از ترحم
تا مروت
از مدارا تا وفا
هر چه را کردم طلب
دیدم ز عالم رفته است...
#بیدل_دهلوی🌱
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۱ محمد: از این که به خاطر پرونده جون خانوادمو تهدید کردن
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من از تو
پارت :۲
باران:
بعد صحبت با فاطمه رفتم سمت میز دوباره مشغول شدم که بابام گفت :
+کی بود؟
_فاطمه بود گفتش که امروز نمیتونه بیاد کلاس زبان بعد اینکه کلاس تموم شد برم بهش توضیح بدم چون زبان اگه یه بخشش رو یاد نگیری دیگه نمیتونی بقیه اش رو یاد بگیری و متوجه بشی
+اینکه خوبه هم ملکه ذهنت میشه هم به او یاد دادی دوسر برد
مامانم سر بحث رو گرفت و گفت :
-حالا کجا میرین ؟
_خونشون
-تو اخلاق داداشت ونمیدونی خوشش نمیاد بری خونه کسی که داداش بزرگتر داره به اون بگو بیاد
_اتفاقاداداش اونم نمیذاره بعدشم مامان جان
شما اگه موافق باشی دیگه محمد چیزی نمیگه
+حق با باران اگه ما مخالفتی نکنیم محمد هم چیزی نمیگه بعدشم خانم خونه فاطمه خانم نزدیک خونه خواهرته توهم که میخوای بری خونه خواهرت ما باران رو میرسونیم میریم خونه خواهرت بعد که کارهامون تموم شد میریم دنبال باران
-شما دوتاوقتی یه تیم میشین من دیگه ازپستون برنمیام برای همین جز اطاعت کردن ندارم
سه تاییمون زدیم زیر خنده
باکمک مامان میز رو جمع کردیم
به سمت اتاقم راه افتادم تالباس بپوشم بابام عادت داشت بعد اینکه لباس پوشید یه دستی به ماشین بکشه
منم حاضر شدم رفتم سمت ماشین بعد اینکه سوار ماشین شدیم بابا گفت:
+بابا در داشبورد و بازکن
در داشبورد رو که باز کردم یه جعبه توش بود
جعبه رو برداشتم وبازش کردم
یه گردبند گربه وماه بود خیلی قشنگ بود
بابام و بوسیدم و گفتم
به چه مناسبت؟
به مناسبت اینکه چند روز دیگه روز دختره وتولد حضرت معصومه اس (س)
قراره که من و مامانت بریم مشهد گفتم که از الان کادوت و بدم
تاکی میمونید
تا ولادت حضرت اقا امام رضا(ع)
مامان میدونه؟
نه میخوام سورپرایزش کنم
چقدر خوشحال میشه
__________________________
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۲ باران: بعد صحبت با فاطمه رفتم سمت میز دوباره مشغول شدم
پ.ن:میخوام سورپرایزش کنم:))
پ.ن:یه گردبند گربه وماه :))
پ.ن:شما دوتا وقتی یه تیم میشین:))
__________________
بر لبش لبخند نابی صبح ها گل میکند ؛
چایی از این قند پهلوتر کجا پیدا کنم ؟!
🌱
ناشناس:
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
ذهن خالی
پ.ن:میخوام سورپرایزش کنم:)) پ.ن:یه گردبند گربه وماه :)) پ.ن:شما دوتا وقتی یه تیم میشین:)) __________
ای کسانی که پارت میخواهید
نظرات فراموش نشه
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۲ باران: بعد صحبت با فاطمه رفتم سمت میز دوباره مشغول شدم
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من از تو
پارت:۳
محمد :
اعصابم خورد بود نمیدوستم باید چی کار کنم
بین دوراهی گیر کرده بودم
نمیدونستم باید چی کار کنم
بالخره تصمیم گرفتم حکم رو اجرا کنم
اقای عباسی
اومد داخل و گفت
بله اقا
حکم رو اجرا میکنیم قصاص و گرفتن تمامی اموالش
بله اقا
بعد رفتن عباس اقا رفتم تو فکر بهترین راه همینه
تکیه دادم به صندلی چشام و بستم
که بازنگ گوشیم با خودم اومدم
باران بود میدونستم چی میخواست بگه برای همین بهش پیام دادم
به سعید بگو بیاد دنبالت
پیام و که ارسال کردم چشام و دوباره بستم
دودفعه دیگه زنگ زد برای بار سومم
که زنگ زد با تمام عصبانیت برداشتم و گفتم
مگه کوری پیامم ندیدی زنگ بزن
باتمام عصبانیت گفت
اولا اینکه کارم اگه واجب نبود انقدر بهت زنگ نمیزدم
انگار گریه و عصبانیش باهم قاطی شده بود ادامه دادم
چرا گریه کردی
باهمون عصبانیتش ادامه داد
مامان بابا تصادف کردند اگه به ابهتون برنمیخوره تشریف بیار بیمارستان امام خمینی
تلفن و قطع کرد منم سریع حرکت کردم به سمت بیمارستان از اونطرف هم به سعید زنگ زدم و ماجرارو گفتم اونم گفت سریع حرکت میکنن
باران:
بعد تموم شدن کلاسم هرچقدر به بابام زنگ میزدم جواب نمیداد استرس افتاده بود به جونم داشتم ازاسترس میمردم برای همین زنگ زدم به مامان مامانم جواب نمیداد همین که دوباره زنگ زدم برداشتن
الو مامان کجایین
سلام ببخشید مادرتون به همراه همسرش تصادف کردن تشریف بیارین بیمارستان امام خمینی
همین که تلفن قطع شد احساس کردم نفسم بالا نمیاد
برای همین ماشین گرفتم و راه افتادم به سمت بیمارستان
توراه زنگ زدم به محمد
همین که خبر رو گفتم سریع قطع کردم خیلی دلم شکست فکرش رو نمیکردم این کار تصادفه بعد حساب کردن کرایه ماشین سریع خودم و به ایستگاه اطلاعات رسوندم
___________________
پ.ن:دلم شکست:))
پ.ن:مادرتون به همراه همسرش تصاف کردن :))
پ.ن:نفسم بالا نمیومد:))
__________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313