eitaa logo
ذهن خالی
95 دنبال‌کننده
30 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
از اینکه نظرات زیاد بالا نبود برای همین من انگیزه زیاد واسه نوشتن نداشتم برای همین امشب پارت نمیتونم بدم ان شالله فردا:)
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 31 #فاطمه. نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دو
سهم من ازتو پارت 32 فلش رو توی دستم گرفته بودم و بهش خیره شده بودم نمیدونستم باید چی کار کنم به کی بگم یا اصن به کی میتونم اعتماد کنم فقط به یه نفر میتونستم اعتماد داشته باشم برای همین زنگ زدم به عطیه خانم بعد از چندتا بوق خوردن بالخره جواب دادن _سلام جانم فاطمه جان +سلام عطیه خانم خوبین میتونم امروز ببینمتون؟ _چیزی شده؟ +پشت تلفن نمیتونم توضیح بدم _باشه عزیزم پس بیا خونه امون برام توضیح بده +باشه مزاحمتون میشم _مراحمی عزیزم بعد خداحافظی تلفن و قطع کردم و به سما مدرسه راه افتادم از اینکه اینجوری شد ناراحت شدم امیدوارم دیر نشه و بتونم خبر خوبی رو که محمد منتظرش بود بهش بدم یه نگاهی به رقیه کردم داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد و من غرق در فکر بودم که چه بلایی سر محمدم اومده باصدای زنگ خونه افکارم پاره شد بلند شدم و به سمت ایفون حرکت کردم _بله؟ +منم فاطمه لبخندی روی صورتم نقش بست _بفرما عزیزم در رو باز کردم بعد وارد که شد با دسته گل وشیرینی و عروسک وارد حیاط شد بالبخند همیشگیش ولی هر چند تلخ بود : _سلام ناقابلِ وسایل رو گرفته بود وجلوم : +سلام عزیزم دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی _نفرمایید این حرف ها چیه گفتم دست خالی نباشم +زحمت کشیدی جانم بفرما داخل وسایل هارو گذاشتم رو میز شیرینی هارو چیندم یه نگاه هم به فاطمه و رقیه انداختم داشتن بازی میکردن ناخودآگاه لبخند روی صورتم نقش بست چایی هارو که ریختم و با ظرف شیرینی از آشپزخونه زدم بیرون +بفرما فاطمه جون دستت دردنکنه خیلی زحمت کشیدی بانشستن من روی مبل اون هم بلند شد و نشست روی مبل _این حرف ها چیه چه زحمتی +خوب فاطمه جان چی کار داشتی که انقدر واجب بود _راستش وقتی یکی به باران توی بهشت زهرا حمله کرده بود قبل اینکه بهش گفته که برگشت توی کیفش رو گشت وادامه داد: _این فلش به کارش نمیاد راستش بعد اونم این و بهم داد نمیدونستم باید چی کار کنم برای همین گفتم بیام به شما بگم اخم هام. رفت توی هم +ممنونم عزیزم خودم. حلش میکنم فلش رو روی میز و گذاشت : _خیلی ممنون با اجازه تون من میرم دیگه +کجا عزیزم چاییت ونخوردی ؟ _نه ممنون میل ندارم فعلا بالبخند ازش خداحافظی کردم بارفتنش نشسته ام روی مبل و به فلش خیره شدم باید به کی میدادم برای همین مجبور شدم زنگ بزنم به بابام عبدی داشتم پرونده رو میخوندم که یهو گوشیم زنگ خورد با اسم عطیه لبخند روی لب هام نشست _به به عطیه بانو چطوری دخترم ؟ +سلام ممنون شما خوبین علی خوبه؟ _سلام ماهم خوبیم ،چیشده که عطیه خانم یه زنگ زد به ما +بابا میتونید بیاید خونه ما نمیتونم پشت تلفن بهتون بگم _باشه بابا تا یه ساعت دیگه اونجام +باشه ممنونم _قربونت دخترم فعلا +فعلا ______________________________
