eitaa logo
ذهن خالی
95 دنبال‌کننده
30 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
حال روحیم به هم ریخته نمیدونم بتونم تمرکزکنم واسه پارت های بعد یا نه اگه تاخیری پیش میاد از الان متاسفم :)
هدایت شده از حوالی پاییز
یکمی حرف بزنیم ؟
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 27 #فاطمه از وقتی که اومدم خونه حوصله هیچی رو ندارم فقط دراز کشیدم روی تخت وزل زدم
سهم من ازتو پارت 28 همینطوری که زل زده بودم به سنگ قبر باصدای گوشی به خودم اومدم گوشی رو از جیب شلوارم در اوردم و با اسم سارا لبخند روی هصورتم نقش بست بعد اینکه گلوم رو صاف کردم پاسخ دادم: +سلام عزیزم خوبی؟ _سلام اقاسعید ممنون شما خوبی ؟ +منم خوبم،سعید؟ _جانم؟ +کجایی؟ _اومدم بهشت زهرا سرخاک مامان بابا،چطور؟ +میشه بیای خونه عطیه اینا رقیه داره بی قراری میکنه نه من نه عطیه نمیتونیم ارومشون کنیم _باشه عزیزم میام چیزی نمیخوای بخرم ؟ +چرا _چی؟ +خوراکی بخر به مخصوصا پاستیل خرسی میدونی که رقیه دوست داره _اره میدونم چشم میخرم +دستت درد نکنه _ خواهش میکنم دیگه کاری نداری ؟ +فقط مراقب خودت باش _ چشم +خداحافظ +خداحافظ تلفن و که قطع کردم دستی روی سنگ قبر کشیدم و راه افتادم از اونطرف به رسول که جواب نمیداد حتما باز گوشیش روی سایلنت بود بعداز کلی خرید بالخره رسیدم به خونه مامان بابا ماشین رو که پارک کردم یه نفس عمیق کشیدم و پیاده شدم ماشین رو که قفل کردم زنگ. خونه رو زدم کیه ؟ منم زنداداش سعید  بفرمایید وارد که شدم خاطراتی که با مامان بابا داشتم همشون عین این فیلم ها توی ذهنم پلی شد سعی کردم به خودم بیام به سمت خونه محمد قدم برداشتم یاالله بفرمایید سلام زنداداش سلام اقاسعید ، خبری ازشون نشد ؟ نه ولی ما داریم تمام تلاشمون و میکنیم امیدوارم زودتر پیداشون کنیم منم امیداورم سارا از اشپزخونه اومد بیرون و گفت سلام سعید جان سلام خانم خوبی ؟. من خوبم خوب خداروشکر ،رقیه کجاست ؟ ساراو عطیه خانم به سمت اتاقش اشاره کردن منم سمت اتاقش حرکت کردم تَق تَق رقیه خانم خوشگل عمو باصدای ارومی گفت بله اجازه میدی. بیام پیشت؟ صدایی نشنیدم صبرکردم ببینم چی میشه یه دفعه در باز شد و رقیه خانم نمایان شد روی زانو فرود اومدنم دستام و باز کردم و ادامه. دادم : نمیخوای یه بغل به عموت بدی ؟ با گفتن این حرفم سریع خودش رو به آغوشم رسوند _عمو +جونم ؟ _بابایی کجاس؟ با این حرفش اشک توی چشمام جمع شدن ولی بهش چی میگفتم +عمو جون بابات براش یه ماموریت فوری پیش اومده رفته ماموریت برای همین نتوسته بهت خبر بده _ خیلی دلم واسش تنگ شده +زودی میاد همش دوسه روز رفته ها _تا چند روز طول میکشه ؟ چی بهش میگفتم ؟میگفتم  اصن معلوم نیست که زنده بیاد یانه ؟ یاصحیح وسالم چی +زیاد طول نمیکشه ولی به شرطی زودی میاد که تو دیگه مامانت رو اذیت نکنی و اینکه غصه نخوری _باشه قول میدم +افرین کیسه خوراکی رو گرفتم جلوش وگفتم حالا ببین عمو واست چی خریده _اخجووون ممنونم عمووو بادیدن خوراکی ها ناراحتی ها از بین رفت و ذوق جاشون و گرفت منم بالبخند گفتم : +قابلی نداشت فسقلی _______________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 28 #سعید همینطوری که زل زده بودم به سنگ قبر باصدای گوشی به خودم اومدم گوشی رو از
سهم من ازتو پارت29 راوی: سایه سنگینِ میلگرد،پیش از انکه فرود بیاید،روی پوستش سایه انداخت. وقتی فلزِسرد و شیار دار باصدای خرد کننده ایی به بازویش برخورد کرد .دنیا برای یک لحظه متوقف شد . صدای شکستن استخوان، شبیه به صدای خرد شدنِ یک شاخه خشک در سکوت شب بود،صدای جیغِ دخترونه با صدای شکستن یکی شده بود او دیگر نمیتوانست تشخیص دهد که درد، از کجاشروع میشود وکجا تمام ،هر بار که ان قطعه ی فلزی شیاردار و بی رحم،باوزنِ باتمامِ دنیابر بدنش فرود می آمد ،بخشی از هوشیاریش را باخود میبرد میلگرد باان لبه های ناهموارش،هرضربه رابه تجربه ای متفاوت تبدیل میکرد ،ِگاهی مثلِ یک پتکِ سنگین که استخوان را به خاکستر تبدیل میکند در ان لحظات او دیگر یک انسان نبود ؛فقط توده ای از لرزش و درد بود که در انتظارِ ضربه ی بعدی ، در سکوت اتاق غرق شده بود بالخره رفتن دستام و باز کردن سریع خودم وبه محمد رسوندم بیهوش بود اروم تکونش دادم صدایی که با بغض و گریه یکی شده بود گفتم محمد .....محمد توروخدا بیدار شو محمد خواهش میکنم من وتنها نذار بغضم شکست و با گریه گفتم محمد خواهش میکنم ازت خواهش میکنم چشات رو باز کن محمدددد سرم رو گذاشتم روی زانوش شروع کردم به گریه کردم با... باران وقتی صدام کرد سرم رو اوردم بالا محمد خوبی ا.... اره بی حال بود حتی جون حرف زدن رو نداشت ولی همین که داشت حرف میزد خوب بود با میلگرد به همه جای بدنش ضربه زده بودن. صورتش از کبود بود از بس مشت زده بودن توی صورتش میخواستم گریه کنم ولی الان نه وقتش نه آغوش محمد بود _________________________
هدایت شده از حوالی پاییز
شما ممبرا رو به چالش دعوت میکنم جواب بدید: https://abzarek.ir/service-p/msg/4138876
راز خود هرچند پنهان داشتم فاش کرد این دیده‌ٔ گریان من _فیض کاشانی|
دلم. میخواد جیغ بزنمممممممممممممم
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت29 راوی: سایه سنگینِ میلگرد،پیش از انکه فرود بیاید،روی پوستش سایه انداخت. وقتی فلزِس
سهم من ازتو پارت 31 . نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دووم میاره ؟ امیدوارم که بیماریش عود نکنه داشتم کیفم رو. اماده میکردم مدرسه بدون باران خیلی رومخِ کیفم رو اول روی میز چپه کردم تا محتویاتش خالی بشه یه دفعه یه فلش ازش افتاد این این فلش این فلش همونیه که باران سپرده بود به من (فلش بک به گذشته ) وقتی که بهوش اومدم یادم بالخره یادم افتاد که چی بهم گذشته اون اون مرده گفت یه فلش توی کیفت میذارم بده به ادم مورد اعتمادت نیازت میشه توی همین افکار بودم که فاطمه اومد +به به سلام باران خانم حالت چطوره ؟ _من خوبم یه کاری کن ؟ اخم هاش رفت تو هم + چی کار کنم؟ _اون مردی که بهم ضربه زد یه فلش گذاشت توی کیفم ازت میخوام قبل اینکه به دست داداشام برسه برو تحویل بگیرشون اون فلش نباید به غیر ازتو دست کسی بیافته +باشه من رفتم _ممنون بعد حرف باران یه راست حرکت کردم به بخش اطلاعات _ببخشید +جانم _خواستم وسایل باران عسگری رو ببرم از کجا باید تحویل بگیرم ؟ +یه چند دقیقه صبرکن الان برات میارمشون _ممنون بعد از چند دقیقه منتظر موندن بالخره وسایل باران رو اوردن منم کیفش رو تحویل گرفتم و کمی که از اونجا دور شدم کیفش رو گشتم وبالخره فلش رو پیدا کردم وبه سمت اتاقش حرکت کردم فلش رو از جیبم در اوردم و بهش نشون دادم +بفرما اینم سفارش شما _ممنون ولی دست خودت بمونه بهتره +چطور؟ _دستت بمونه اگه اتفاقی واسم افتاد به سعید یا محمد یا رسول بده +میشه دلیلش رو بدونم؟ +نه فعلا نمیخوام چیزی بدونی _باشه هرچی توبگی بالبخند جواب داد وادامه داد: +ممنونم _قابلی نداشت (پایان فلش بک) حالا باید این فلش رو به کی بدم ؟ چجوری به برادراش دسترسی پیدا کنم ؟ اخخخخخ خداااا اخرین دکمه پیراهنم رو بستم و هنوز به باران و محمد فکر میکردم خسته شده بودم ای کاش ردی چیزی میتونستم ازشون پیدا کنم خدا میشه کمکم کنی تا بتونم سرپا بشم برای پیداکردن محمد و باران بهت احتیاج دارم بعد یه نفس عمیق کشیدن راه افتادم به سمت محل کار _______________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 31 #فاطمه. نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دو
پ.ن:فلش شاید سرنخی واسه پیدا کردن باران ومحمد:) پ.ن:ای کاش ای کاشی وجود نداشت :) ______________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741