eitaa logo
ذهن خالی
94 دنبال‌کننده
30 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت :24 #باران دلم میخواست صداش کنم ولی. ولی الان جاش نبود که بخوام دلخوریم و نشون بدم
سهم من از تو پارت :25 واقعا حوصله بر شده چند ساعتی میشه که ما اینجاییم ولی هیچکس نیومده نمیفهمم من کجای این داستانم ای کاش محمد لب باز کنه و بگه چه خبره گلوم از تشنگی خشک شده ای کاش زندگیم اینجا ختم میشد و میرفت دلم واسه مامان بابام تنگ شده ولی چاره ایی جز قوی بودن ندارم همین جوری که داشتم دور و بر رو نگاه میکردم یه دفعه در باز شد سرم رو چرخوندم سمت در طرف یه مرد چار چونه وارد شد محمد:چه عجب تشریف اوردین جناب اقای فردین میبینم که بالخره خودت رو نشون دادی پس اسمش فردین بود ولی کنجکاوم بدونم این کیه و از جون ما چی میخواد فردین صندلی رو میذاره جلوی محمد ومیشینه و بالخره شروع میکنه به حرف زدن فردین:از اینکه شما رو تو این وضعیت میبینم خیلی ناراحتم ولی خوب یه کاره نیمه تموم دارم که باید انجامش بدم محمد:برام سوال شد چه کاری؟ فردین :کشتن تو نفسم بالانمیومد اون اون چی گفت میخواد داداش من و بکشه برای این که کسی متوجه ترسم نشه برای همین خودم و عادی جلوه دادم ترس روتوی چهره باران رو دیدم ولی زود خودش رو جمع کرد الحق که به مامان بابا رفته برگشتم رو به فردین گفتم: +تو انقدر ترسویی ؟ _چطور؟ +از این لحاظ میگم که تو میتونستی باهم توی میدون جنگ باهم بجنگیم نه اینکه من و بگیری بیاری اینجا بعد من و بکشی درست نمیگم؟ _اره راست میگی ولی کیفش به اینجا اوردنت بیشترِ میخوام عذاب بکشی بعد اونوقت خلاصت میکنم از این دنیا -خوب بامن چه کار داری ؟ باصدای باران سرم رو جرخوندم سمتش همونجوری که بهش زل زده بودم فردین ادامه داد: + خوب از اونجایی. که میونه ات با داداشات شکراب شده و ازشون منتفری خواستم شاهد مرگش باشی بد کاری کردم ؟ _اره چون بازنده این بازی کثیف مشخصه اونم تویی ِخودت رو بد توی دردسری انداختی از اینکه باشجاعت و محکم حرف میزنه. خوشم اومد +فعلا میذارم خوب خواهر برادری  کیف و خلوت کنید بعد رفتنش دونفر میاین دست وپاهامون و باز میکنن همین که باز کردن میرن و در رو هم قفل میکنن باران بلند میشه کش وقوسی به بدنش میده +اخیش خسته شده بودما _از اینکه جلوی دشمن این طوری صحبت کردی خیلی خوشحال شدم +قابلی نداشت دلم درد میکنه ولی سعی میکنم که نشون ندم حالم بده یه چرخی دور اتاق زدم ببینم چی به چیه ولی اینجا هیچی پیدا نمیشد همونطور که داشتم میگشتم محمد ادامه داد: +اخر سر این فضول بودنت کار دست میده دختر _چی کار کنم نمیتونم یه جا بند باشم +هنوز دلخوری ؟ _اره ولی نمیخوام غریبه بفهمه +میتونم ازت یه چیزی بخوام ؟ _چی ؟ +میدونم میترسی اینارو من میشناسم مارو تا دم مرگ میبرن ولی ازت یه خواهشی دارم ؟ _چی؟ +اینکه نترس تامن زنده ام نمیذارم بلایی سرت بیارن _یه سوال؟ +بپرس _ ازکی تاحالا دلسوز شدین +منظورت رو نفهمیدم؟ _منظورم اینکه چیشده یه دفعه یادتون افتاده که خواهری دارین که باید براش دلسوزی. کنید +من همیشه هوات و داشتم و دارم _نچ میدونی محمد من از اینکه برام دلسوزی کنی بدم میاد دیگه نمیخوام واسم دلسوزی کنی یا نگرانم بشی من از پس خودم خوب برمیام چون بابا بهم اینجوری یاد داده ____________________________
