.
🌈🍀🌈🍀داستان شب
🌱 کربلائی کاظم ساروقی
چند سال پیش از این، در روستایی رعیتی میکردم
روزی واعظی هنگام سخنرانی میگفت که نماز در ملک شخصی که زکات نمیدهد باطل است.
این حرف در من اثر کرد زیرا میدانستم که صاحب ملکی که در آن کار میکردم، مردی نیست که زکات بدهد، از این جهت به پدرم گفتم که من در این ملک نمیتوانم توقف کنم زیرا من نماز میخوانم و تمام نمازهای من باطل است و من از این ده بیرون میروم.
هر چه پدرم اصرار کرد که بمانم و میگفت تو از کجا میدانی که او زکات نمیدهد، من چون قطع داشتم و میدانستم که صاحب ملک اعتنائی به دادن زکات ندارد، اصرار پدرم را نپذیرفتم.
لذا با اکراه و بالاجبار از آن ده بیرون آمدم و برای معیشت خود عملگی و کارگری در راه بین قم و راک را قبول نمودم و روزی سی شاهی مزد به من داده میشد و من با این مبلغ زندگی میکردم.
سه سال بدین منوال گذشت، روزی صاحب زمین، نزد من کس فرستاد و گفت: من اکنون زکات میدهم بیا در همان ملک مشغول کار باش اگر هم نخواهی که برای من رعیتی کنی زمینی به تو میدهم بذر هم میدهم برای خودت کشت کن.
من تحقیق نمودم معلوم شد که وی زکات میدهد از این جهت به ملک مزبور برگشتم. مالک ملک، بذر ده من زمین به من داد و یک بار گندم، تا بدین وسیله کشت نموده و امرار معاش نمایم.
من ده من گندم را برای بذر برداشتم و نصف بقیه را برای معاش خود نگه داشته، نصفه دیگر را بین فقرای آن ده و ارحام خویش تقسیم نمودم.
در نتیجه این کار، خداوند به زراعت من برکت داد و ده بار گندم عایدم شد باز به همان نحو شروع به کار کردم یعنی ده من گندم برای بذر نگهداشته نصف بقیه را خودم برداشتم و ما بقی را به فقرای ده دادم.
روزی در موقعی که حاصل مزرعه را بریده و خرمن کرده بودم به قصد باد دادن گندم، از منزل خارج شدم اتفاقاً در آنروز به هیچ وجه باد نمیوزید تا ظهر هر چه کوشش کرده و به انتظار نشستم نتوانستم گندمی بدست آورم، ناگزیر دست خالی به قلعه مراجعت کردم.
در بین راه یکی از فقرا که هر ساله در منافع زراعت من سهیم بود رسید و گفت: کربلائی محمدکاظم، من امشب هیچ گندم ندارم و زن و فرزندم نان ندارند. من خجل شدم که داستان آن روز خود را به او بگویم، گفتم به چشم؛ و باز به سوی خرمن بازگشتم ولی چه سود که بادی نمیوزید.
برای اینکه نان شب خانواده این فقیر تأمین شود با زحمت زیاد بوسیله دست مقدار گندمی را از کاه جدا نموده و به سختی به هوا کردم تا مختصری گندم بدست آورده درب منزل آن شخص بردم.
چون خسته بودم در میدانگاهی که جلو دو امامزاده نزدیک قلعه به نام امامزاده باقر و امامزاده جعفر واقع است روی سکوئی نشستم و دو نفر سید را در آنجا دیدم.
یکی از آندو به من گفت کربلائی محمدکاظم اینجا چه میکنی؟ گفتم خستهام و رفع خستگی میکنم. همان سید به من گفت بیا برویم فاتحه بخوانیم من هم قبول کردم.
آنان در جلو و من هم در عقب به سوی داخل امامزاده رهسپار شدیم. آنان شروع به خواندن چیزی کردند که من نفهمیدم چه میخوانند و من ساکت ایستاده بودم.
یکی از آنان گفت کربلائی محمدکاظم چرا تو چیزی نمیخوانی؟ گفتم آقا من سواد ندارم، نمیتوانم چیزی بخوانم، من گوش میدهم. آنان از فاتحه خوانی در این امامزاده فراغت یافته و به سوی امامزاده دیگر رفتند و من هم در عقبشان روان شدم.
آنها باز شروع به خواندن چیزی کردند که من به علت بیسوادی نمیفهمیدم ولی در این هنگام چشمم به سقف امامزاده دوخته شده بود، ناگاه دیدم در اطراف بقعه نقش و نگاری پدیدار است که پیش از این اثری از آنها نبود.
