ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۱۰ باران : تابستون هم داره تموم میشه یادمه بابا گفته بود
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من ازتو
پارت:11
باران :
رفتم بالا دیدم نه عطیه خونه اس نه محمد
برای همین رفتم پایین گوشیم و برداشتم به عطیه زنگ بزنم
الو جانم
سلام خوبی کی میای خونه
سلام ممنون قربونت حدود یه ساعت دیگه چطور؟
هیچی همین طوری پرسیدم پس منتظرتم
باشه قربونت
تا وقتی که بیاد یه فیلم دانلود کردم نشستم شروع به دیدنش کردم
همین که تموم شد صدای باز شدن در اومد بالخره عطیه امد
سلام
سلام باران خانم احوال شما
بدنیستم شما خوبی
الحمدالله
بدو بیا بالا هم کارت رو بگو هم کمک کن که محمد تا یه ساعت دیگه میاد خونه اونم گرسنه اس
باشه
بدو دیگه
با اینکه از محمد هنوز دلخور بودم ولی رفتم بالا بعد اینکه ناهار رو گذاشتیم عطیه چایی ریخت
و بغل دستم نشست
باران
جانم
میشه ببخشیش؟
میدونستم منظورش محمد ه ولی نمیدونستم چی بگم
تو بودی میتونستی ؟
بعدشم شاید بخشیدمش ولی نمیتونم فراموش کنم
سخته
میفهمم باران ولی تاکی میخوای نبخشی
تا وقتی که خودم باخودم کنار اومدم
باشه من دیگه حرفی ندارم
بعد اینکه بینمون سکوت شد
ترجیح دادم برم پایین و تنها باشم تا اینکه بشینم پیش عطیه و به هر روشی بتونه از دلم در بیاره
فردا
با تمام بی حوصلگی بیدار شدم تاعصر خودم و سرگرم کردن وقتی مطمئن شدم خبری از محمد و عطیه نیست رفتم بالا سراغ لب تاپ محمد
لب تاپ رو روشن کردم فلشم رو زدم توی USB
تا بتونم همین اول کاری بنر هارو بفرستم توی فلش
سرم توی کارای خودم بود که یه پیام اومد واسه لپ تاپ
_چک کردی فیلم رو محمد؟
با اسم فیلم، یاده دیروز افتادم..
همون دیروز اون کلیپ ذخیره کردم تا بعدا ببینمش
نمیدونستم کارم درسته یا نه، که دارم توی کارای محمد دخالت میکنم
ولی یه حسی نسبت به این کلیپ داشتم
کلیپ در حال دانلود بود
خدا میدونه تو مدتی که داشت دانلود میشد چه فکر هایی که به ذهنم نیومد
بلاخره دانلود شد
هم میخواستم ببینمش، هم میترسیدم بازش کنم
یه حس عجیبی داشتم
فیلم رو باز کردم
با دیدن صحنه ی تصادف مامان و بابا بغض کردم
این مامان و بابای من بودن؟
دوباره یه پیام اومد
فیلم رو متوقف کردم
دوباره از همون شماره پیام اومده بود
_حدست درست بود! تصادف عمدی بوده
سرم داشت میترکید
ی.یعنی چی؟ یعنی مامان و بابای منو از قصد کشتن؟
حالم خوب نبود
دیوونه شده بودم
اشکام بدون اختیار میریختن
زانو هامو توی بغلم گرفتم و سرمو گذاشتم روشون
نمیدونم چقدر گذشت که صدای کلید اومد
برام مهم نبود کی اومده
الان فقط مهم این بود بابای منو کشتنننن
اون تصادف لعنتی که مامانمو ازم گرفته عمدی بود
با دیدن محمد گریه ام بیشتر شد
محمد: چیشده باران؟ ببینمت
هیچی نمیگفتم، انگار لال شده بودم.. فقط گریه میکردم
محمد رفت سمت لپ تاپ
با دیدن صفحه ی فیلم نگاهی بهم انداخت
محمد: تو این فیلم رو دیدی؟
چیزی نگفتم که یهو داد زد: به چه حقی دیدی؟ هاااا؟ با توام باران؟ به چه اجازه ایی؟
از جام بلند شدم که سرم گیج رفت
دستمو به دیوار گرفتم
باران: من..من..
