هدایت شده از حوالی پاییز
شما ممبرا رو به چالش دعوت میکنم
جواب بدید:
https://abzarek.ir/service-p/msg/4138876
ذهن خالی
پ.ن:الان نه وقتش بود نه آغوش محمد :) ____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
فکر نکنید حواسم نیست که اصن نظر ندادینا
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت29 راوی: سایه سنگینِ میلگرد،پیش از انکه فرود بیاید،روی پوستش سایه انداخت. وقتی فلزِس
سهم من ازتو
پارت 31
#فاطمه.
نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دووم میاره ؟
امیدوارم که بیماریش عود نکنه داشتم کیفم رو. اماده میکردم مدرسه بدون باران خیلی رومخِ
کیفم رو اول روی میز چپه کردم تا محتویاتش خالی بشه یه دفعه یه فلش ازش افتاد این این فلش این
فلش همونیه که باران سپرده بود به من
(فلش بک به گذشته )
#باران
وقتی که بهوش اومدم یادم بالخره یادم افتاد که چی بهم گذشته اون اون مرده گفت یه فلش توی کیفت میذارم بده به ادم مورد اعتمادت نیازت میشه
توی همین افکار بودم که فاطمه اومد
+به به سلام باران خانم حالت چطوره ؟
_من خوبم یه کاری کن ؟
اخم هاش رفت تو هم
+ چی کار کنم؟
_اون مردی که بهم ضربه زد یه فلش گذاشت توی کیفم ازت میخوام قبل اینکه به دست داداشام برسه برو تحویل بگیرشون اون فلش نباید به غیر ازتو دست کسی بیافته
+باشه من رفتم
_ممنون
#فاطمه
بعد حرف باران یه راست حرکت کردم به بخش اطلاعات
_ببخشید
+جانم
_خواستم وسایل باران عسگری رو ببرم از کجا باید تحویل بگیرم ؟
+یه چند دقیقه صبرکن الان برات میارمشون
_ممنون
بعد از چند دقیقه منتظر موندن بالخره وسایل باران رو اوردن
منم کیفش رو تحویل گرفتم و کمی که از اونجا دور شدم کیفش رو گشتم وبالخره فلش رو پیدا کردم وبه سمت اتاقش حرکت کردم
فلش رو از جیبم در اوردم و بهش نشون دادم
+بفرما اینم سفارش شما
_ممنون ولی دست خودت بمونه بهتره
+چطور؟
_دستت بمونه اگه اتفاقی واسم افتاد به سعید یا محمد یا رسول بده
+میشه دلیلش رو بدونم؟
+نه فعلا نمیخوام چیزی بدونی
_باشه هرچی توبگی
بالبخند جواب داد وادامه داد:
+ممنونم
_قابلی نداشت
(پایان فلش بک)
#فاطمه
حالا باید این فلش رو به کی بدم ؟
چجوری به برادراش دسترسی پیدا کنم ؟
اخخخخخ خداااا
#رسول
اخرین دکمه پیراهنم رو بستم و هنوز به باران و محمد فکر میکردم
خسته شده بودم
ای کاش ردی چیزی میتونستم ازشون پیدا کنم
خدا
میشه کمکم کنی تا بتونم سرپا بشم برای پیداکردن محمد و باران بهت احتیاج دارم
بعد یه نفس عمیق کشیدن راه افتادم به سمت محل کار
_______________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 31 #فاطمه. نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دو
پ.ن:فلش شاید سرنخی واسه پیدا کردن باران ومحمد:)
پ.ن:ای کاش
ای کاشی وجود نداشت :)
______________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن:فلش شاید سرنخی واسه پیدا کردن باران ومحمد:) پ.ن:ای کاش ای کاشی وجود نداشت :) __________________
بلیی
من؟ اگه نظربدین اره خوب میشم 🤣