در حیرت بودم که یکی از آن دو سید باز به سوی من آمده و گفت چرا نمیخوانی؟ گفتم آقا من که سواد ندارم. دست پشت شانهام گذاشت و به سختی مرا تکان داد و گفت بخوان چرا نمیخوانی؟ و این جمله را تکرار مینمود.
من ترسیدم، ناگاه آن سید دیگر به نزد من آمد و به ملایمت دست به پشت شانهام زد و گفت بخوان، میتوانی بخوانی، بخوان میتوانی بخوانی. من از وحشت بر روی زمین افتادم و دیگر نفهمیدم چه شد.
✍✍ادامه دارد......
https://eitaa.com/Hamgam6
@mer30tv4_5985711941216113078.mp3
زمان:
حجم:
6.4M
صبح 12 اسفند
صبح است وسلامِ تازه تر میچسبد
یک صبح بخیرِ مختصر میچسبد
لبخندِ تو برسفره ی شعر و غزلم
حتی دو دقیقه بیشتر، میچسبد
روز زیبایی رو با لبخند
پرمهرتون خلق کنید😊
سلام صبحتون بخیر 🌺
https://eitaa.com/Hamgam6
هفتم.فصل۶باپاسخ..pdf
حجم:
1.2M
#آزمون_فصل۶ ریاضی هفتم
#باپاسخ_تشریحی
اسفند ۱۴۰۱
طراح و پاسخ: استاد روشنی
آزمون فصل۶ هشتم.pdf
حجم:
622.2K
#آزمون_فصل۶ ریاضی هشتم
اسفند ۱۴۰۱
طراح: استاد هادی
ناحیه۳تبریز
@
هشتم آزمون فصل۷.pdf
حجم:
442K
#آزمون_فصل۷ ریاضی هشتم
اسفند ۱۴۰۱
دبیرستان غیردولتی شایستگان
آزمون فصل۵ نهم.pdf
حجم:
676.3K
#آزمون_فصل۵ ریاضی نهم
اسفند ۱۴۰۱
طراح: استاد هادی
ناحیه۳تبریز
#متن وترجمه درس هفتم عربی نهم👇👇👇👇👇
کانَ إِديسون فِي السّابِعَةِ مِنْ عُمرِهِ ،
اديسون در هفتمین سال از عمرش بود (در سنّ هفت سالگی بود = هفت ساله بود)
عِندَما عَجَزَتْ أُسْرَتُهُ عَنْ دَفْعِ نَفَقاتِ دِراسَتِهِ ؛
هنگامی که خانواده اش از پرداختن هزينه های تحصيلش ناتوان شد
فَطَرَدَهُ مُديرُ مَدرَسَتِهِ مِنَ الْمَدرَسَةِ
پس مدير مدرسه اش او را از مدرسه با تندی راند (بيرون کرد)
وقالَ عَنهُ : « إِنَّهُ تِلْميذٌ أَحمَقُ »
و درباره اش گفت : « او دانش آموزی نادان (کم عقل)است
إنَّهُ : قطعاً او (گاهی می توان « إنَّ » را ترجمه نکرد)
فَصارَ بائِعَ الْفَواکِهِ
پس ميوه فروش شد
وَلٰکِنَّهُ ما تَرَكَ الدِّراسَةَ ؛ بَلْ دَرَسَ بِمُساعَدَةِ أُمِّهِ ؛
ولی او درس خواندن را رها نکرد ؛ بلکه به کمک مادرش درس خواند
هيَ ساعَدَتْهُ کَثيراً
او خيلی کمکش کرد
کانَ إِديسون ثَقيلَ السَّمْعِ بِسَبَبِ حادِثَةٍ أَوْ مَرَضٍ أَصابَهُ أَيّامَ الطُّفولَةِ
اديسون کم شنوا بود به سبب حادثه يا بيماری ای که روزهای کودکی دچارش شد
إِديسونُ أَحَبَّ الْکيمياءَ فَصَنَعَ مُختَبَراً صَغيراً في مَنزِلِهِ
اديسون شيمی را دوست داشت پس آزمايشگاهی کوچک در خانه اش ساخت
وَ بَعدَ مُدَّةٍ قَدَرَ عَلَی شِراءِ بَعضِ الْمَوادِّ الْکيمياويَّةِ وَ الْاَدَواتِ الْعِلْميَّةِ ؛
و پس از مدّتی توانست برخی موادّ شيميايی و ابزارهای علمی را بخرد ؛
قَدَرَ عَلیٰ شِراءِ : قادر شد بر خریدنِ ، توانست بخرد
