آرزو
میلاد ساکن سامرا مبارککک♥️✨
مدتیه می خواستم این ترکیب جذاب از فیوریت هام رو در مناسبتی مرتبط به اشتراک بزارم
و چه زمانی بهتر از عید امشب؟
ترکیب نوای یاس + جناب برقعی تا ابد:))))
هدایت شده از 𝓜𝓲𝓻𝓪𝓬𝓵𝓮 ☫
اون روز...
تایمر گذاشته بودیم که بیدار شیم..
وقتی زنگ خورد گوشی و نگا کردم ببینم ساعت چنده..
و با دیدن ساعت خواب از سرم پرید..
ساعت ³:³³ بود
درکمال تعجب🫠
چرا؟!
اینهمه ساعت..
آرزو
اون روز... تایمر گذاشته بودیم که بیدار شیم.. وقتی زنگ خورد گوشی و نگا کردم ببینم ساعت چنده.. و با دی
دیدن ۳۳۳ به اطرافیانم هم سرایت کرده
آرزو
دیدن ۳۳۳ به اطرافیانم هم سرایت کرده
یه روز بعد مدرسه سوار ماشین که شدم بدون مقدمه داییم شروع کرد در مورد حال من صحبت کردن
وقتی رسیدیم گفت تا سوار شدی یه ماشین پیچید جلومون پلاکش عدد تو بود. "۳۳۳" برای همین احساس کردم امروز باید در مورد تو صحبت کنیم
دلم برای نوشتن تنگ شده
دوست دارم متنی بلند بنویسم و بعد به تماشای واژه ها بنشینم و از ترکیب و چینش زیبای کلمات شگفت زده شوم
دوست دارم بنویسم و از نوشتن لذت ببرم و از خواندن دوباره اش سر ذوق بیایم
از وقتی با ویرگول آشنا شدم مدتی از روزم صرف خواندن نوشته های دیگران میشود و حقیقتا روحم آرام میگیرد
و هر بار با خودم میگویم این ها ارزش خواندن دارد نه روزمرگی هایی که قرار نیست با آنها حال کسی را خوب کنی
از آغاز مهر چند بار سعی کردم که بنویسم اما باز انگار ذهنم در بند اعداد گرفتار شده و با واژه نرم نمیشود
حالا بیشتر دوست دارم بخوانم
خواندن راحت تر است، کمتر وقت میخواهد و میتواند کمکم کند تا باز واژه ها در روحم جاری شوند
به امید روز هایی که نوشتن قسمتی از زندگی روزمره ام باشد:)))))
چرا این قفس کوچک را رها نمیکنی و با گنجشک هایی که به قفست می آیند و میروند و در غذایت با تو شریک میشوند پرواز نمیکنی و به بیکرانه های آسمان سرک نمیکشی؟
چند وقت است که درِ قفست هر روز باز است و تو هنوز جرعت دل کندن از قفس را پیدا نکردی؟
البته از همان روز اول با احتیاط عمل میکردی
جفتت بیشتر از تو به بیرون از قفس سرک میکشید و باز برمیگشت
اما تو بیشتر در حال تماشای پروازش بودی
چند بار همراهش به بیرون قفس آمدی اما وقتی او تصمیم گرفت که برای همیشه قفس را ترک کند تو فقط صدایش میزدی
البته شاید تو کار درست را میکنی
در جهان بیرون زیستن را گنجشک ها بلدند نه تو که از لحظه ی بیرون آمدن از تخمت درون قفس بوده ای
اصلا شاید پیدا کردن غذا و فرار از دست گربه را بلد نباشی اما به نظرت چند روز آن بیرون را زیستن ارزشش را ندارد؟
درست است حالا شجاع تر شده ای و روز ها خود را با چرخیدن در بین برگ های سبز درختان باغچه سرگرم میکنی
اما هر شب باز میایی درون قفس منتظر می نشینی که بیاییم و قفس را داخل خانه ببریم
با اینکه تقریبا بی مهابا از قفست بیرون میایی اما هنوز از بیرون رفتن از این خانه و حیاط ترس داری و هنگام پروازِ گنجشک ها فقط تماشایشان میکنی
نباید سرزنشت کنم
من هم دست کمی از تو ندارم
بعضی روز ها فکر میکنم خانه و مدرسه ام همچون قفس توست
صبح ها تا چشم باز میکنم میروم خودم را در مدرسه زندانی میکنم و شب ها برمیگردم به قفس خانه و میخوابم
اگر یک روز بالت خوب شد و پرواز کردی و از این حیاط رفتی برای یک بار هم که شده برگرد
برگرد و به من هم یاد بده چطور باید خودم را از این قفس های خود ساخته رها کنم