eitaa logo
ارشیو هفتم ⚘هشتم⚘نهم
536 دنبال‌کننده
659 عکس
1.6هزار ویدیو
2.8هزار فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
⏰👈 جواب تمرین صفحه 82 عربی هشتم ☑️👈 : أرْضُ اللّٰهِ واسِعَة ⏰👈 معنی کلمات درس 7 عربی هشتم 🚸👈 درس هفتم عربی https://eitaa.com/archive7
⏰👈 جواب تمرین صفحه 84 عربی هشتم ☑️👈 : أرْضُ اللّٰهِ واسِعَة ⏰👈 معنی کلمات درس 7 عربی هشتم
@MoallemYariR8 عربی درس 6و7 پاسخنامه (1).pdf
حجم: 1.1M
⏰👈 آزمون درس 6و7 عربی هشتم ❇️👈 دارد ☑️👈 : فی السفر ☑️👈 : أرْضُ اللّٰهِ واسِعَة ❎👈 🔖👈 https://eitaa.com/archive7
جدول تمرین متضاد و مترادف - هشتم .pdf
حجم: 129.5K
📋 جدول تمرین کلمات جمع مکسر و متضاد و مترادف 📙 عربی 🍇پایه هشتمhttps://eitaa.com/archive7
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷بیاد_شهدا_🌷 (۲ / ۲) ! 🌷....هرچند وقت یک‌بار می‌رفت پیش آوینی. يک‌بار خیلی طولانی مدت پشت در اتاق جلسات نشسته بوده که آوینی از اتاق بیرون می‌آید تا به اتاق بغلی برود می‌بیند این بنده خدا هم نشسته منتظر. کلی ازش عذرخواهی می‌کند و می‌گويد «ببین دفعه بعد اومدی دیدی من تو جلسم یه یادداشت بده با (فلان) کد رمزی که من بفهمم شمایی و سریع بیام کارت رو راه بندازم. من عذر می‌خوام که معطل شدی.» طرف می‌گفت همینطور می‌رفتم پیش آوینی بدون این‌که ازم بخواهد که تو کی هستی و یا حتی ذره‌ای نصیحتم بکند، از این حرف‌ها اصلاً نبود. 🌷حتی در این مدت اصلاً و ابداً یک‌بار هم با من چک نکرد که «فارسی این بنده خدا کیه میاد از من پول می‌گیره؟» وظیفه خودش می‌دانست انگار طلبکاری آمده پیشش و طلبش را می‌خواهد. رفیق ما می‌گفت آوینی با کلی عذرخواهی طلبم را یواشکی می‌داد و من هم می‌رفتم. يک‌بار که رفتم پولی در جیب نداشت و کلی عذرخواهی کرد. در خیابان سمیه (خیابانی که دفتر حوزه هنری، محل کار آوینی در آن واقع بود.) بانکی قرار داشت. از در سوره پایین آمدیم و رفتیم بانک. آوینی دفترچه بانکی‌اش را گذاشت روی پیشخوان بانک. من هم داشتم نگاه می‌کردم. باجه‌دار نگاهی کرد و به آوینی گفت:... 🌷گفت: «می‌خوای دفترچه رو ببندی؟» آوینی گفت: «چطور؟» – چون دوهزار تومن بیشتر توش نیست. – آره آره می‌خوام ببندم. حساب را بست و به من گفت: «خدارو شکر روزی امروزمون هم رسید. هزارش برای من و هزارش هم برای تو.» از در بانک که بیرون آمدم تا در خانه گریه کردم که «خاک بر سرت اگر اون آدمه، پس تو چی هستی؟» خودم خودم را سرزنش می‌کردم. آمدم خانه و افتادم به دست و پای مادرم. همان زمان ۳ تا بچه هم داشتم. به مادرم گفتم: «دست و پای من رو با چادرت ببند به تخت....» و برای همیشه ترک کرد. هرگز هم سراغ آوینی نرفت تا وقتی فهمید آوینی شهید شده است. 🌹خاطره اى به ياد سيد اهل قلم شهید سيد مرتضى آوینی : آقای محمدعلی فارسی از همکاران شهید آوینی منبع: سایت خبرآنلاین https://eitaa.com/hamgam6 ❌️❌️ .... ما چی هستیم؟!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا