هدایت شده از 卂爪乃丨ㄒ丨ㄖㄩ丂?
قلم به دستانمان نمیرود
اگر هم برود
بی اختیار رفته است
این جوهر بی رنگ است
اگر هم که رنگ داده است
رنگ شبنم های من است
سخن اوردم در این ورق
جوهری از شبنم رنگ دادم
به این ورق
جوهر اشکی من جاودان است
ورقه های من سرخ خونین است
اما دست نمیداند اشک را پاک کند
یا قلم بر دست گیرد
اشک بر من حاکم است یا قلم؟
@fu_f_u
دستم جانی ندارد
که بنویسید بر این برگه خونین
ایا ارزشش را دارد،
نوشتن با جوهر خونین؟
قلم حالا چهکاری میتواند کند
بنویسید از چه؟
از جادههای خونین؟
نه، نه حالا که دیگر جوهر ریخته
نه حالا که دیگر چیزی تغییر نمیکند
قلمم قلب است و جوهر اشکهایم.
@H54bIdn
مدت هاست به تو گره خورده ام
در این طناب، پاره پاره شکسته ام
وقت دل کندن از توست
وقت به پایان رسیدن انتظار برای توست
به وقت اذان است
به وقت اعدام است
سالهاست در وصف این لحظه
این چنین گسسته ام
بارها گفتمت
مرا بی تو نفسی نیست
منِ بی تو قفسی بیش نیست
به انتظارت نشستم سالها
چشم به انتظار نگاه به در ماندم، سالها
آمدی تصدقت؟ اما حالا چرا؟
برای دیدن زدن سر من آمده ای؟
یا برای تمام کردن آن همه انتظار؟
و وطن ماتم است
نه وطن، درد وطن ماتم است
و وطن من سالهاست
این چنین ماتم است
از دست دیو پندار ها
این چنین ماتم زده ام
نگاهی بر رخساره ام کن
چه ها بر من آمده
که این چنین ماتم ام
در این بازی کیش شده ام
ماتِ ماتِ پهنه بر زمین شده ام
ببین چه ها بر سرم آمده که
این چنین خزان خزان می ریزم
آبیِ بی انتها
روکشی بر جهان است
تغییر کنان و چند رنگ
همانند انسان است
شاهد و قضاوت گر
همانند قاضیِ جهان است
دور و دست نیافتنی ست
از دور است که زیبا است
هفت آسمانِ وسعت
داستان پرواز روایت می کند
پرندگان از این سو به آن سو
کوچ کنان پرواز می کنند
گاه ارام و گاه خشمگین
حکایت انسان های دوگانه ست
می بیند و نظاره می کند
سکوتش به وسعت بغض است
می شکند و می بارد
گاهی مهمانِ سیل و
گاه مهمانِ خشکسالی می کند
ارغوان
آبیِ بی انتها روکشی بر جهان است تغییر کنان و چند رنگ همانند انسان است شاهد و قضاوت گر همانند قاضیِ ج
عزیزی برای شعر من آسمان را انتخاب کرد و نتیجه اینست: