ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 39 #رسول به صورتش خیره شده بودم چقدر مظلوم خوابیده بود یه پوزخندی زدم اگه الان باب
سهم من از تو
پارت 40
یک هفته بعد
#محمد
امروز اول مهرِ و هنوز باران چشماش رو باز نکرده
تصمیم گرفتم. قبل اینکه برم دفتر یه سر به باران بزنم ماشین و که پارک کردم وارد بیمارستان شدم
بعداز طی کردن راهرو بالخره رسیدم به بخش تی سیو لباس مخصوص رو پوشیدم و وارد اتاق شدم
لبه تخت نشستم و دستش رو نوازش کردم
+نمی خوای بیدارشی باران خانم
قهری نمیخوای داداشات و ببینی دارم جون میدم دیگه نمیتونم تورو تو این وضعیت ببینمت راستی امروز اول مهرِ پاییز از راه رسید ولی تو هنوز چشمات رو باز نکردی
نُه روز دیگه تولدتِ پاشو قربونت بهت قول میدم وقتی بیدار شدی همه چی رو واست جبران کنم
فقط کافیه که چشمات رو باز کنی
نمیدونم کی به اشکام اجازه ورود رو دادم روشنک خانم وارد اتاق شد و گفت
سلام آقا محمد
منم اشکام و پاک کردم و گفتم
سلام زنداداش خوبین
باهمون لبخند همیشگیش گفت
بله ممنون
به باران خیره شد وگفت
+خداروشکر وضعیتش عادی شده حتی بهتر از قبل
_این یعنی ...
+این یعنی ممکنِ یکی دوروزِ دیگه بهوش بیاد
با این حرف روشنک خانم دلم قرص شد و خداروشکری زیر لب گفتم و بعداز خداحافظی راه افتادم سمت دفتر
#عالم رویا
پدر:باران چشمات رو بازکن بابا
بارن:بابا
پدر:جانم قربون اون ذوقت برم
بارن:اینجا چی کار میکنید
مادر:اومدیم ملاقات دخترم
باران :مامان
پدر :دخترم ما همه چی رو دارم میبینیم و دیدیم که چه اتفاقی هم واست افتاده ولی به اندازه کافی داداشات دارن درد میکشن و به اندازه کافی عذاب وجدان دارن برگرد پیششون
مادر با همون چادر مشکی که گل های بزرگ روی تمام پارچه نقش بسته بود اومد جلو ودست باران روگرفت و حرف پدر رو ادامه داد:دخترم قربونت برم من میدونم تنهایی سخته ولی داداشات هم نمیخواستن همچین اتفاقی برات بیافته میدونم ولی تو از پس همه اینا بر میای دلخوری ؟قبول دلخور باش ولی اون ها جز تو کسی رو ندارن وتو جز اونا کسی رو نداری هوای همدیگه رو داشته باش عزیزم مخصوصا داداشات رو
باران:یعنی نیومدین دنبال من ؟ یعنی نمیخواین من و ببرین پیش خودتون ؟
پدر:میدونی اگه تورو ببریم عزیز جون چی ؟ پس بچه های خاله. سمیه چی؟ کسایی که تورو دوست دارن چی میشه پس ؟
باران:باشه میمونم ولی میشه اگه شد زود به زود بیاین به خوابم
پدر:بهت نمیتونیم قول بدیم ولی چشم
پدر باران رو بغل کرده و مادر هم به جمع انها اضافه شد
پیشونی دختر رو میبوسن و حالا وقت خداحافظیِ
دختر با بغض رفتن پدر ومادرش رو نگاه. میکنه چقدر دردناک رفتن کسانی را برای آخرین بار تماشا میکنی که دیگه برگشتی وجود نداره. دختر با دستاش اشک هاش رو پاک میکنه
#واقعیت
#باران
باران. باران میشنوی صدام
یکی داشت صدام میکرد ولی نمیتونستم صاحب صدا رو تشخیص بدم به زور داشتم چشام رو بازمیکردم
یه نور سفید داشت اذیتم میکرد ولی بعد از چندبار پلک زدن بالخره چشام و باز کردم
روشنک بود داشت صدام میکرد
_خوبی باران
نای حرف زدن نداشتم باسرم تایید کردم ولی به زور لب هام و از هم تکون دادم.و گفتم
+تش .. نمه
_باشه
با دستمال دوردهنم رو خیس کرد
من برم دکترت رو صدا کنم ِ
حوصله حرف زدن نداشتم برای همین باسر تکون دادم و رفتنش را تماشا کردم
وقتی تنها شدم به خوابی که دیدم داشتم فکر میکردم به رفتن مامان بابا به بوی خوبشون که هنوز توی اتاق پخش شده بود
زل زده بودم به سقف وقتی دکتر رسید معاینه ام میکرد
بعد از معاینه کردن دکتر صحبت کرد و رفت
ولی جون حرف زدن داشتم میخواستم سوال هایی رو که توی ذهنم دارن رژه میرن و بپرسم
__________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 40 یک هفته بعد #محمد امروز اول مهرِ و هنوز باران چشماش رو باز نکرده تصمیم گرفتم.
