سفرنامهی روز اول | از تابِ رویا تا تهدیگِ طلایی 🍽✨
دیروز، روز اول سفر بود...
و چه روزی! پر از همدلی، همراهی، شیرینی، سختی، خنده، خستگی و البته کلی خاطره که هرکدومشون میتونستن یه داستان مستقل باشن.
بدون معطلی، بریم سر اصل ماجرا...
صبحانه رو تو یه جای باصفا خوردیم؛ جایی که انگار مستقیماً از دل قصههای بچگیمون بیرون کشیده شده بود.
یه تاب بلند و رویایی کنار درختان سربه فلک کشیده داشت، همون تابهایی که بچهتر که بودیم تو خوابهامون هم میدیدیمشون.
وقتی فاطمهزهرا با اون لباس قشنگ و مرتبش روش نشست و باد پیچید لای لباس قشنگش، انگار نه انگار که داریم سفرمون رو شروع میکنیم؛
واقعاً تصویر خیالانگیزی بود... درست مثل یه قاب نقاشی از دوران کودکی.
یه قسمت دیگهی پارک هم تبدیل شد به صحنهی "آزمون جرأت"!
تقریباً همه خودشون رو محک زدن، حتی مطهرهخانم و محمدحسن برای امتحان کردن این تاب که میتونست خطرساز بشه!
اما قهرمان بیرقیب اون لحظهها کسی نبود جز محمد پرهام عزیز؛ هم خطشکن، هم تابشکن!
وسط اون همه درخت و هوای تمیز، مرغ و خروسهای خوشرنگ و لعاب بودن و جوجه های گوگولی که با دیدنشون یاد روستا و ... میافتادیم.
و دو تا اسب باوقار که واقعاً صحنه رو مثل یه کارتپستال زنده کرده بودن.
آقای صولتی هم رفتن پاهاشون رو توی رودخونه زدن، خنک و سبک شدن...
و خانمها هم، هرچند دلشون پرپر میزد برای همین حس خنکای آب، ولی بهخاطر رضای خدا، خواستهشون رو گذاشتن کنار. دلهای بزرگی دارن، واقعاً!😁😁😁
از اون طرف، مصاحبههای آقای تحققی با اون شوخطبعی و حاضر جوابی همیشگیشون، فضای جمع رو قشنگ زنده نگهمیداشت.
ولی خب... نمیگم، چون باید بیاید و خودتون ببینید 😄
بعد از صبحونه، سوار اتوبوس زرد قناریمون شدیم و به سمت ادامهی خوشیها حرکت کردیم.
ولی چشمتون روز بد نبینه...
رسیدیم دور فلکهی گرگان، کنار میدون، که ناگهان...
زرد قناریمون ایستاد! نه اینکه توقف معمولی... نه! انگار دلش گرفته بود، دیگه راه نمیاومد.
دو تا رانندهی زحمتکش و مهندسین کاروان، دور اتوبوس حلقه زده بودن😅😄!!!
هرکس یه ایدهای، یه کمک، ولی انگار زرد قناری ما قصد ادامه نداشت.
آقای تحققی پشت سر هم تماس میگرفتن، پیگیر بودن، تا اینکه قرار شد اتوبوس جدیدی برامون بفرستن.
تو اون لحظهها، ما موندیم و وسایلمون، آفتاب، بیجایی برای نشستن...
رفتم سراغ جمع و گفتم:
«خب الحمدلله با کلی مربی تربیتی و اهل دل اومدیم سفر؛ بسمالله! وقت حل مسألهست!»
و همه، با لبخند، همراهی کردن.
یه باغ کوچولوی سبز و دلنشین همون نزدیکیها بود که تونستیم توش وضو بگیریم، یه کم خنک بشیم و نفس بکشیم.
و مغازهداری که خدا حفظش کنه، با صفا و مهموننواز، اجازه داد از صندلیهای جلوی مغازهش استفاده کنیم.
و خرج این مهربونیاش هم پای آقاجونمون... حضرت رضا علیهالسلام.
بالاخره اتوبوس جدید رسید...
سفید، خوشرنگ، خنک و مرتب. یهجورایی مثل نجاتدهندهی سفیدپوش، درست وسط قصههامون!
سوار شدیم و راه افتادیم به سمت محل اسکان.
