من چه کسی هستم
بدون کتاب، موسیقی، چای، قهوه، نوشتن، نقاشی، بارون، فروغ، لاک، خوانواده، اتاقم، گربه، عروسکم، شمع، داستایفسکی، کلاسیک و نوستالژی، نورِ کم، گلِ آفتاب گردون، فرشِ قرمز، بوی لاک؟
شاید تو دنیای دیگه من و تو مال هم باشیم، نوتیف پیامتو رو گوشیم ببینم و شب تیره پاییزی باهم توی خیابون شانزلیزه قدم بزنیم و به کتاب فروشی بریم. قهوه بخریم باهم توی یه کافه کتاب بخونیم. انقدر محو کتاب خوندن بشیم که ساعت از دستمون در بره و بارون بزنه، دست تو دست هم تو خیابون بارونی قدم بزنیم، وقت خداحافظی که بشه انقدر سفت بغلم میکنی که سرمای هوای بارونی پاریس از یادم بره. وقتی میرسم خونه پیام شب بخیرتو رو گوشیم میبینم و از ته دل لبخند میزنم.