هدایت شده از حوالی پاییز
ما رند نشیم؟ مرامی
باید یه سری تحقیق کنم واسه داستان از صبوریتون متشکرم🍀
منتظر پارت بعدی باشید یه آشی دارم میپزم که یه وجب که چه عرض کنم دوکیلو روغن روشه بعد ببینم باز شما نظر نمیدید
ممبرای جدید خوش اومدید🍀
ذهن خالی
آنچه خواهید خواند : بااینکه ازش ناراحت بودم ....ولی اون لحظه دلم میخواست شونه هاش بشه پناهم از جام ب
انچه خواهید خواند: -از اینکه داری طرف کسی رو میکنی که باعث شد رَحِمت رو از دست بدی این حرف هاش مانند شوکر بود ومن نفسم بالا نمیومد ومحمدی که تااین لحظه شاهد ماجرا بود _اگه برادرم توی این ماجرا گناهکارِ نصف این ماجرا هم تو باعث و بانی این کاری باعث. شدی که هم مامان بابام بمیرن هم بچه دار نشم وحالا اینجاییم متوجه شدی؟
سر یه پارت هعی میام مینویسم هعی دست بر میدارم واقعا نمیتونم. تکمیلش کنم از بس غم انگیزه و تلخِ:)
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 32 #فاطمه فلش رو توی دستم گرفته بودم و بهش خیره شده بودم نمیدونستم باید چی کار کنم
سهم من از تو پارت 33 # باران روی صندلی نشسته بودم نمیدونستم باز چه نقشه ایی دارن استرس گرفته بودم نمیدونم واسه چی سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم بالخره در باز شد فردین: _حالتون چطوره ؟ بدون اینکه منتظر بمونم محمد جوابش رو بده گفتم +والا ماکه خوبیم ولی تو تا کی میخوای مارو اینجا نگه داری ؟ خسته نشدی بابا مسخره بازی در نیار دیگه یا بزن کارمون و تموم کن یا ولمون کن میبینی که برادرم واست هیچ کاری نمیکنه یه پوز خند زد و گفت _ میدونی در عجبم +در چه موضوعی متعجبی؟ -از اینکه داری طرف کسی رو میکنی که باعث شدرَحِمت رو ازدست بدی حرفش سنگین بود نمتونستم حرفش رو باور کنم یعنی من _درسته یه تار از ابروم و دادم بالا گفتم: +چی درسته؟ _از اینکه نمیتونی بچه دار بشی این حرفاش مثل شوکر بود و من نفسم بالا نمیومد ومحمدی که تا این لحظه شاهد ماجرا بود باتمام قدرت گفت بس کن فردین اون کاری رو که گفتی رو میکنم فقط کافیه که خواهرم رو ازاد کنی دوباره پوز خند زد میخواست حرف بزنه که من گفتم +اگه برادرم توی این ماجرا گناهکارِ نصف این ماجراهم تو باعث و بانی این کاری هم باعث شدی که مامان بابام بمیره هم من بچه دار نشم هم اینجاییم حالا متوجه شدی جدی شد و رفت عبدی داشتم با فلشِ بازی میکردم نمیدونم این کار درست بود یانه ولی این کار ریسک زیادی داشت اگه باعث بشه که دستگاه ها ویروسی بشن چی زنگ زدم به علی. گفتم و سریع بیاد بعد چند دقیقه اومد +سلام آقا بامن کاری داشتین _سلام علی اره بشین +جونم آقا _علی راستش یه کاری هست ولی خیلی ریسکِ +چه کاری فلش رو میذارم روی میز و میگم _این و رفیق باران داده (وتوضیح ماجرا) +راستش اقا همونطور که گفتین خیلی ریسکیه ولی من یه تمام تلاشم و میکنم نگران نباشین _ممنون علی بابرداشتن فلش به سمت در رفت _فقط علی جان +جان _نمیخوام از این موضوع سعید و رسول. باخبر باش شاید این موضوع هیچ ربطی به پیدا شدن محمد و باران نداشته باشه +خیالتون راحت چیزی نمیگم _ممنون +فعلا بارفتن علی خیره شدم به قاب عکس دونفره من وطاها چقدر دلم واست تنگ شده ___________________