5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢#تدریس_مکالمه
⭕️#درس_ششم
🔻#پایه_هشتم
🔶گرافیک : سرکار خانم شادمهر از بجنورد ، خراسان شمالی
✴️مدرس : جناب استاد محمد بهمن، بجنورد، استان خراسان شمالی
https://eitaa.com/archive7_8_9
آزمون_فصل۴_ریاضی۸ام.pdf
حجم:
950.6K
⬜️▫️آزمون پایانی ریاضی هشتم ▫️⬜️
#آزمون_تشریحی
نمونه سوالات فصل 4
با پاسخنامه تشریحی
📚https://eitaa.com/archive7_8_9
Eitaa:@Studi_with_me.pdf
حجم:
1.3M
پایه هشتم|
🌸 سوال امتحانی از #علوم هشتم 🌸
✅ مبحث درس مغناطیس
https://eitaa.com/archive7_8_9
📚
نکات_مهم_درس_13تا24مطالعات_هشتم.pdf
حجم:
2.8M
🌸 چارت نکات مهم و مفید #مطالعات
15.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💓ســـلام
🌸صبح آدینه تون بخیر
💓جمعه تون شاد و عالی
🌸روزتون قشنگ
💓دلاتون مملو از عشق
💓لبتون خندون
🌸و هزارآرزوۍ زیبا
💓براتون از خداوند خواستارم
https://eitaa.com/archive7_8_9
.
🌈🍀🌈🍀داستان شب
🌱 کربلائی کاظم ساروقی
چند سال پیش از این، در روستایی رعیتی میکردم
روزی واعظی هنگام سخنرانی میگفت که نماز در ملک شخصی که زکات نمیدهد باطل است.
این حرف در من اثر کرد زیرا میدانستم که صاحب ملکی که در آن کار میکردم، مردی نیست که زکات بدهد، از این جهت به پدرم گفتم که من در این ملک نمیتوانم توقف کنم زیرا من نماز میخوانم و تمام نمازهای من باطل است و من از این ده بیرون میروم.
هر چه پدرم اصرار کرد که بمانم و میگفت تو از کجا میدانی که او زکات نمیدهد، من چون قطع داشتم و میدانستم که صاحب ملک اعتنائی به دادن زکات ندارد، اصرار پدرم را نپذیرفتم.
لذا با اکراه و بالاجبار از آن ده بیرون آمدم و برای معیشت خود عملگی و کارگری در راه بین قم و راک را قبول نمودم و روزی سی شاهی مزد به من داده میشد و من با این مبلغ زندگی میکردم.
سه سال بدین منوال گذشت، روزی صاحب زمین، نزد من کس فرستاد و گفت: من اکنون زکات میدهم بیا در همان ملک مشغول کار باش اگر هم نخواهی که برای من رعیتی کنی زمینی به تو میدهم بذر هم میدهم برای خودت کشت کن.
من تحقیق نمودم معلوم شد که وی زکات میدهد از این جهت به ملک مزبور برگشتم. مالک ملک، بذر ده من زمین به من داد و یک بار گندم، تا بدین وسیله کشت نموده و امرار معاش نمایم.
من ده من گندم را برای بذر برداشتم و نصف بقیه را برای معاش خود نگه داشته، نصفه دیگر را بین فقرای آن ده و ارحام خویش تقسیم نمودم.
در نتیجه این کار، خداوند به زراعت من برکت داد و ده بار گندم عایدم شد باز به همان نحو شروع به کار کردم یعنی ده من گندم برای بذر نگهداشته نصف بقیه را خودم برداشتم و ما بقی را به فقرای ده دادم.
روزی در موقعی که حاصل مزرعه را بریده و خرمن کرده بودم به قصد باد دادن گندم، از منزل خارج شدم اتفاقاً در آنروز به هیچ وجه باد نمیوزید تا ظهر هر چه کوشش کرده و به انتظار نشستم نتوانستم گندمی بدست آورم، ناگزیر دست خالی به قلعه مراجعت کردم.
در بین راه یکی از فقرا که هر ساله در منافع زراعت من سهیم بود رسید و گفت: کربلائی محمدکاظم، من امشب هیچ گندم ندارم و زن و فرزندم نان ندارند. من خجل شدم که داستان آن روز خود را به او بگویم، گفتم به چشم؛ و باز به سوی خرمن بازگشتم ولی چه سود که بادی نمیوزید.
برای اینکه نان شب خانواده این فقیر تأمین شود با زحمت زیاد بوسیله دست مقدار گندمی را از کاه جدا نموده و به سختی به هوا کردم تا مختصری گندم بدست آورده درب منزل آن شخص بردم.
چون خسته بودم در میدانگاهی که جلو دو امامزاده نزدیک قلعه به نام امامزاده باقر و امامزاده جعفر واقع است روی سکوئی نشستم و دو نفر سید را در آنجا دیدم.
یکی از آندو به من گفت کربلائی محمدکاظم اینجا چه میکنی؟ گفتم خستهام و رفع خستگی میکنم. همان سید به من گفت بیا برویم فاتحه بخوانیم من هم قبول کردم.
آنان در جلو و من هم در عقب به سوی داخل امامزاده رهسپار شدیم. آنان شروع به خواندن چیزی کردند که من نفهمیدم چه میخوانند و من ساکت ایستاده بودم.
یکی از آنان گفت کربلائی محمدکاظم چرا تو چیزی نمیخوانی؟ گفتم آقا من سواد ندارم، نمیتوانم چیزی بخوانم، من گوش میدهم. آنان از فاتحه خوانی در این امامزاده فراغت یافته و به سوی امامزاده دیگر رفتند و من هم در عقبشان روان شدم.
آنها باز شروع به خواندن چیزی کردند که من به علت بیسوادی نمیفهمیدم ولی در این هنگام چشمم به سقف امامزاده دوخته شده بود، ناگاه دیدم در اطراف بقعه نقش و نگاری پدیدار است که پیش از این اثری از آنها نبود.
در حیرت بودم که یکی از آن دو سید باز به سوی من آمده و گفت چرا نمیخوانی؟ گفتم آقا من که سواد ندارم. دست پشت شانهام گذاشت و به سختی مرا تکان داد و گفت بخوان چرا نمیخوانی؟ و این جمله را تکرار مینمود.
من ترسیدم، ناگاه آن سید دیگر به نزد من آمد و به ملایمت دست به پشت شانهام زد و گفت بخوان، میتوانی بخوانی، بخوان میتوانی بخوانی. من از وحشت بر روی زمین افتادم و دیگر نفهمیدم چه شد.
✍✍ادامه دارد......
https://eitaa.com/Hamgam6