در محل اسکان، بعضی از دوستان وسایلشون رو گذاشتن و پیاده، با یه "یا علی"، سربالایی مسیر رو شروع کردن.
ما که ورزشکاریم، با قدرت بالا رفتیم 😄
اما وسط راه، قهرمان واقعی یعنی آقای دلاور با شاسی بلندشون به دادمون رسید؛
خانمهای عقبافتاده از راه رو سوار کردن، حتی صندوق عقب رو هم از مهر و محبتش پر کرد!
هتل زیبا، مرتب، شیک...
با یه ذره بالا و پایین، جاها مشخص شد و رسیدیم به آرامش.
خانمها صولتی، عرب، زعفرانی، نصرتی، جلالیان، باقریان، خانیکی، یکه و ...، مثل یه تیم جهادی، سریع آستین بالا زدن و مشغول پخت فلافل شدن.
واقعاً با سرعت نور غذا حاضر شد.
بعد ناهار، یه استراحت کوتاه تا وقت اذان مغرب.
نماز جماعت، بالای تراس کلبهای زیبا، زیر سقف آسمون.
به امامت استاد بنفشه. چه نماز دلچسبی...
انگار با هر رکعت، یه لایه از خستگی سفر از تنمون ریخته میشد.
بعد از نماز، استاد صحبت کردن و از همدلی همه تشکر کردن.
آقای تحققی هم با انرژی همیشگیشون، از همراهی و صبوری بچهها قدردانی کردن.
و بعد... دعوت به محفل آتشکده!
اون وسطِ محوطه، کنار آتیش، صدای گرم استاد بلند بود؛ نهجالبلاغه تفسیر میکردند و بحث و گفتگو میکردن.
خانمها هم مشغول پوست کندن پیاز بودن برای غذا؛ یه محفل همهچیزتمام!
من داشتم لیست برای هتل رو آماده میکردم، پس تصویرها رو نمیدیدم،
ولی صدای استاد رو میشنیدم که بچهها رو گذاشته بودن رو حالت رگبارِ سؤال!
هی میپرسیدن «امام زمان رو برای چی میخواین؟» و هی جوابها رد میشد 😄
و بعد... شام!
جاتون حسابی خالی!
جوجهی داغ و لذیذ، با پلوی خوشعطر خانم صولتی و عرب، سس انار و البته بحث داغ تهدیگ سیبزمینی... که حسابی دلمونو برد.
و آخر شب، یه خداحافظی شیرین با روز اول، و کلی قرار و وعده برای فردا و ...
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسط راه رفتیم یه جا صبحانه بخوریم
جای قشنگی بود
اینم یک کم تاب بازی ....
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌗تا ترامپ کفن نشود این وطن وطن نشود
🔹نترسید نترسید ما همه باهم هستیم
😂
سلام رفیق ارسی🙌
حالت چطورهه؟😎
با یک مسابقه کتابخوانی درباره عید غدیر
چطوری؟🤩
بچه شیعه های امیرالمومنین حتما
این مسابقه رو شرکت میکنن😉
اگه گفتی چرا؟
برای اینکه بیشتر درباره وقایع تاریخی
بزرگترین عید شیعه،عید غدیر آگاه بشن😎
📌همه رده های سنی میتونن شرکت کنن
هم دخترخانوما هم آقا پسرا😊
جوایز مسابقه ساعت هوشمند،عطر رضوی ، قاب فرش حرم و....
🌿اگر ۵حکمت از نهج البلاغه حضرت امیرالمؤمنین(ع) معنای فارسی رو حفظ کنید
باز هم آقای صفری لطف کردند و گفتند جایزه داره😊
چی جایزه تو جایزه ای شده هاااا☺️😍☺️😍
حتما بیاین و خاطرات خوبی رو در کنار هم
در شب به امامت رسیدن مولامون حضرت امیر(ع) کنار هم بگذرونیم🌸😇
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه قدمی برای عید مولامون حضرت امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب(ع)
میتوانیم برداریم؟🧐😇🌹
سلام به همه ی نوجوونای ارسی 👋
علاوه بر اینکه فردا شب به مناسبت عید غدیر یک جشن خفن 🥳🎉 داریم فردا صبح هم میخوایم بریم دوچرخه سواری 🚴♂
رفقایی که میخوان با ما بیان فردا ساعت ۷ ⏰صبح چهارراه امامیه باشن
صبحانه هم با خودتون بیارید 🌯