ذهن خالی
سهم من از تو پارت 26 #باران بعد از چرخیدن دور اتاق یه گوشه ایی از اتاق نشسته ام و پاهام و جمع کردم
پ.ن :چیزی واسه گفتن ندارم
پ.ن:وقت یزید بازیِ
پ.ن:اصن نمیخوام نظر بدید
_________________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن :چیزی واسه گفتن ندارم پ.ن:وقت یزید بازیِ پ.ن:اصن نمیخوام نظر بدید _________________________ htt
دیر گفتی عزیزم یه دور دیگه رمان روبخون
چی چرا ؟
ممنون
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 26 #باران بعد از چرخیدن دور اتاق یه گوشه ایی از اتاق نشسته ام و پاهام و جمع کردم
سهم من ازتو
پارت 27
#فاطمه
از وقتی که اومدم خونه حوصله هیچی رو ندارم فقط دراز کشیدم روی تخت وزل زدم به سقف الان واقعا باران حالش خوبه ؟
وضعیتش چی
ای کاش هیچ وقت تنهاش نمیذاشتم پیشش میموندم
یه نفس عمیق میکشم
ولی واقعا الان حال باران خوبه ؟
امیدوارم با داداشش کوتاه اومده باشه حداقل توی اون شرایط
#سایت
#سعید
هرچقدر تلاش کردم نشد نمیتونم هیچ ردی ازشون پیدا کنیم مگه میشه؟
چرا انقدر داره زمان کش میاد
فقط دوروز نبودن ولی انگار به اندازه دوسال نیستن
باشتاب از روی صندلی پاشدم رفتم به سمت اقای عبدی
بعد اجازه اقای عبدی وارد اتاقشون شدم
+جونم سعید چیزی شده؟
_راستش اقا ازتون یه درخواست دارم
+چی؟
_مرخصی یه ساعته اگه اجازه بدین برم سرقبر مامان بابام
اقای عبدی بلند شد و دستش رو زدن روی شونه ام گفتن
+هم به تو هم به رسول امشب رو مرخصی میدم چون خسته این به هیج جا نرسیدین و. نمیرسین
سرم رو به پایین انداختم :
_ممنونم ولی میترسم دست رو دست بذاریم دیر بشه
+دیر نمیشه شما امانت های طاها هستین خودش هم اگه بود حتما میگفت باید استراحت کنید
_ممنونم
خودم و پرت کردم توی بغل اقای عبدی عین پدر بود واسمون
دست اقای عبدی دوران دور کمرم نوازشش میکردن
یه بوسه روی شونه ام کردن و ادامه دادن:
+برو امشب رو قشنگ استراحت کن وهمه چی رو هم به خدا بسپر
_چشم ممنونم
هردومون به یه لبخند اکتفا کردیم و بعد از خداحافظی راه افتادم به سمت بهشت زهرا بهشت بعد از خریدن دوتا گل رز
سمت قبر مامان بابا حرکت کردم خیره شدم به اسم بابا چقدر کلمه شهید پشت اسم بابا قشنگ بود
بالخره لب زدم و شروع کردن به دردل کردن:+سلام بابا سلام مامان
حالتون خوبه ؟ مامان چاییت روبه راهِ بابا دلم لک زده تنهایی صحبت کردنمون
از اون بالا دارین اتفاقات رو میبینید و خبر دارین
میشه کمکمون کنید پیداشون کنیم
مامان بابا. خواهش میکنم از اون بالا مراقب باران باشین بابا چقدر سخته هیچ سرنخی ازشون نداریم تا محمد و باران رو پیدا کنیم این روزا خیلی خسته ام مامان کم اوردم کو دستی که واسه نوازش میومد بالا بابا کو دستی که. واسه بغل باز میشد
________________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 27 #فاطمه از وقتی که اومدم خونه حوصله هیچی رو ندارم فقط دراز کشیدم روی تخت وزل زدم
پ.ن:حرف های سعید:)
__________________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
حال روحیم به هم ریخته نمیدونم بتونم تمرکزکنم واسه پارت های بعد یا نه
اگه تاخیری پیش میاد از الان متاسفم :)
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 27 #فاطمه از وقتی که اومدم خونه حوصله هیچی رو ندارم فقط دراز کشیدم روی تخت وزل زدم
سهم من ازتو
پارت 28
#سعید
همینطوری که زل زده بودم به سنگ قبر
باصدای گوشی به خودم اومدم
گوشی رو از جیب شلوارم در اوردم و با اسم سارا
لبخند روی هصورتم نقش بست
بعد اینکه گلوم رو صاف کردم پاسخ دادم:
+سلام عزیزم خوبی؟
_سلام اقاسعید ممنون شما خوبی ؟
+منم خوبم،سعید؟
_جانم؟
+کجایی؟
_اومدم بهشت زهرا سرخاک مامان بابا،چطور؟
+میشه بیای خونه عطیه اینا رقیه داره بی قراری میکنه نه من نه عطیه نمیتونیم ارومشون کنیم
_باشه عزیزم میام چیزی نمیخوای بخرم ؟
+چرا
_چی؟
+خوراکی بخر به مخصوصا پاستیل خرسی میدونی که رقیه دوست داره
_اره میدونم چشم میخرم
+دستت درد نکنه
_ خواهش میکنم دیگه کاری نداری ؟
+فقط مراقب خودت باش
_ چشم
+خداحافظ
+خداحافظ
تلفن و که قطع کردم دستی روی سنگ قبر کشیدم و راه افتادم از اونطرف به رسول که جواب نمیداد حتما باز گوشیش روی سایلنت بود
بعداز کلی خرید بالخره رسیدم به خونه مامان بابا
ماشین رو که پارک کردم یه نفس عمیق کشیدم و پیاده شدم ماشین رو که قفل کردم زنگ. خونه رو زدم
کیه ؟
منم زنداداش سعید
بفرمایید
وارد که شدم خاطراتی که با مامان بابا داشتم همشون عین این فیلم ها توی ذهنم پلی شد
سعی کردم به خودم بیام
به سمت خونه محمد قدم برداشتم
یاالله
بفرمایید
سلام زنداداش
سلام اقاسعید ، خبری ازشون نشد ؟
نه ولی ما داریم تمام تلاشمون و میکنیم
امیدوارم زودتر پیداشون کنیم
منم امیداورم
سارا از اشپزخونه اومد بیرون و گفت
سلام سعید جان
سلام خانم خوبی ؟.
