ذهن خالی
پ.ن :به نظرتون چه اتفاقی داره می افته؟ _____________________ https://abzarek.ir/service-p/msg/432274
از اونجایی که ناشناس کویر لوت هستش بنابر این پارت خبری نیست
ذهن خالی
انچه خواهید خواند : اما در همان لحظه. ای که میلگردِ سوزان. بالرزشی مرگبار به سمت سینه او. نزدیک میشد
آنچه در اینده خواهید خواند:
_اما بلافاصله پس از فروکش کردن شعله ، وحشتناک ترین بخشِ ماجرا اغاز شد .
_ان فریاد انگار اتاق را به لرزه در می اورد
_روح انها از میانِ مفاصل شکسته فرار کرده وتنها پوست سوخته ای برجامانده بود
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 34 #محمد میخواستم. باهاش صحبت کنم ولی نمیدونستم چی بگم میخواستم لب باز کنم که فرد
سهم من از تو
پارت 35
#راوی
باران ،نه بافکر ،که باتمامِ غریزه یِ بقایِ روحش ، دریک جهش از خود گذشته ،خودرا میانِ آن شعله و برادرش پرتاب کرد.اون به دنبال فرار بود ،که به دنبال پناه دادنِ، جسم خویش بود به جای برادرش
صدای برخورد میلگرد داغ بامچ دست او
مانند برخورد جمرِ گداخته با گوشتِ تازه بود.در همان لحظه با دوفریاد تکه تکه شد
دختر فریادِ تیز ،کوتاه گویی گلویش را درمیان اتش پاره کرد؛وبلافاصله ،فریادِبلند ممتد ووحشتناکی از سویِ محمد که نه از درد ،که از شدت گناه ودیدنِ نابودیِ عزیزی که برای اوفداشده بود، از اعماقِ
وجودش بیرون کشید ، ان فریاد انگار اتاق را به لرزه. در می اورد
اما بلافاصله ، پس از فروکش کردن شعله ،وحشتناک ترین بخشِ ماجرا آغاز شد. وقتی بازجو میلگردرا از روی دست او کنار کشید
دستِ باران دیگر ، بخشی از بدن او نبود
بلکه تکه ای گوشتِ سوخته و آسیب دیده بود که فرمان مغز را نمی پذیرفت
او تلاش میکرد انگشتانش. را جمع کند
میخواست مشتی از درد بسازد یا برادرش را لمس کند،اما تاندون هایِ گسیخته ،اجازه نمی دادند
انگشتانش با انحنایی دردناک بی اراده و رها شده ِبه شکلی باز و هدف روی زمین پهن شدند؛گویی روح انها از میانِ مفاصل شکسته فرار کرده وتنها پوست سوخته ای برجامانده بود که درمیانِ سنگینِ اتاق، به تپش های بی نظمِ قلبش، می لریزد
_______________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 35 #راوی باران ،نه بافکر ،که باتمامِ غریزه یِ بقایِ روحش ، دریک جهش از خود گذشته
پ.ن :وکاری که باران کرد:)
____________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 35 #راوی باران ،نه بافکر ،که باتمامِ غریزه یِ بقایِ روحش ، دریک جهش از خود گذشته
🤣🤣
ندارم باید برم بنویسم 🦦🤣
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 35 #راوی باران ،نه بافکر ،که باتمامِ غریزه یِ بقایِ روحش ، دریک جهش از خود گذشته
سهم من ازتو
پارت 36
#راوی
یک شب گذشت شب طولانی و بی رحمی که انگار هیچ وقت به صبح نرسید حالا،عصر روزِ بعد بود. نورِ خورشید که درحال فرو رفتن بود رنگی به مایل به سرخ و نارنجی داشت،نوری که بیشتر شبیه به خونِ ریخته شده رویِ افق بود تاروشناییِ عصر.
در ان گوشه یِ تاریک و سرد باران بود
او درمیانِ آن دردی که فراتر از توانِ کالبدِ انسانی بود، غرق شده بود او درحال تصویری از یک ویرانیِ مطلق بود پوستِ اوکه حالا بازخم هایِ پاره شده در هم آمیخته بود .بوی سوختگی وناامیدی میداد.اوحتی توانِ باز کردن چشم هایش را نداشت،فقط صدای نفس های کش دار و لرزانش که مثل خراش ناخن روی شیشه بود در اتاق می پیچید او درمیانِ سیاهی خود در انتظار چیزی بود که دیگر نمی آید
درهمین حال. در بخش دیگری از ساختمان فردین درمیانِ آشوب وهیاهوی رسیدن نیروی کمکی. به یک حقیقت تلخ برخورد کرد. او لورفته بود تمامِ رد پاهایِ جرمش مثلِ خونِ لکه شده رویِ برف نمایان بود او میدانست که زمان برای او به پایان رسیده است . وباید فرارمیکرد
باعجله وسایلش را جمع کرد چشمانش از ترس وخشم ناشی از گیر افتادن سرخ شده بود
اما قبل از اینکه بتواند از درِ پشتی فرار کند. سایه ایی در ذهنِ او نقش بست او نمیتوانست با شکست انجا را ترک کنه او به سمت اتاقِ زندان جایی که محمد درمیان بند های بی رحمِ اسلحه و زنجیر بی دفاع و درهم شکسته بود هجوم برد
او باچهره ای که در ان. انسانیتی نبود اسلحه را از میانِ کمربندش بیرون کشید او بایک خنده ی عصبی ولرزان، لوله ی سیاه و سرد اسلحه رادقیقا به پیشانی برادر گرفت
صدای به هم کوبیدن در ها شنیده میشد ..
انگار واقعا کسی به دنبال آنها بود
رسول با عجله اتاقک های خالی را میگشت ..
صدای نفس هایش توی سلول ها میپیچید ..
قلبش دوام نیاورد در سوم را که کوبید نام محمد را بلند صدا زد
نام محمد به تک تک سلول ها رسید .. به خود محمد هم!
عرق سرد از پیشانی اش پایین افتاد..
نبود محمد روحش را بههم ریخته بود
اسلحه را روبرویش گرفت بود و راهروی طولانی را در پیش گرفت ؛
صدای زوزهی تیر تا ته قلبش را سوزاند .
نگاهش وحشت زده به سمت صدا رفت
قدم هایش سنگین و آهسته بود ..
دستش به دیوار بود و اسلحه محکم در دستهایش..
محمد را حس میکرد! همانجا بود!
صدای تیر دوم مغزش را به بازی گرفت ..
دست روی چشم هایش گذاشت و نام سنگین محمد را زمزمه کرد ..
____________________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 36 #راوی یک شب گذشت شب طولانی و بی رحمی که انگار هیچ وقت به صبح نرسید حالا،عصر روز
پ.ن:وبالخره نیروی کمکی رسید :)
___________________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
این پارت رو به لطف
@SokoT1389
مدیر چنل سکوت زحمت کشیدن تا تکمیل بشه وگرنه امروز خبری از پارت نبود 🤣❤️