پ.ن:چقدر دردناکِ رفتن کسانی را برای آخرین بار تماشا میکنی که برگشتی وجود ندارد:)
پ.ن:وبالخره بعد یه هفته باران خانم بهوش اومدن
________________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
ذهن خالی
پ.ن:چقدر دردناکِ رفتن کسانی را برای آخرین بار تماشا میکنی که برگشتی وجود ندارد:) پ.ن:وبالخره بعد یه
در این موضوع هیچ نظری ندارم:)
ذهن خالی
پ.ن:چقدر دردناکِ رفتن کسانی را برای آخرین بار تماشا میکنی که برگشتی وجود ندارد:) پ.ن:وبالخره بعد یه
https://eitaa.com/aroundfall/465 هعییی، زندگی درد قشنگی ست که جریان دارد #شیرکاکائو
چقدر قشنگ
ذهن خالی
پ.ن:چقدر دردناکِ رفتن کسانی را برای آخرین بار تماشا میکنی که برگشتی وجود ندارد:) پ.ن:وبالخره بعد یه
چقدر قشنگ
چشم سعی خودم و میکنم
هدایت شده از سیدِ خیرالامور | سیدنا
کربلا در پیش داریم…
بنفسي انت يا ابا عبدالله…
🔻 @seyyedoona
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 40 یک هفته بعد #محمد امروز اول مهرِ و هنوز باران چشماش رو باز نکرده تصمیم گرفتم.
سهم من از تو
پارت 41
#باران
پهلوم میسوخت دستم و گذاشته بودم روش یه جای سالم دارم ؟ از بعد مرگ مامان یه بلایی سرم اومده
ولی امیدوارم که تموم بشه تموم بشه این کابوس
خیره شده بودم. به سقف حالم دیگه از بوی بیمارستان بهم میخوره
باصدای در به خودم اومدم
_بفرمایید
فاطمه بود سرش رو کرده بود داخل و گفت:
+سلاااااامممم باران خانم بالخره از خواب هفت پادشاه بیدار شدی
منم باحرفش که خنده ام گرفته بود گفتم:
_سلام خوبی
+الحمدالله منم خوبم توچی خوبی درد نداری؟
+نچ منم خوبم ولی پهلوم میسوزه
_خوب طبیعیه عزیزم گلوله خوردی ساچمه که نخوردی
میخندم بهش
+مسخره بازی درنیار خواهشا
_چشم ولی عجب زندگی هیجانی داشتی باران
خنده ام میگیره
+اره امیدوارم همچین هیجانی رو تجربه نکنی
_اره ولی حیف که باهم این هیجان رو تجربه نکردیم
_فاطمه اصن هیجان خوبی هم نبود همش مرگ رو باچشم خودت میدیدی.
+عه پس یه سلام هم به حضرت عزرایئل میرسونی
با این حرفش دوتایی زدیم زیر خنده
_چجوری مارو. پیداکردن
+عرض کنم به خدمتتون که داداشات یادشون رفته بود آقا محمد یه ردیاب دارن بعد جالبیش میدونی چی بود این بود که عین خنگا نشسته بودن پشت مانیتور و داشتن ور میرفتن و هیچی پیدانکردن دست اخر فلشی که تو دادی که من بدم بهشون و داداشت رسول تازه فهمید که آقا محمد ردیاب داره وحالابعد کلی دردسر پیداتون کردن
_هوی درست صحبت کن درمورد داداشای من خنگ داداش توعه عه حالا من هی هیچی نمیگم توهم پاتو از گلیمت دراز کردی بعدشم خوب شاید از نگرانی های زیاد نتوستن فکر کنن وگرنه سه تاشون توی کارشون خبره ان
فاطمه اومد جلو توچشام زل زده بود و گفت:
+باران
_بله
+تو که انقدر که برادراتو دوست داری چرا باهاشون بد رفتار میکنی
ته دلم خالی شد با این حرفش
صورتم رو کردم سمت پنجره :
_فاطمه من هرکاری هم کنم اونا برادرامن من دیگه توی این دنیا به جز اونا کسی رو ندارم
من هیچ وقت نمیتونم سر این موضوع همش باهاشون جنگ داشته باشم شاید همیشه حواسشون به کار و زندگی باشه و سرشون شلوغ باشه من دیگه نمیتونم که کار داشته باشم ولی همین که هستن بودنشون برام کافیه
فاطمه اشک هاش و پاک کرد و گفت
_خیلی خوبه که به این نتیجه رسیدی واقعا برات خوشحالم سرعقل اومدی
بعد میزنه زیرخنده
منم که حرصم گرفته بود گفتم
+فاطمه یعنی نمیشه باتو دودقیقه جدی صحبت کرد نه؟
باخنده گفت
_متاسفانه نه نمیشه
بعد هردو زدیم زیر خنده
________________________
ذهن خالی
سهم من از تو پارت 41 #باران پهلوم میسوخت دستم و گذاشته بودم روش یه جای سالم دارم ؟ از بعد مرگ مامان
پ.ن: یه کم رفاقت :)
پ.ن:وبارانی که پشت برادرهاش درامد:)
_______________________
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741