ذهن خالی
پ.ن:بغض نمیذاشت داداش خطابش کنم:) پ.ن:ولی اون داداشم بود:) پ.ن:امیدوارم قوی بمونه و بجنگه:) پ.ن:به ن
لطفاً روزانه بیشتر پارت بزار ممنون
شما بیشتر نظر بدین چشم 👀🤣
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت :24 #باران دلم میخواست صداش کنم ولی. ولی الان جاش نبود که بخوام دلخوریم و نشون بدم
سهم من از تو
پارت :25
#باران
واقعا حوصله بر شده چند ساعتی میشه که ما اینجاییم ولی هیچکس نیومده نمیفهمم من کجای این داستانم
ای کاش محمد لب باز کنه و بگه چه خبره
گلوم از تشنگی خشک شده
ای کاش زندگیم اینجا ختم میشد و میرفت
دلم واسه مامان بابام تنگ شده
ولی چاره ایی جز قوی بودن ندارم
همین جوری که داشتم دور و بر رو نگاه میکردم یه دفعه در باز شد
سرم رو چرخوندم سمت در طرف یه مرد چار چونه وارد شد
محمد:چه عجب تشریف اوردین جناب اقای فردین میبینم که بالخره خودت رو نشون دادی
پس اسمش فردین بود ولی کنجکاوم بدونم این کیه و از جون ما چی میخواد
فردین صندلی رو میذاره جلوی محمد ومیشینه و بالخره شروع میکنه به حرف زدن
فردین:از اینکه شما رو تو این وضعیت میبینم خیلی ناراحتم ولی خوب یه کاره نیمه تموم دارم که باید انجامش بدم
محمد:برام سوال شد چه کاری؟
فردین :کشتن تو
نفسم بالانمیومد اون اون چی گفت میخواد داداش من و بکشه برای این که کسی متوجه ترسم نشه برای همین خودم و عادی جلوه دادم
#محمد
ترس روتوی چهره باران رو دیدم ولی زود خودش رو جمع کرد الحق که به مامان بابا رفته برگشتم رو به فردین گفتم:
+تو انقدر ترسویی ؟
_چطور؟
+از این لحاظ میگم که تو میتونستی باهم توی میدون جنگ باهم بجنگیم نه اینکه من و بگیری بیاری اینجا بعد من و بکشی درست نمیگم؟
_اره راست میگی ولی کیفش به اینجا اوردنت بیشترِ میخوام عذاب بکشی بعد اونوقت خلاصت میکنم از این دنیا
-خوب بامن چه کار داری ؟
باصدای باران سرم رو جرخوندم سمتش
همونجوری که بهش زل زده بودم فردین ادامه داد:
+ خوب از اونجایی. که میونه ات با داداشات شکراب شده و ازشون منتفری خواستم شاهد مرگش باشی بد کاری کردم ؟
_اره چون بازنده این بازی کثیف مشخصه اونم تویی ِخودت رو بد توی دردسری انداختی
از اینکه باشجاعت و محکم حرف میزنه. خوشم اومد
+فعلا میذارم خوب خواهر برادری کیف و خلوت کنید
بعد رفتنش دونفر میاین دست وپاهامون و باز میکنن همین که باز کردن میرن و در رو هم قفل میکنن
باران بلند میشه کش وقوسی به بدنش میده
+اخیش خسته شده بودما
_از اینکه جلوی دشمن این طوری صحبت کردی خیلی خوشحال شدم
+قابلی نداشت
#باران
دلم درد میکنه ولی سعی میکنم که نشون ندم حالم بده
یه چرخی دور اتاق زدم ببینم چی به چیه ولی اینجا هیچی پیدا نمیشد
همونطور که داشتم میگشتم محمد ادامه داد:
+اخر سر این فضول بودنت کار دست میده دختر
_چی کار کنم نمیتونم یه جا بند باشم
+هنوز دلخوری ؟
_اره ولی نمیخوام غریبه بفهمه
+میتونم ازت یه چیزی بخوام ؟
_چی ؟
+میدونم میترسی اینارو من میشناسم مارو تا دم مرگ میبرن ولی ازت یه خواهشی دارم ؟
_چی؟
+اینکه نترس تامن زنده ام نمیذارم بلایی سرت بیارن
_یه سوال؟
+بپرس
_ ازکی تاحالا دلسوز شدین
+منظورت رو نفهمیدم؟
_منظورم اینکه چیشده یه دفعه یادتون افتاده که خواهری دارین که باید براش دلسوزی. کنید
+من همیشه هوات و داشتم و دارم
_نچ میدونی محمد من از اینکه برام دلسوزی کنی بدم میاد دیگه نمیخوام واسم دلسوزی کنی یا نگرانم بشی
من از پس خودم خوب برمیام چون بابا بهم اینجوری یاد داده