از اینکه نظرات زیاد بالا نبود برای همین من انگیزه زیاد واسه نوشتن نداشتم
برای همین امشب پارت نمیتونم بدم
ان شالله فردا:)
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 31 #فاطمه. نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دو
سهم من ازتو
پارت 32
#فاطمه
فلش رو توی دستم گرفته بودم و بهش خیره شده بودم نمیدونستم باید چی کار کنم به کی بگم یا اصن به کی میتونم اعتماد کنم
فقط به یه نفر میتونستم اعتماد داشته باشم
برای همین زنگ زدم به عطیه خانم
بعد از چندتا بوق خوردن بالخره جواب دادن
_سلام جانم فاطمه جان
+سلام عطیه خانم خوبین میتونم امروز ببینمتون؟
_چیزی شده؟
+پشت تلفن نمیتونم توضیح بدم
_باشه عزیزم پس بیا خونه امون برام توضیح بده
+باشه مزاحمتون میشم
_مراحمی عزیزم
بعد خداحافظی تلفن و قطع کردم و به سما مدرسه راه افتادم
#عطیه
از اینکه اینجوری شد ناراحت شدم
امیدوارم دیر نشه و بتونم خبر خوبی رو که محمد منتظرش بود بهش بدم یه نگاهی به رقیه کردم داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد و من غرق در فکر بودم که چه بلایی سر محمدم اومده
باصدای زنگ خونه افکارم پاره شد
بلند شدم و به سمت ایفون حرکت کردم
_بله؟
+منم فاطمه
لبخندی روی صورتم نقش بست
_بفرما عزیزم
در رو باز کردم بعد وارد که شد با دسته گل وشیرینی و عروسک وارد حیاط شد
بالبخند همیشگیش ولی هر چند تلخ بود :
_سلام ناقابلِ
وسایل رو گرفته بود وجلوم :
+سلام عزیزم دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی
_نفرمایید این حرف ها چیه گفتم دست خالی نباشم
+زحمت کشیدی جانم بفرما داخل
وسایل هارو گذاشتم رو میز شیرینی هارو چیندم یه نگاه هم به فاطمه و رقیه انداختم داشتن بازی میکردن ناخودآگاه لبخند روی صورتم نقش بست
چایی هارو که ریختم و با ظرف شیرینی از آشپزخونه زدم بیرون
+بفرما فاطمه جون دستت دردنکنه خیلی زحمت کشیدی
بانشستن من روی مبل اون هم بلند شد و نشست روی مبل
_این حرف ها چیه چه زحمتی
+خوب فاطمه جان چی کار داشتی که انقدر واجب بود
_راستش وقتی یکی به باران توی بهشت زهرا حمله کرده بود قبل اینکه بهش گفته که
برگشت توی کیفش رو گشت وادامه داد:
_این فلش به کارش نمیاد راستش بعد اونم این و بهم داد نمیدونستم باید چی کار کنم برای همین گفتم بیام به شما بگم
اخم هام. رفت توی هم
+ممنونم عزیزم خودم. حلش میکنم
فلش رو روی میز و گذاشت :
_خیلی ممنون با اجازه تون من میرم دیگه
+کجا عزیزم چاییت ونخوردی ؟
_نه ممنون میل ندارم فعلا
بالبخند ازش خداحافظی کردم
بارفتنش نشسته ام روی مبل و به فلش خیره شدم باید به کی میدادم
برای همین مجبور شدم زنگ بزنم به بابام
#آقای عبدی
داشتم پرونده رو میخوندم که یهو گوشیم زنگ خورد
با اسم عطیه لبخند روی لب هام نشست
_به به عطیه بانو چطوری دخترم ؟
+سلام ممنون شما خوبین علی خوبه؟
_سلام ماهم خوبیم ،چیشده که عطیه خانم یه زنگ زد به ما
+بابا میتونید بیاید خونه ما نمیتونم پشت تلفن بهتون بگم
_باشه بابا تا یه ساعت دیگه اونجام
+باشه ممنونم
_قربونت دخترم فعلا
+فعلا
______________________________