eitaa logo
ذهن خالی
94 دنبال‌کننده
30 عکس
1 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
شاید در آینده کسی ما روهم ادم حساب کرد:)
میبینم که کسی امشب پارت نمیخواد:)
ذهن خالی
پ.ن :به نظرتون چه اتفاقی داره می افته؟ _____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/432274
از اونجایی که ناشناس کویر لوت هستش بنابر این پارت خبری نیست
ذهن خالی
انچه خواهید خواند : اما در همان لحظه. ای که میلگردِ سوزان. بالرزشی مرگبار به سمت سینه او. نزدیک میشد
آنچه در اینده خواهید خواند: _اما بلافاصله پس از فروکش کردن شعله ، وحشتناک ترین بخشِ ماجرا اغاز شد . _ان فریاد انگار اتاق را به لرزه در می اورد _روح انها از میانِ مفاصل شکسته فرار کرده وتنها پوست سوخته ای برجامانده بود
شما رو با انچه خواهید تنها میذارم 🤣
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 34 #محمد میخواستم. باهاش صحبت کنم ولی نمیدونستم چی بگم میخواستم لب باز کنم که فرد
سهم من از تو پارت 35 باران ،نه بافکر ،که باتمامِ غریزه یِ بقایِ روحش ، دریک جهش از خود گذشته ،خودرا میانِ آن شعله و برادرش پرتاب کرد.اون به دنبال فرار بود ،که به دنبال پناه دادنِ، جسم خویش بود به جای برادرش صدای برخورد میلگرد داغ بامچ دست او مانند برخورد جمرِ گداخته با گوشتِ تازه بود.در همان لحظه با دوفریاد تکه تکه شد دختر فریادِ تیز ،کوتاه گویی گلویش را درمیان اتش پاره کرد؛وبلافاصله ،فریادِبلند ممتد ووحشتناکی از سویِ محمد که نه از درد ،که از شدت گناه ودیدنِ نابودیِ عزیزی که برای اوفداشده بود، از اعماقِ وجودش بیرون کشید ، ان فریاد انگار اتاق را به لرزه. در می اورد اما بلافاصله ، پس از فروکش کردن شعله ،وحشتناک ترین بخشِ ماجرا آغاز شد. وقتی بازجو میلگردرا از روی دست او کنار کشید دستِ باران دیگر ، بخشی از بدن او نبود بلکه تکه ای گوشتِ سوخته و آسیب دیده بود که فرمان مغز را نمی پذیرفت او تلاش میکرد انگشتانش. را جمع کند میخواست مشتی از درد بسازد یا برادرش را لمس کند،اما تاندون هایِ گسیخته ،اجازه نمی دادند انگشتانش با انحنایی دردناک بی اراده و رها شده ِبه شکلی باز و هدف روی زمین پهن شدند؛گویی روح انها از میانِ مفاصل شکسته فرار کرده وتنها پوست سوخته ای برجامانده بود که درمیانِ سنگینِ اتاق، به تپش های بی نظمِ قلبش، می لریزد _______________________
نظرات کمه ؟