#part_49
#Aram_man
عینک مطالعه گردی به زده بود، عینکی که تا به حال ندیده بودم!
همچنان خیره به ورقه ها بود... حداقلش این بود باز درگیر چشمایش نمی شدم...
چند قدم جلو تر رفتم و نزدیک مبل مشکی چرم ایستادم.
+فکر میکردم با آراد بزرگ جلسه دارم!
همچنان داشت چیزی توی کاغذ هاس مینوشت و بعضی را امضا میکرد:
_چطور؟
+چون اون دختره... راستی این دختره کیه؟
نگاهش بالا آمد و از نوک پنجه پایم را تا چشم هایم برانداز کرد و دقیقا از نوک پنجه پایم تا چشم هایم از شدت سرما به لرز افتاد!
_همکار جدید.
+بدون هماهنگی با من؟
_آزمایشیه برای سه روز.
سری تکان دادم کیفم را روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم.
+داشتم میگفتم.
پایم را روی پا انداختم و دست راستم را ستون چانه ام کردم و نیم نگاهی بهش انداختم.
_بگو.
نفسی گرفتم تا از سرمای وجودم کم شود.
+اون دختره گفت بیام اتاق مدیریت اینجا، منم فکر کردم با پدرت جلسه داریم. چه موقع هایی میاد شرکت؟
دنبال کاغذی بین کاغذ های روی میز بود.
_اسم دختره کیانا عطایی. پدرم معمولا نمیاد.
کاغذ مورد نظر را برداشت و از پشت میز بلند شد.
+یعنی این شرکتو تو اداره میکنی؟
روی مبل مقابلم نشست و کاغذ ها را روی میز گذاشت و به سمت من سر داد و یک خودنویس مشکی رنگ با رگه های طلایی گرفت مقابلم.
_بگیرش.
خودکار را گرفتم. اشاره ای به کاغذ ها کرد.
_بخونش.
کاغذ ها را برداشتم. سه کپی از یک کاغذ بود. یکی را برداشتم و متن را روزنامه وار خواندم.
+توافقنامه؟
_برای ادامه کارا باید این امضا بشه.
دوباره متن را با دقت بیشتری خواندم.
+چرا پنجاه پنجاه؟
نگاهش خیره پنجره سرتاسری پشت سرم بود.
_مشکلی داره؟
بلند شد و سمت میزش رفت، مثل همیشه یک تیشرت و شلوار مشکی و یک پیراهن آبی چهار خونه رویش پوشیده بود و سه دکمه بالایش باز
بود.
+مکان، لوازم شرکت، بودجه اولیه اعتبار شرکت همه از طرف توعه... من چیکارم که نصف شرکت به نامم باشه؟
_تو قراره برند شرکت باشی، من نمیرسم که برای بستن قرارداد برم، نمیرسم که برای وسایل وارداتی بازاریابی کنم... از طرفی اسم شرکت تو
ارائه کردی!
گوشه لبم بالا رفت و خودکار را دور انگشت اشاره دست راستم چرخی دادم.
+چه کار بزرگ...
در اتاق با شدت باز شد، امیر نیم نگاهی به در انداخت:
_آقای محترم جلسه دارن میبینید که...
پسری حدود ۲۰ ساله با هودی آبی رنگ و شلوار مشکی راسته.
پسر:امیر ردش کن بره...
دست راستش که داخل جیب هودی بود رو کمی بیرون آورد و من برای بار دوم به اندازه سطح خارجی اون جسم یخ کردم. امیر نگاهی به سر رسید روی میز کرد، خودکاری را بین صفحاتش گذاشت و لبه هایش را روی هم گذاشت.
__________________
من عاشق برخوردای هورا امیر اصنننننننننننننننن
هر چند که واسه نوشتنشون مغزم رگ به رگ میشه🤯
#part_50
#Aram_man
امیر نگاهی به سر رسید روی میز کرد، خودکاری را بین صفحاتش گذاشت و لبه هایش را روی هم گذاشت.
_خانم صادقی بیرون باشید و کسیو راه ندید.
صادقی پشت چشمی برای پسر نازک کرد و زیر گفت:
_شاید یکی مث این زبون نفهم باشه...
پسر چشم غره ای رفت و نگاهشو دوباره دوخت به امیر. صادقی بیرون رفت و درو بست. امیر به سمت کتابخونه پشت میز رفت و ریموت
کوچک طوسی رنگی برداشت و به سمت در گرفت و دکمه اش را زد... در قفل شد!