وَ بَعدَ مُحاوَلاتٍ کَثيرَةٍ صارَ مَسؤولاً في أَحَدِ الْقِطاراتِ
و پس از تلاش های بسيار مسئولِ يکی از قطارها شد
وَ قَدَرَ عَلَی شِراءِ آلَةِ طِباعَةٍ
و توانست دستگاه چاپی بخرد
وَ وَضَعَها في عَرَبَةِ الْبَضائِع
و آن را در واگن کالاها گذاشت
وَ فِي السَّنَةِ الْخامِسَةَ عَشْرَةَ مِنْ عُمرِہِ کَتَبَ صَحيفَةً أُسْبوعيَّةً وَ طَبَعَها فِي الْقِطارِ
و در پانزده سالگی اش یک روزنامه هفتگی نوشت (هفته نامه ای نوشت) و آن را در قطار چاپ کرد
السَّنَةِ الْخامِسَةَ عَشْرَةَ مِنْ عُمرِہِ : سال پانزدهم از عمرش ، پانزده سالگی اش
في أَحَدِ الْاَيّامِ انْکَسَرَتْ إِحْدَی زُجاجاتِ الْمَوادِّ الْکيمياويَّةِ في الْمَطبَعَةِ ؛
در يکی از روزها يکی از شيشه های موادّ شيميايی در چاپخانه شکست
فَحَدَثَ حَريقٌ فَطَرَدَہُ رَئيسُ الْقِطار
پس آتش سوزی اتّفاق افتاد و رئيس قطار او را به تندی راند (بيرون کرد)
وَ عِندَما أَنْقَذَ طِفلاً مِنْ تَحتِ الْقِطارِ ، جَعَلَهُ والِدُ الطِّفلِ رَئيساً في شَرِکَتِهِ
و هنگامی که کودکی را از زير قطار نجات داد ، پدرِ کودک او را در شرکتش رئیس قرار داد
کانَ إِديسون مَشغولاً في مُختَبَرِہِ لَيلاً وَ نَهاراً
اديسون شب و روز در آزمايشگاهش مشغول بود
هُوَ أَوَّلُ مَنْ صَنَعَ مُختَبَراً لِلْأَبْحاثِ الصِّناعيَّةِ
اونخستین کسی است که آزمايشگاهی برای پژوهش های صنعتی ساخت
أَوَّلُ مَنْ صَنَعَ : اوّلین کسی که ساخت ، نخستین کسی که ساخت
اِخْتَرَعَ إديسون أَکْثَرَ مِنْ أَلْفِ اخْتِراعٍ مُهِمٍّ ؛
اديسون بيش از هزار اختراع مهم کرد (انجام داد
مِنهَا الطّاقَةُ الْکَهرَبائيَّةُ وَ الْمِصباحُ الْکَهْرَبائيُّ وَ مُسَجِّلُ الْموسيقَی و الصُّوَرُ الْمُتَحَرِّکَةُ وَ آلَةُ السّينَما وَ بَطّاريَّةُ السَّيّارَةِ
از آن جمله نيروی برق ، لامپ برقی ، دستگاه ضبط موسيقی ، عکس های متحرّک ، دستگاه سينما و باتری خودرو
مِنها (مِن + ها) : از آن
(در این جا به صورتِ « از آن جمله » ترجمه می شود)
وَ الطّاقَةُ الْکَهرَبائيَّةُ في هٰذَا الْعَصرِ سَبَبٌ رَئيسيٌّ لِتَقَدُّمِ الصِّناعاتِ الْجَديدَةِ
و نيروی برق در اين دوران علّت اصلی پيشرفت صنايع نوين است
﴿ إِنَّ الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلوا الصّالِحاتِ إِنّا لا نُضيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً ﴾ الْکَهف 30
« قطعاً کسانى که ايمان آوردند و کارهاى شايسته کردند ، قطعاً ما پاداش کسى را که کار نيکو انجام داد تباه نمى کنيم ».
@olom123pسوالاتفصلبفصلعلوم۹کارشک۱۴۰۰۷۱_201269151843.pdf
حجم:
1.9M
سوالات طبقهبندی شده فصلبهفصل علوم تجربی نهم دوره اول متوسطه
فصل12-علوم نهم-98 (2) (1).pdf
حجم:
4.7M
علوم نهم - فصل دوازدهم ویژه
📗جزوه، نکات و نمونه سوالات فصل دنیای گیاهان خط به خط با کتاب درسی