eitaa logo
سکوت:)!
316 دنبال‌کننده
55 عکس
77 ویدیو
1 فایل
هیس،اینجا‌فریاد‌ها‌بی‌صداست!
مشاهده در ایتا
دانلود
چندتا الهی به رقیه لطف می‌کنید!؟:)
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمیدونم‌قلبم‌‌!واسه‌چی‌ول‌کن‌نیست!
[سکوت] ورق 110 با اولین صدای زنگ هشدار چشم باز کردم ، ساعت ۵ صبح بود و خورشید نصفه و نیمه طلوع کرده بود؛ خمیازه ای از سر خستگی کشیدم و بلند شدم ؛ بعد از اینکه وضو گرفتم و نماز خوندم یادم اومد یک داوود نامی هم خونه اس! از این فراموش کاری خنده ای کردم و رفتم توی اتاق داوودی که غرق در خواب بود ، نشستم کنارش و صداش زدم: - داوود ، داوود پاشو نماز داره قضا میشه ها.. داوود بلند شود دیگه! دیگه کم کم کار به لگد کشید! نمی‌دونستم انقدر سنگین خوابه .. دیگه کم مونده بود بشینم بالاسرش گریه کنم که پارچ آب بهم چشمک زد .. خیلی ریلکس بلند شدم و پارچ آب رو روی صورتش خالی کردم .. یکدفعه هین بلندی کشید و مثل فرفره از روی تخت بلند شد ؛ به اینطرف و اونطرف نگاه می‌کرد که چشمش افتاد بهم . نفس نفس میزد : - رسول خیلی بیشعوری! بلند شدم و یکی زدم پس گردنش : - بچه جان ساعت و ببین قضا شد نمازت! تو چجوری وقتی تنها بودی تو خونت بیدار میشدی؟ دستشو گذاشت روی گردنش و رفت توی آشپزخونه : - جبران می‌کنم! حالا ببین .. لبخندی سر دادم و سمت اتاقم رفتم و آماده شدم ؛ وارد پذیرایی که شدم داوود تازه نمازش تموم شده بود و سر سجاده نشسته بود ؛ لباس‌هاش هنوز خیس بود نزدیکش رفتم و روی زمین نشستم: - پاشو لباسات و عوض کن سرما میخوری ؛ نگاهی بهم انداخت و جوابی نداد لبخندی زدم: - داوود مگه دختری انقدر ناز داری؟ پاشو دیگه دیر شد! لب‌هاش به لبخندی کوتاه کش اومد و بعد از جمع کردن سجاده بلند شد و سمت اتاق رفت ؛ سویچ ماشین رو از روی میز برداشتم و رفتم بیرون . هوای سرد لرزه به تنم انداخت که زود در ماشین رو باز کردم و پشت فرمون نشستم ؛ شیشه ها بر اثر سرما محو شده بود بخاری رو زدم و شروع کردم به کشیدن شکلک روی شیشه ؛ با دیدن داوود قفل در رو باز کردم نشست و در و بست: - می‌ذاشتی خودم بشینم + میترسم روحمون برسه سایت! چشمات و ببین تو آیینه نگاهی بهم انداخت و بعد نگاهی تو آیینه: - چشه مگه ؟ از همیشه هم خوشگلتر و سرحال تره لبخندی زدم: - صدرصد با اولین استارت ماشین روشن شد و راه افتادیم با صدای زنگ تلفن متعجب نگاهی به صفحه موبایل انداختم ، ناشناس بود! داوود نگاه سوالی بهم انداخت با تردید جواب دادم: - بله ؟ صدای لرزون پیرزنی آشنا : - م...مهدی جان مادر ببخشید سر صبحی زنگ زدم این ...این گوشیِ فریده میتونی خودتو برسونی اینجا؟ ازت خواهش می‌کنم! دست تنهام یه عده .... با صدای قطع شدن تلفن ضربان قلبم بالا رفت ؛ بی تردید مسیر و کج کردم و سمت خونه عزیز خانوم حرکت کردم .. داوود متعجب لب زد: - کجا؟ کی بود این؟ + مادربزرگم ..یک بار فقط دیدمش نمی‌دونم چی شده که به من زنگ زده! داوود خیره به خیابون شد و من با سرعت غیر مجازی به سمت خونه عزیز حرکت کردم .. بعد از طی کردن مسیری رسیدم در خونه باز بود و صدای جیغ چندتا خانوم شنیده میشد .. سر صبح بود و کوچه خلوت .. همراه داوود پیاده شدیم و با عجله سمت خونه حرکت کردم .. در باز بود با عجله وارد شدم گلدون های سفالی پخش بود روی زمین و شیشه های خونه ریخته بود .. نگاهی به داوود انداختم و یا خدایی زمزمه کردم و سمت صدا حرکت کردم .. با ورودم به خونه عزیز شکه نگاهی به معرکه انداختم ‌‌.. دایی با سر و صورت خونی روی زمین افتاده و عزیز گوشه‌ی دیوار کز کرده بود .. چندتا مرد هیکلی با ماسک ایستاده بودن .. همون خانمی که اونشب دیدم همراه پسر کوچیکش که لبش خون میومد وسط این معرکه نشسته بودند ... در جریان هیچ چیز نبودم داوود هم مثل خودم خیره به این معرکه بود
نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم که عهد، عهد غم است و زمان، زمان سکوت منتظر نظراتتون هستم:)🎀 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_shzghhw&btn=سکوت سوالی انتقادی حرفی سختی نظری بود اینجا جواب میدم 🫂 https://eitaa.com/sokoT13890 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 [https://eitaa.com/SokoT1389]🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
سکوت:)!
