ذهن خالی
پ.ن :من معذرت میخوام:)) پ.ن:قول بده قوی بمونی:)) ________________ معذرت خواهی گر بکنی دل شکسته ام ر
چرا هست صبر کنید در پارت های بعدی میبینید
کاش:)))
#شما
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت:۷ دختر بابا باران خانم چشام رو که باز کردم عین برق گرفته
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من ازتو
پارت:۸
باران :
باصدای الارم گوشیم بیدار شدم
کش و قوسی به بدنم دادم و بلند شدم
بعد مرتب کردن تختم
وارد آشپزخونه که شدم
نگاهی به میز کردم.. خالی بود
همیشه وقتی بیدار میشدم مامان میز صبحانه رو چیده بود
من هنوزم باورم نمیشد که دیگه نیستن..
حالا باید بدون اونا صبحانه میخوردم؟
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بیاد که بدون مامان و بابام صبحانه بخورم
بغضی نشست به گلوم
قورت دادنش سخت بود.. ولی سخت تر از دیدن صحنه ی دیروز نبود
من با چشمای خودم دیدم که مامان و بابام رفتن زیر خروار ها خاک
خاکی که جنسش سرد بود
هرکی رو ازت میگرفت، دیگه پس نمیداد
باصدای محمد به خودم اومدم
قطره اشکی که روی صورتم جاری شد پاکش کردم و برگشتم سمت محمد
محمد:سلام صبحت بخیر
همونطور سینی روی میز میذاشت گفت
میدونستم که همیشه ساعت ۷ بلند میشی
گفتم شاید عادت نداری بیای بالا برای همین اوردم پایین برات
یه نفس عمیق کشیدم و بدون اینکه به صورتش نگاه کنم گفتم
دستت درد نکنه صحبتی دیگه هم هست؟
نفس عمیقی که میکشه معلومه از حرص بود وصدایی که توش عصبانیت موج میزد ادامه داد:
تاکی میخوای عین بچه ها قهر باهاشی باهام
تو چشاش زل زدم و باتمام خونسردی گفتم
چیه انتظار نداری که سریع ببخشم ؟
گیرم که بخشیدم دل شکستم رو چجوری میخوای تامین کنی ؟
هان؟
فکرمیکنی میتونی با یه شاخ گل یا بایه عروسک از دلم در بیاری ؟
داداش من سرم داد زدی بهم گفتی مگه کوری
هم سرم داد زدی هم بهم توهین کردی
انتظار نداری که سریع ببخشم ؟
اوم؟
اگه حرف هات تموم شد برو میخوام تنها باشم
________________
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت:۸ باران : باصدای الارم گوشیم بیدار شدم کش و قوسی به بدنم د
پ.ن:تاکی میخوای عین بچه ها قهر باهاشی:))
پ.ن:حرف های بارن:))
پ.ن:داداش من سرم داد زد:))
______________
شنوای نظرات :
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
ذهن خالی
پ.ن:تاکی میخوای عین بچه ها قهر باهاشی:)) پ.ن:حرف های بارن:)) پ.ن:داداش من سرم داد زد:)) ____________
ممنون بله حتما 🍀❤️
کو.گوش شنوا 😂😂
چی بگم :))😂
🤣🤣🤣🤣🤣🤣
اخه به بچه ام هیچکی از گل به نازکتر بهش نگفتن 😂😂
ذهن خالی
نویسنده سرباز وطن @SHAHIDEGOMNAMMM 🍀🍀🍀🍀 نویسنده آغوش امن برادر @romanFms 🍀🍀🍀🍀 نویسنده شائق @andishe_
من هرچقدر پارت هاشون و بخونم بیشتر به یزید بودنشون پی میبرم🦦😭😂
هدایت شده از حوالی پاییز
هر آغازی پایانی دارد
هر سفری پایانی دارد
در حرم اخت الرضا و جمکران
به یادچنل های :عمارت فتحعلی شاه،چریک رمان ، اینجا همه چی در همه ، قتیل العبرات، عشاق الرضا
و به یاد یزید های گرامی :
اندیشه های کاغذی ،طنین ، سکوت ، خزان ،افتخار،رهرو عشق، از تبار حاجی ،سرباز وطن ،گاندویی ها
وهمین طور
بچه های حوالی پاییز
و بچه های ذهن خالی
به. یادتون بودم
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت:۸ باران : باصدای الارم گوشیم بیدار شدم کش و قوسی به بدنم د
