازشون کشیدم بیرون😝