من خوبم
خوب خداروشکر ،رقیه کجاست ؟
ساراو عطیه خانم به سمت اتاقش اشاره کردن منم سمت اتاقش حرکت کردم
تَق تَق
رقیه خانم خوشگل عمو
باصدای ارومی گفت
بله
اجازه میدی. بیام پیشت؟
صدایی نشنیدم صبرکردم ببینم چی میشه
یه دفعه در باز شد و رقیه خانم نمایان شد
روی زانو فرود اومدنم دستام و باز کردم و ادامه. دادم :
نمیخوای یه بغل به عموت بدی ؟
با گفتن این حرفم سریع خودش رو به آغوشم رسوند
_عمو
+جونم ؟
_بابایی کجاس؟
با این حرفش اشک توی چشمام جمع شدن ولی بهش چی میگفتم
+عمو جون بابات براش یه ماموریت فوری پیش اومده رفته ماموریت برای همین نتوسته بهت خبر بده
_ خیلی دلم واسش تنگ شده
+زودی میاد همش دوسه روز رفته ها
_تا چند روز طول میکشه ؟
چی بهش میگفتم ؟میگفتم اصن معلوم نیست که زنده بیاد یانه ؟ یاصحیح وسالم چی
+زیاد طول نمیکشه ولی به شرطی زودی میاد که تو دیگه مامانت رو اذیت نکنی و اینکه غصه نخوری
_باشه قول میدم
+افرین
کیسه خوراکی رو گرفتم جلوش وگفتم حالا ببین عمو واست چی خریده
_اخجووون ممنونم عمووو
بادیدن خوراکی ها ناراحتی ها از بین رفت و ذوق جاشون و گرفت منم بالبخند گفتم :
+قابلی نداشت فسقلی
_______________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 28 #سعید همینطوری که زل زده بودم به سنگ قبر باصدای گوشی به خودم اومدم گوشی رو از
پ.ن:رقیه :)
_______________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 28 #سعید همینطوری که زل زده بودم به سنگ قبر باصدای گوشی به خودم اومدم گوشی رو از
سهم من ازتو
پارت29
راوی:
سایه سنگینِ میلگرد،پیش از انکه فرود بیاید،روی پوستش سایه انداخت. وقتی فلزِسرد و شیار دار باصدای خرد کننده ایی به بازویش برخورد کرد .دنیا برای یک لحظه متوقف شد . صدای شکستن استخوان، شبیه به صدای خرد شدنِ یک شاخه خشک در سکوت شب بود،صدای جیغِ دخترونه با صدای شکستن یکی شده بود
او دیگر نمیتوانست تشخیص دهد که درد، از کجاشروع میشود وکجا تمام ،هر بار که ان قطعه ی فلزی شیاردار و بی رحم،باوزنِ باتمامِ دنیابر بدنش فرود می آمد ،بخشی از هوشیاریش را باخود میبرد
میلگرد باان لبه های ناهموارش،هرضربه رابه تجربه ای متفاوت تبدیل میکرد ،ِگاهی مثلِ یک پتکِ سنگین که استخوان را به خاکستر تبدیل میکند
در ان لحظات او دیگر یک انسان نبود ؛فقط توده ای از لرزش و درد بود که در انتظارِ ضربه ی بعدی ، در سکوت اتاق غرق شده بود
#باران
بالخره رفتن دستام و باز کردن سریع خودم وبه محمد رسوندم
بیهوش بود
اروم تکونش دادم صدایی که با بغض و گریه یکی شده بود گفتم
محمد .....محمد توروخدا بیدار شو محمد خواهش میکنم من وتنها نذار
بغضم شکست و با گریه گفتم
محمد خواهش میکنم ازت
خواهش میکنم چشات رو باز کن
محمدددد
سرم رو گذاشتم روی زانوش شروع کردم به گریه کردم
با... باران
وقتی صدام کرد سرم رو اوردم بالا
محمد خوبی
ا.... اره
بی حال بود حتی جون حرف زدن رو نداشت
ولی همین که داشت حرف میزد خوب بود
با میلگرد به همه جای بدنش ضربه زده بودن. صورتش از کبود بود از بس مشت زده بودن توی صورتش میخواستم گریه کنم ولی الان نه وقتش نه آغوش محمد بود
_________________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت29 راوی: سایه سنگینِ میلگرد،پیش از انکه فرود بیاید،روی پوستش سایه انداخت. وقتی فلزِس
پ.ن:الان نه وقتش بود نه آغوش محمد :)
____________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741