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من ازتو
پارت :۹
محمد :
باتمام عصبانیتم اومدم بیرون
نمیخواستم بزارم عصبانیتم دوباره دلش بشکنه
بعد خوردن صبحانه باعطیه و رقیه خداحافظی
کردم و راه افتادم به سمت سایت اقای عبدی گفته بود که قراره یه پرونده جدید بیاد دستشون
خواستن من هم در جریان باشم
رسول:
خیره به مانیتور شده بودم
تازه یه هفته از اون اتفاق تلخ میگذره دلم واسه مامان بابام تنگ شده
عین بچه ها شده بودم
ولی بیشتر دلم واسه باران میسوخت اخه اون جه گناهیی داشت
که به خاطر
یه دفعه باصدای محمد به خودم اومدم
به احترامش بلند شدم و بهش دست دادم
سلام خوبی ؟
سلام اره توخوبی؟ باران؟
اره هم من خوبم هم باران
ازچهره اش معلوم بود که ازدستش شکاره
بهش گفتم
باز باهم بحث کردین ؟
یه نفس عمیق از حرص کشید و گفت
نه بابا چه بحثی
محمد؟!
اره رفتم از دلش دربیارم بگم معذرت میخوام
میگه دلی که شکسته رو با معذرت خواهی حل نمیشه
بعد گفت اگه حرف هام تموم شد از خونه برم بیرون
میبینی از خونه مامان بابام من ومیندازه بیرون
یه خنده ریزی کردم و گفتم
تو حرص نخور
باشه
راستی رقیه عمو چطوره
اونم خوبه
خوب خداروشکر
راستی اقای عبدی کجان؟
تو اتاقشون
باشه پس من میرم پیششون
باشه
________________________
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت :۹ محمد : باتمام عصبانیتم اومدم بیرون نمیخواستم بزارم عصبا
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من از تو
پارت :۱۰
باران :
تابستون هم داره تموم میشه
یادمه بابا گفته بود واسه ولادت حضرت معصومه میخوان برن مشهد
یه لبخند تلخ روی لبام نشست چیزی تا میلاد امام رضا نبود وقتی به این فکر میکنم
که بابا مبدونست دیگه پیشم نیست که کادوی دور دونه اش رو بده یه دفعه یاد گردنبنده افتادم
رفتم سمت کشوم باجعبه اش بیرون اوردمش انداختم دورگردنم بهم خیلی میاد
بابام سلیقه اش بد نبوده ها
بهم هم میومد خیلی خوشگل شدم
هنوز باورم نمیشه که ندارمشون همینطوری که غرق فکر بودم با صدای تلفنم به خودم اومدم
نیگا که کردم فاطمه بود
با اسمش یه لبخند ملیحی روی لب هام نقش بست برای همین نمیخواستم زیاد
معطل بمونه
برای همین وصل کردم
سلام فاطمهههه خانم یادی از ما کردی
علیک سلام دوما باران خانم یادت رفته همین یه هفته پیش کنارت بودما
بله بله شما درست میفرمایید جانم درخدمتم
میگم خانم احمدی زنگ زد
خوب
گفتش که از 25ام کلاسامون شروع میشه وحدود یه ساعت دیگه توی کانال میگه
براچی 25ام
به خاطر این که بامعلما اشنا بشیم بعدشم امسال امتحان ها همشون نهایین باید حسابی بخونیم
اخخ راست میگی هواسم نبود
شما کی حواست هست
راستی باران
جانم
خانم قربانی فرمانده پایگاه زنگ زد
خوب چی کار داشت؟
هیچی دیگه ازمون چندتا کلیپ ازمن
و بنر از شما میخواست واز اونجایی که گوشیت و جواب ندادی من زنگ زد و گفت که جواب ندادی برای همین به من گفت من به تو بگم
باشه ببینم چی میشه
راستی شماره اش رو داری بهش خبر بدی
اره
اوکی من دیگه باید برم بای
بای
بعد اینکه قطع کردم گوشی رو باتمام بی حالی پرت کردم روی تختم خودم وهم پرتاب کردم
زل زده بودم به سقف چرا انقدر کسل شده بودم حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتم
__________________