ذهن خالی
پ.ن:حرف های باران:) _ نظرات زیادباشه https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
چرا واقعا تظر نمیدین ؟ همش دارم پارت بلند میدم اما حتی یه نظر هم نمیدید
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :25 #باران واقعا حوصله بر شده چند ساعتی میشه که ما اینجاییم ولی هیچکس نیومده نمیف
سهم من از تو پارت 26 بعد از چرخیدن دور اتاق یه گوشه ایی از اتاق نشسته ام و پاهام و جمع کردم توی خودم شکمم درد میکرد ولی نمیخواستم به روم بیارم  بعد ازچند دقیقه محمد اومد کنارم نشست میدونستم میخواست بغلم کنه منم که دلتنگ ولی...... ولی دلم نمیخواست بغلش کنم باهام خیلی بد رفتاری کرد و من نمیتونم نادیده بگیرم باصدای محمد به خودم اومدم : +میشه بغلت کنم؟ همین یه جمله اش کافی بود ته دلم خالی بشه بین احساسم و منطقم گیر کردم ولی .... ولی همیشه باید یه راه رو انتخاب کرد و من باز حرف احساسم وگوش کردم که میگه برو اون برادرتِ خودم و پرت کردم توآغوشش حس خوبی از آغوشش گرفتم انگار بابا بغلم کرده و داره نوازششم میکنه +بابت همه چی معذرت میخوام باران. سعی میکنم که همه چی رو جبران کنم _محمد هیچی رو نمیتونی جبران کنی این درس روزگارِ بوسه ایی به سرم میزنه دست روی نقطه ضعف هایم گذاشته محمد خوب بلدِ دلبری کنه ولی ای کاش جاهایی رو که بابا بوسیده رو بوس نمیکرد اونجاها فقط جای بوس پدرم است چشام از شدت خستگی داشت بسته میشد برای همین توی آغوش محمد خوابم برد بالخره بعد چند روز تلاش کردن فیلم های بیمارستان رو به دست اوردم همونطور که داوود درست حدس زده بود کار رها بود ماشین بعداینکه رسید توی اتوبان غیب شده با اجازه از اقای. عبدی حکم دسترسی دوربین های اتوبان و بعدش رو از پلیس راهنمایی رانندگی گرفتم اهان ماشینش رو پیدا کردم بعد چهل دقیقه رسید به یه ماشین مشکی که باران رو بردن داخل شماره پلاک رو برداشتم شناساییش کردم ماشین دزدی بوده ای گندش بزنن اعصابم خورد شده بود خسته شدم هرچی گشتم و وهیچی پیدا نکردم هرچی پیدا میکنیم تهش به بن بست میخوریم شانس نداریم که ولی عجیب دلم واسه باران تنگ شده خداکنه زود پیداشون کنیم خیلی قشنگ خوابیده بود باران بالخره دلش باهامون نرم شد و کوتاه اومد سرم رو به دیوار تکیه دادم دلم واسه مامان بابام تنگ. شده توی همین فکر که بودم. فردین. اومد +میبینم که خواهرت خوابه _چی میخوای؟ +ببین چندروزی میشه که کسی رو نزدم دوراه میذارم جلوت اینکه برای ما کار کنی و خدمت گزار. ما بشی یا اینکه مرگ اسونی نخواهی داشت به پوزخندی میزنم ومیگم: _من. واز مرگ میترسونی؟ من اگه از مرگ میترسیدم که وارداین شغل نمیشدم +پس انتخابت رو کردی _خیلی وقته فردین به دار و دستاش وگفت این خواهر برادر رو به صندلی ببندینشون اول باران رو بلند کردن همین که بلندش کردن بیدار شد منم بلند کردن و دست و پامون و بستن ترس توی.چهره باران موج میزد معلوم بود که ایندفعه تلاشش برای مخفی کردن ترسش فایده نداره. به فردین خیره شدم رفت سراغ میزی که از روز اول اونجابود یه میلگرد 16میلی متر را بالا اورد وباران بادیدن ملیگرد   جیغ  کشید چشام وبستم و  خودم واسه ضربات اماده کردم  _____________________