خداروچه‌دیدی‌شایدپرگرفتی! #علیرضا‌قربانی
یه هشتک جدید و کم پیدا داشته باشیم!؟:)
پارت ساعت ۱۱ میرسه به دستتون :))🎀
[سکوت] ورق 111 با صدای کلفت مردی نقاب پوش به خودم اومدم: - شماها اینجا چه غلطی میکنین؟ ما کاری به شما نداریم! اگر از جونتون سیر شدین که هیچی و الا همین الان برین بیرون! پوزخندی زدم و دستمو توی جیب‌ پافرم گذاشتم : - جدی؟ ۵ نفر بودن ؛ یکیشون سردسته بود! یه جوونی مثل خودمون ولی هیکلی تر فریادی کشید و سمت داوود حمله ور شد ؛ ری اکشنی نشون ندادم چون میدونستم داوود از پسش بر میاد! دومین نفر اومد سمتم ؛ لحظه اول جا خالی دادم و لگدی حواله‌ی پهلوش کردم ، ولی دست بردار نبود و با چاقوی ضامن دار افتاد به جونم ..دستشو پیچ دادم که صدای خورد شدن استخوناش حال خودمم بد کرد ؛ دونفرشون روی زمین ولو شده بودن و سه نفر دیگه بهم نگاه می‌کردن ؛ من و داوود نفس نفس میزدیم و صدای گریه‌ی‌زنانه ای ولی اروم از پشت سرم شنیده می‌شد صدامو بلند تر کردم: - میرین بیرون یا بیا بقیه‌تون هم مثل این رفیقتون داغون کنم؟! با دیدن برق اسلحه زیر کاپشنش چیزی نگفتم ؛ مسلح بودن! یکیشون جلو اومد و دستشو گذاشت روی شونه ام : - ببین پسر جون ! یا همین حالا از این خونه میری بیرون! یا جنازتو می‌بریم بیرون .. نگاهی به داوود انداختم ؛ چهره اش پر اطمینان بود! لب زدم: - منم اعضای این خونواده ام! کارتو بگو قهقهه‌ی بلندی زد و رو به فرید گفت: - اینم از شماست؟ سرشو برگدوند رو به من و با تشر گفت: - امکان ندارع از اینا باشی! یه ساله دنبالشونم ندیدمت چرا؟ پوزخندی زدم: - به تو چه؟ یقه‌مو گرفت و از پشت کوبید به دیوار ؛ یکی دیگشون سمت داوود رفت ؛ لگدی توی زانوش زدم که تعادلش بهم خورد و افتاد ؛ با صدای« رسول »گفتن داوود لحظه ای برگشتم سمتش که یکی از اون نقاب دار ها سمتم حمله ور شد. رسول مشغول سر و کله زدن با یکی از اونا بود و منم اینطرف مشغول ؛ با دویدن یکی از اونها سمت رسول از پشت با صدای بلندی داد زدم «رسول!» سمتش حمله ور شدن ، رسول حالا روی زمین افتاده بود و توی خودش جمع شده بود ؛ کلافه از فرد روبروم که ولم نمی‌کرد دادی زدم : - ولش کنین عوضیا حالش خوب نیست! مشتی توی صورتم فرود اومد .. با لگدی که توی سینه‌ی طرف زدم نفسش حبس شد و حالا کتک هاشو جبران کردم و تا خورد زدمش .. بعد از اینکه مطمئن شدم نمیتونه از پشت خنجر بزنه سمت رسول دویدم ؛ چاقویی که روی زمین بود رو برداشتم و از پشت به پهلوی یکی از اونا زدم که با فریادی روی زمین افتاد ؛ سمت نفر بعدی رفتم و باهاش درگیر شدم که صدای آژیر ماشین پلیس و بعد هم اورژانس اومد ؛ مأمور ها ریختن توی خونه و اون ۵ نفری که حالا جون توی پاهاشون نبود رو کشون کشون بردن .. سمت رسول رفتم و سرشو گرفتم بغلم: - رسول ، داداش .. خوبی؟ چندتا تک سرفه کرد و نشست و به دیوار تکیه داد: - خوبم من .. خودت چیشدی صورتت خونیه .. لبخند غمگینی زدم : - منم خوبم نگران نباش ؛ نامردا همشون یهو ریختن روت! ناله‌ای از درد سر داد و سعی کرد بلند بشه ، دستشو گرفتم و بلند شد . خاک لباس هاشو گرفت و سمت حیاط قدم برداشت که صدای پیرزنی که مهدی صداش کرد بلند شد ؛ متعجب نگاهی کردم ..رسول ایستاد و برگشت .. پیرزن جلو اومد و گفت: - خوبی مادر؟ شرمنده اینطوری شد ..نمی‌دونم اگر نبودی چه بلایی سرمون میومد! رسول لبخندی زد و با اجازه ای گفت و با همون پایی که از درد لنگ میزد رفت سمت در ..
نهفته باید و بنهفتم آنچه را دیدم که عهد، عهد غم است و زمان، زمان سکوت منتظر نظراتتون هستم:)🎀 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_shzghhw&btn=سکوت سوالی انتقادی حرفی سختی نظری بود اینجا جواب میدم 🫂 https://eitaa.com/sokoT13890 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 [https://eitaa.com/SokoT1389]🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