eitaa logo
Aram man(:
17 دنبال‌کننده
4 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
3 تاشو میفرستم
سرم را بالا بردم تا به چشم هایش خیره شوم اما کلاه شنل کامل از سرم افتاد... لبخندی زد طوری که چال روی گونه اش فرو رفت: _خوشگل شدی! سری تکان دادم و کلاه را به جای اولش برگرداندم... آروم پله ها را پایین رفتیم... در ماشین را باز کرد، شاسی بلند مامان نازی بود گفته بودم که مامان نازی آروینو خیلی دوست داره دیگه. لند کروز مشکی اش هر چند که بالای ۷ سال سن داشت اما نو بنظر می رسید و با گل هایی درتضاد رنگ ماشین تو چشم تر بود. سوار شدم و دمی عمیق گرفتم... خسته بودم. چشم هایم را بستم. در سمت راننده باز شد و ماشین تکانی خورد و دوباره در بسته شد، ماشین راه افتاد خیلی نرم و آروم رانندگی میکرد. _اول میریم عکس و فیلم بگیریم یک ساعت و نیم مونده و احتمالا زمان اضافه میاریم میخوای جایی بریم؟ +از کارت چخبر؟ چشم باز کردم... نگاهش به جلو بود. _دو هفته دیگه شروع ترمه. +چقد طول میکشه؟ با دستش روی فرمون ضرب گرفت. _گفتن دو ماه و نیم ولی سه ماهه در اصل. +در طول ترم میای ایران؟ هدف خاصی از سوال پرسیدن نداشتم. _نه! خوب بود... انگار هیچ جای نگرانیی نبود. +نمیخواد بریم عکاسی. _چرا؟ نرمشی به گردنم دادم: +آخه چکاریه پول بدی واسه چیزی که ارزشی نداره. چهار راه را به سمت چپ پیچید که صدای بوق بوق از کنار ماشین بلند شد، ماشین ماهان بود که دخترا به همراه فیلمبردار را سوار کرده بود، شیشه را پایین داد و ماشین را مماس با ماشین آنها کنترل کرد: _شما نمیخواید برید دنبال نخود سیاه؟ ماهان خنده کوتاهی کرد و ماهرخ جواب داد: _نخیر... مگه میخوای باعروسمون چیکار کنی؟ آروین تک خنده ای زد بلند گفت: _شما فضولی نکن! و ترمز کرد و خروجی اتوبان را پیچید... ماهان تا به خودش بیاید از خروجی رد شده بود... بوق ممتدی برای آروین زد. موبایلم را برداشتم و پیامک هایم را چک کردم... خبر تازه ای نبود. +آروین چقد تا آتلیه مونده؟ _آتلیه نمیریم که! تمام رخ نگاهش کرد: +پس کجا میریم؟
تمام رخ نگاهش کرد: +پس کجا میریم؟ _اینجا یه باغ ویلای قشنگه میریم اونجا. سری تکان دادم و ضبط را روشن کردم... صدای موزیک پیچید. بعد حدود یک ربع رسیدیم به یک یه مسیر فرعی سنگ فرش شده، سرعت ماشین کم شد و وارد مسیر فرعی شد خیلی زود در بزرگ مشکی رنگ مجللی در معرض دید قرار گرفت با تک بوق ماشین در باز شد و وارد شدیم. باغ بزرگی بود و درخت هایش بزرگ و زیبا و سبز بود. مسیر باغی طی شد چشمم خیره ساختمان سفید فوق العاده ای شد، خیلی بزرگ و خیره کننده بود، رو به رویش حوض سفید رنگی بود. _قشنگه نه؟ +خیلی! ماشین را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد. باید منتظر میموندم تا در رو برام باز کنه؟ دستم را سمت دستگیره بردم که در باز شد، پیاده شدم. _علیک سلام رفیق قدیمی! آروین برگشت سمت مردی و مشغول احوال پرسی شد. _سلام! مرد اشاره ای به من کرد و نگاهی به آروین انداخت. _خیلی خوش اومدین. خانم عزیزی بالا منتظرتونه. قدمی سمت من برداشت و دستشو پشت کمرم انداخت و پله ها رو بالا رفتیم. کلاه شنل هی سر میخورد جلو و مانع دیدم میشد. در بزرگ عمارت توسط یکی از خدمتکارا باز شد و وارد شدیم. +آروین کاش عروسی رو همینجا میگرفتیم. _اونجا از اینجا بهتره! غرق عمارت بودم که دختری حدود ۲۵ ساله نزدیک شد و سلام کرد. انگار همون خانم عزیزی بود. _خب با توجه به سبکی که شما انتخاب کردید اول بریم طبقه بالا فیلمرداری رو شروع کنیم بعدش بریم داخل باغ. البته اگه موافق باشید؟! کلاه شنل را کامل از سرم برداشتم. آروین با گفتن مشکلی نیست پشت سر خانم عزیزی راه افتاد. صدای تلق تلق کفش بشدت رو مخم بود. حینی که از پله ها بالا میرفتیم کمی خودم را بالا کشیدم. +چه سبکی انتخاب کردی؟ _اسمش سخت بود حفظ نکردم. خانم عزیز: خب اول از اینجا شروع میکنیم. ____________ یعنی من سر نوشتن این داستانای توی عمارت تبدیل شدمممممم پنج روز پیش نوشتم ولی تا الان 50 بار ویرایشش کردم😝
برگشتم سمتی که خانم عزیزی نشان داده بود... فقط یک صندلی با عرض حدود یک متر و خورده ای و طول دو متر بود که روش یک پارچه سفید کشیده بودن، اخمی کردم برگشتم سمتش که یک عکس پرس شده به سمتم گرفت. خانم عزیزی: اینم مدل! نگاهی به عکس کردم و با چشمای گرد برگشتم سمت آروین لبخند محوی رو لباش بود... چند تا عکس داخل یک قاب آچار بود و همه شون خیلی اونجوری بودن. + من از این عکسا نمیگیرم. خانم عزیزی خیره نگاهی بینمون رد و بدل کرد. آروین دستمو کشید و چند قدم از عزیزی فاصله گرفتیم. _اولا که اینجا رو مامان نازی رزرو کرده دوما سبک عکاسی و فیلمبرداری رو هم با خودش اومدم انتخاب کردم. دوباره نگاهی به عکسا انداختم... +اولا که چه ربطی داره دوما من تو حالت این عکسا قرار بگیرم که... اصن... آخه خودت نگاه کن. نگاهی به عکسا کرد و لبش را گاز گرفت که خنده اش نگیره. برگشت نگاهم کرد. _میخوای جامونو عوض کنیم تو بیای رو؟ فقط نگاش کردم و سعی کردم خودمو کنترل کنم. +نمیتونستی بدون مامان نازی بیای اینجا؟! _اوکی... حالا چیکار کنیم؟ بلند گفتم: +من فقط یکی از این عکسا رو میگیرم! _یکی کمه... یکی از اینا که فاصله اسلامی ندارن... لبشو گاز گرفت که بلند نخنده! کاغذ را از دستش کشیدم و به سمت عزیزی رفتم و سه تا از مدلا که قابل تحمل تر بود رو بهش نشون دادم، چشمامو بستم. یه بار که صدبار نمیشه... نفسمو فوت کردم و شنلمو در آوردم و روی صندلی گذاشتم، به سمت دکور رفتم و با دو دلی دراز کشیدم. کتشو در آورد و روی صندلی گذاشت با قدم های آروم سمت دکور اومد، دستش را طوری ستون کرد که وزنی روی من نباشد. خیره چشم هایم بود و من اجزای صورتش را بررسی میکردم... ته ریشی که حالا کمرنگ تر از همیشه بود و موهای مشکی اش را به بالا زده بود. خانم عزیزی: خیره چشمای هم باشید! آماده سه دو یک. فلش زد... فلش زد... فلش زد خانم عزیزی: فاصله رو کم کنید! نزدیک آمد، چشم هایش را میگویم. هنوز مانده بود که صورتش که را تار ببینم. خانم عزیزی: منظورم این بود همو ب*بوسید! صدایش کمی میلرزید... داشت میخندید؟ همین کم بود مونده بود مضحکه عکاس هم بشم. فاصله کم شد... چشم هایش را تار میدیدم... نورون های مغزم از تاری دید داشتند تحریک میشدند... چشم هایم را بستم و نرمی ل*ب هایش فرود آمد روی ل*ب هایم... صدای فلش... صدای فلش... صدای فلش... ____________ اینم از این دیگه😁
لینک ناشناس عوض شد... دایگو خراب بود... نظر، نقد، سوالی از من بود... در خدمتم... همینجا جواب میدم✨ https://abzarek.ir/service-p/msg/2580515 رو بیو گذاشتمش
نظر ندید ادامه شو نمیذارم💃🏻
کاملاااا جدی امممم🤗
حتی با شما دوستان نزدیک🥰
عالی... همینطور ادامه بده رمان رو... . خیلی لحن پیامت آشناست واسم...😂 چشم... فقط من یخورده رمانیک مغزم ضعیفه 😁
منتظر 12 پیامم🧐
تا الان که خوب بوده ، پارتای بعدی بهترم میشه .. . مرسییی در این مورد شکی نیست💃🏻😎
لپتو بکشمممممم؟؟؟؟؟؟؟ + نه!