____________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :25 #باران واقعا حوصله بر شده چند ساعتی میشه که ما اینجاییم ولی هیچکس نیومده نمیف
پ.ن:حرف های باران:)
_
نظرات زیادباشه
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن:حرف های باران:) _ نظرات زیادباشه https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
چرا واقعا تظر نمیدین ؟
همش دارم پارت بلند میدم اما حتی یه نظر هم نمیدید
ذهن خالی
پ.ن:حرف های باران:) _ نظرات زیادباشه https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
یعنی واقعا نظر بی نظر ؟
ذهن خالی
سهم من از تو پارت :25 #باران واقعا حوصله بر شده چند ساعتی میشه که ما اینجاییم ولی هیچکس نیومده نمیف
سهم من از تو
پارت 26
#باران
بعد از چرخیدن دور اتاق یه گوشه ایی از اتاق نشسته ام و پاهام و جمع کردم توی خودم شکمم درد میکرد ولی نمیخواستم به روم بیارم بعد ازچند دقیقه محمد اومد کنارم نشست میدونستم میخواست بغلم کنه منم که دلتنگ ولی......
ولی دلم نمیخواست بغلش کنم باهام خیلی بد رفتاری کرد و من نمیتونم نادیده بگیرم
باصدای محمد به خودم اومدم :
+میشه بغلت کنم؟
همین یه جمله اش کافی بود ته دلم خالی بشه بین احساسم و منطقم گیر کردم
ولی .... ولی همیشه باید یه راه رو انتخاب کرد و من باز حرف احساسم وگوش کردم که میگه
برو اون برادرتِ
خودم و پرت کردم توآغوشش
حس خوبی از آغوشش گرفتم
انگار بابا بغلم کرده و داره نوازششم میکنه
+بابت همه چی معذرت میخوام باران. سعی میکنم که همه چی رو جبران کنم
_محمد هیچی رو نمیتونی جبران کنی این درس روزگارِ
بوسه ایی به سرم میزنه دست روی نقطه ضعف هایم گذاشته محمد خوب بلدِ دلبری کنه ولی ای کاش جاهایی رو که بابا بوسیده رو بوس نمیکرد اونجاها فقط جای بوس پدرم است
چشام از شدت خستگی داشت بسته میشد برای همین توی آغوش محمد خوابم برد
#سایت
#رسول
بالخره بعد چند روز تلاش کردن فیلم های بیمارستان رو به دست اوردم
همونطور که داوود درست حدس زده بود کار رها بود ماشین بعداینکه رسید توی اتوبان غیب شده
با اجازه از اقای. عبدی حکم دسترسی دوربین های اتوبان و بعدش رو از پلیس راهنمایی رانندگی گرفتم
اهان ماشینش رو پیدا کردم بعد چهل دقیقه رسید به یه ماشین مشکی که باران رو بردن داخل شماره پلاک رو برداشتم شناساییش کردم ماشین دزدی بوده
ای گندش بزنن
#سعید
اعصابم خورد شده بود خسته شدم هرچی گشتم و وهیچی پیدا نکردم
هرچی پیدا میکنیم تهش به بن بست میخوریم شانس نداریم که
ولی عجیب دلم واسه باران تنگ شده
خداکنه زود پیداشون کنیم
#محمد
خیلی قشنگ خوابیده بود باران بالخره دلش باهامون نرم شد و کوتاه اومد سرم رو به دیوار تکیه دادم دلم واسه مامان بابام تنگ. شده
توی همین فکر که بودم. فردین. اومد
+میبینم که خواهرت خوابه
_چی میخوای؟
+ببین چندروزی میشه که کسی رو نزدم دوراه میذارم جلوت اینکه برای ما کار کنی و خدمت گزار. ما بشی
یا اینکه مرگ اسونی نخواهی داشت
به پوزخندی میزنم ومیگم:
_من. واز مرگ میترسونی؟ من اگه از مرگ میترسیدم که وارداین شغل نمیشدم
+پس انتخابت رو کردی
_خیلی وقته
فردین به دار و دستاش وگفت این خواهر برادر رو به صندلی ببندینشون
اول باران رو بلند کردن همین که بلندش کردن بیدار شد منم بلند کردن و دست و پامون و بستن ترس توی.چهره باران موج میزد معلوم بود که ایندفعه تلاشش برای مخفی کردن ترسش فایده نداره.