پسر از قید منشی مزاحم آزاد شده بود و با راحتی اسلحه را بیرون آورد و نشانه گرفت سایلنسر سر اسلحه نگران کننده بود، وایسا ببینم...
من اینجا چیکار میکردم؟ باید میرفتم بیرون؟ امیر یادش بود که من هنوز اینجام؟ پسر منو دید؟ یا انقدر محو بودم که نادیده گرفته شدم؟
پسر: امیر میکشمت!!!
چنان فریاد زد که روی صندلی مقداری جابه جا شدم. امیر ریموت رو گذاشت روی میز، دستاشو توی جیبش برد و به سمت پنجره بزرگ
شیشه ای رفت و همانجا به بیرون خیره شد.
پسر: همینجا، جوری میکشمت که هیچکی با خبر نشه!
ولی منکه اونجا بودم... یعنی نباید الان اینجا بین این دو مرد حضور داشتم؟ یکی به شدت عصبی و دیگری خونسرد و یخ تر از همیشه...
_باز چیشده که اینجوری تفنگ میکشی؟
بالاخره حرف زد... پسر جلو تر رفت به چهار قدمی اش رسید... گردنم ۱۸۰ درجه کج بود مبل من پشت به پنجره بود، بلند شدم تا حداقل
اعلام حضور کنم و راحت ببینم.
پسر: نیست... لعنتی نیست... دو ماهه هر جا میگردم نیست... به قرآن پیداش نشه تیکه تیکه ات میکنم.
_مثل هر بار پیداش میشه!
تفنگ را روی شقیقه امیر گذاشت و من دیدم... دیدم برق خیسی آب را در چشم هایش... دیدم چجوری سعی میکرد از امیر کمک بگیرد و
امیر هم جواب سربالا میداد.
پسر: بیا پیداش کن...
امیر تمام رخ برگشت سمتش... انگار وسط قطب جنوب پرت شدم... یک قدم عقب رفتم که پایم به میز گرفت و تلو خوردم... هیچکدامشان
توجه نکردند... شالم را شل کردم، دروغ چرا؟ این امیر کسی نبود که من میشناختم. کسی نبود که وقتی اینطور به کس دیگه ای نگاه میکنند
من این طرف دست پایم را گم کنم... لعنت به چشم هایش که هر بار ضربه فنی میشدم.
پسر نگاهش بین چشمای یخ امیر در گردش بود... با انگشت شصت ضامن اسلحه را کشید، اسلحه را کمی کج کرد و با دست چپش اسلحه را کامل مسلح کرد.
پسر: امیر بس کن... آره... پیدا میشه... برمیگرده...
اسلحه را بین ابروهای امیر فشار داد و طوری داد زد که چهار رگ از گردن متورمش بیرون زد:
پسر: اما با یه گلوله توی دستش... مست... زخم زیلی... نابود میکنه خودشو...
مانده بودم چطور نگاه امیر را تحمل میکند...
_اینکه چجوری برمیگرده به من ربطی نداره... من چیکاره اونم؟
یک قطره... دو قطره... هیچ میلی برای پوشاندن اشک هایش نداشت... دستش به پایین کشیده شد و اسلحه زمین را نشانه رفت... زانو هایش سست شد و قبل اینکه روی زمین فرود بیاید دست های امیر بازو هایش را محکم گرفت.
پسر: داره میمیره...
از غم صدایش... از قطره های اشکی که از بین مژه های بلندش به راه افتاده بود... از زانو های سستش که به زور امیر روی پایش بند بود...
از موهای بورش که بهم ریخته اما زیبا بودند... قلبم گرفت...
کاش حداقل یکی برایم توضیح میداد که اینجا چخبره؟
_بس کن... برو براش بتادین و باند آماده کن ...برو تختشو مرتب کن که راحت بخوابه... برو یه غذای خوب درست کن... میدونی که چقد تو
غذا خوردن به خودش اهمیت نمیده... برو و منتظرش باش!
پسر تک خندی و چال کوچک رو گونه اش من را یاد آروین انداخت جواب پیامم را داده بود؟ ساعت چند بود؟
کیفم را از روی میز برداشتم که خورد به لیوان خالی از آب و صدای افتادنش بهم ثابت کرد که نامرئی نیستم!
نگاه هر دویشان خیره به من بود... کیفم را بغل کردم:
+ببخشید!
______________________
بمیرم واسه هورا که عین خودم گند میزنه به صحنه های احساسی😅
آخه تو با آروین چیکار داری اون وسط؟؟؟؟؟؟