_________________________
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 شنوای نظرات 🦦
پ.ن:تاکی نمیخوای ببخشیش؟:))
پ.ن:اونایی که میگفتن محمد و باران رو آشتی بدم هنوز سر حرفتون هستین؟:))
نظرات کم باشه با دمپایی و سوسک میام دنبالتون:
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
ذهن خالی
پ.ن:تاکی نمیخوای ببخشیش؟:)) پ.ن:اونایی که میگفتن محمد و باران رو آشتی بدم هنوز سر حرفتون هستین؟:)) ن
بله کاملا درسته
چی بگم
بله
چی بگم
دیگه فضولی کار دست ادم میده دیگه
بله بازم میاین بگین باران با محمد اشتی کنه ؟ 🦦😁
چرا هیچی فعالیت نمیکنی؟ چرا هیچ پارتی نمیدی؟ 🌺🌺 سلام یه مشکلی واسم پیش اومده فعلا نمیتونم نه پارت بدم نه فعالیت کنم
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت:11 باران : رفتم بالا دیدم نه عطیه خونه اس نه محمد برای همین
سهم من از تو
پارت: 12
باران :
نمیدونستم چی بگم از دستش عصبی هم دلخور بودم
حالم خوب نبود مشت هام و پر از آب میکردم و پرت میکردم به سمت صورتم
شیر آب رو که بستم
حرکت کردم به سمت اتاقم در رو که بستم پنجره اتاق رو باز کردم سعی کردم هوای تازه رو وارد ریه هام بکنم
ولی بغض نذاشت اشک هام که سرازیر که شدن صدام توی اتاق پیچید
دوروز بعد
محمد:
دوروزه نیومده بالا خودش رو حبس کرده بود توخونه از اونجایی که از دستش دلخور بودم ترجیح داده بودم عطیه رو واسطه قرار بدم از حالش بهم خبر بده خدارو شکر از پس خودش خوب برمیاد
همین که آخرین دکمه پیرهنم رو بستم
درباز شد و چهره عطیه نمایان شد :
+میز روچیندم عمرا بذارم بدون صبحانه بری سرکار
با لبخندی که برلبم کاشتم گفتم
ــ چشم الان میام
درحال صبحانه خوردن بودیم ولی فکر و ذهنم پیش باران بود
با صدای سلام به خودم اومدم
باران بود ولی بهش محل ندادم و جواب سلامش رو دادم
عطیه ازقیافه من که فهمید نمیخوام باهاش صحبت کنم سر بحث رو باز کرد:
+کجا به سلامتی شال و کلاه کردی؟
یه نگاه بهش انداختم دیدم لباس مدرسه اش رو پوشیده
ـــــ کلاس هامون از امروز شروع شده باید برم
+آهان به سلامتی
ـــــ راستی امروز خونه ایی ؟
+آره چطور؟
ـــ چندتا بسته هست قراره بیاد واسم لوازم تحریر
+آره عزیزم خونه ام نگران نباش
ــــ دستت درد نکنه من میرم دیگه کاری نداری؟
+نه عزیزم به سلامت مراقب خودت باش
ــــــ باشه خداحافظ
+به سلامت
ــــــــ من دیگه برم ببینم میتونم باهاش صحبت کنم
+باشه فقط زیاد باهاش بحث وکل کل نکن
ــــــــــ چشم کاری نداری؟
+نه فقط مراقب خودت باش
ــــ اونم چشم
سوار ماشین شدم یه خورده جلو رفتم هدفون توگوشش بود و داشت به راهش ادامه میداد پشت سرش نگه داشتم واسش بوق زدم اونم برگشت و یه نیم نگاهی به من کرد اومد نزدیک شیشه همانطوری که به روبه رو زل زده بودم بهش گفتم:
سوار شو میخوام باهات حرف بزنم
بعد از مکثی سوار شد و به راهم ادامه دادم
ذهن خالی
سهم من از تو پارت: 12 باران : نمیدونستم چی بگم از دستش عصبی هم دلخور بودم حالم خوب نبود مشت هام و
پ.ن حالم خوب نبود
------------------------------------------
شنوای حرف هاتون
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
ذهن خالی
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_mpb7r6t&btn=ذهن.خالی
شاید این اورد براتون