به فردین خیره شدم رفت سراغ میزی که از روز اول اونجابود یه میلگرد 16میلی متر را بالا اورد وباران بادیدن ملیگرد جیغ کشید چشام وبستم و خودم واسه ضربات اماده کردم
_____________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 26 #باران بعد از چرخیدن دور اتاق یه گوشه ایی از اتاق نشسته ام و پاهام و جمع کردم
پ.ن :چیزی واسه گفتن ندارم
پ.ن:وقت یزید بازیِ
پ.ن:اصن نمیخوام نظر بدید
_________________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن :چیزی واسه گفتن ندارم پ.ن:وقت یزید بازیِ پ.ن:اصن نمیخوام نظر بدید _________________________ htt
دیر گفتی عزیزم یه دور دیگه رمان روبخون
چی چرا ؟
ممنون
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 26 #باران بعد از چرخیدن دور اتاق یه گوشه ایی از اتاق نشسته ام و پاهام و جمع کردم
سهم من ازتو
پارت 27
#فاطمه
از وقتی که اومدم خونه حوصله هیچی رو ندارم فقط دراز کشیدم روی تخت وزل زدم به سقف الان واقعا باران حالش خوبه ؟
وضعیتش چی
ای کاش هیچ وقت تنهاش نمیذاشتم پیشش میموندم
یه نفس عمیق میکشم
ولی واقعا الان حال باران خوبه ؟
امیدوارم با داداشش کوتاه اومده باشه حداقل توی اون شرایط
#سایت
#سعید
هرچقدر تلاش کردم نشد نمیتونم هیچ ردی ازشون پیدا کنیم مگه میشه؟
چرا انقدر داره زمان کش میاد
فقط دوروز نبودن ولی انگار به اندازه دوسال نیستن
باشتاب از روی صندلی پاشدم رفتم به سمت اقای عبدی
بعد اجازه اقای عبدی وارد اتاقشون شدم
+جونم سعید چیزی شده؟
_راستش اقا ازتون یه درخواست دارم
+چی؟
_مرخصی یه ساعته اگه اجازه بدین برم سرقبر مامان بابام
اقای عبدی بلند شد و دستش رو زدن روی شونه ام گفتن
+هم به تو هم به رسول امشب رو مرخصی میدم چون خسته این به هیج جا نرسیدین و. نمیرسین
سرم رو به پایین انداختم :
_ممنونم ولی میترسم دست رو دست بذاریم دیر بشه
+دیر نمیشه شما امانت های طاها هستین خودش هم اگه بود حتما میگفت باید استراحت کنید
_ممنونم
خودم و پرت کردم توی بغل اقای عبدی عین پدر بود واسمون
دست اقای عبدی دوران دور کمرم نوازشش میکردن
یه بوسه روی شونه ام کردن و ادامه دادن:
+برو امشب رو قشنگ استراحت کن وهمه چی رو هم به خدا بسپر
_چشم ممنونم
هردومون به یه لبخند اکتفا کردیم و بعد از خداحافظی راه افتادم به سمت بهشت زهرا بهشت بعد از خریدن دوتا گل رز
سمت قبر مامان بابا حرکت کردم خیره شدم به اسم بابا چقدر کلمه شهید پشت اسم بابا قشنگ بود
بالخره لب زدم و شروع کردن به دردل کردن:+سلام بابا سلام مامان
حالتون خوبه ؟ مامان چاییت روبه راهِ بابا دلم لک زده تنهایی صحبت کردنمون
از اون بالا دارین اتفاقات رو میبینید و خبر دارین
میشه کمکمون کنید پیداشون کنیم
مامان بابا. خواهش میکنم از اون بالا مراقب باران باشین بابا چقدر سخته هیچ سرنخی ازشون نداریم تا محمد و باران رو پیدا کنیم این روزا خیلی خسته ام مامان کم اوردم کو دستی که واسه نوازش میومد بالا بابا کو دستی که. واسه بغل باز میشد
________________________