eitaa logo
ذهن خالی
89 دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حوالی پاییز
تاکی باید تحمل کرد ؟ از وقتی که معنای زندگی کردن را فهمیدم دارم تحمل میکنم :))
خوب مثل اینکه. هیچکی نمیخواد😂😂
https://eitaa.com/andishe_kaghazi/2866 عه عه عه بعد میگه من یزید نیستم👀🦦😂
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت :۴ باران: سلام زنگ زدن گفتن دوتصادف رو اوردن اینجا بله یه ل
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت :۵ باران : حرف های دکتر رو باور نمیکردم بغض خفه ام میکرد سریع پاتند کردم سمت اتاق مامان شروع کردم به حرف زدم مامان پاشوببین ایناچی میگن مامان میگن بابامرده یه دفعه مامانم ایست قلبی کرد مامان تو که من وتنها نمیذاری که پرستار ها داشتن شوک میدادن ومن التماس مامان توروخدا برگرد چشمم به صورت مامانم افتاد که پرستارها داشتن دستگاه رو جدا میکردن ماماننننننن .....نه ...مامان ِ...توروخدا توبرگرد مامان من و تنها نذار ملافه رو که کشیدن روی بدن ،من دیگه نتوستم وایسم تا اینکه افتادم. فاطمه سریع خودش رو بهم رسوند و من و توی آغوش خودش کشید ماماننننننننن فاطمه بگو برگرده اروم باش باران فاطمه من و به زور بلند کرد و نشوند روی صندلی گریه میکردم ولی اروم چیزی نمیگفتم تا خیره شده بودم به سرامیک ها سفید بیمارستان سنگینی نگاه کسی رو حس کردم سرم رو اوردم بالا که بامحمد روبه روشدم با اینکه ازش ناراحت بودم ... ولی اون لحظه دلم میخواستم شونه هاش بشه پناهم از جام بلند شدم که چشام داشت سیاهی رفت داشتم میخوردم زمین که محمد گرفتتم خودم و انداختم توبغلش وبغضم شکست صدای هق هقم اشکار توی فضای بیمارستان پیچید محمد: از بغلم اومد بیرون داشت میرفت کجا میری پیش بابام شاید اون حرفم رو گوش کنه برگرده رفتم جلومچ دستش رو گرفتم باران اروم باش میدونم حالت بده ولی نمیشه نمیذارن باعصبانیت گفت ولم کن تو که پیششون نبودی تو که نمیدونی بابا به من چی گفت گریه و عصبانیتش قاطی شده بود دستش رو ازدستم کشید وبه راه خودش ادامه داد باران: بابام رو که از کشوی سردخونه اوردن بیرون زیپ کاور هم باز کردن مسئولش گفت بیشتر لفتش نده منم باسرم تایید دیدی مامانم نتوست بدون تو دووم بیاره بابا اینجا سرده تو که سرمایی بودی میتونی تحمل ‌کنی میتونی بدون پتو سرمای اینجا رو یا سرمای زیر خاک رو تحمل کنی بابا مگه نمیخواستین برین مشهد بابا توکه هرچی میگفتم گوش میکردی پاشو بگو دروغه خواب دیدی دخترم ببین من و مامانت داریم میریم مشهد بابا مگه نگفتی همیشه پیشمی وقتت دیگه تمومه دختر خانم یه لحظه باداد ادامه دادم باباااااااا توروخدا بیدار شو تورخداا بلند شو آغوشت رو برام بازکن فاطمه :باران جان بیا بریم بابا دلم واستون تنگ میشه مسئولش بابام و کرد توی کشوی تنگ وسرد فاطمه هم من وبغل کرد و باهم راه افتادیم سمت خونه سعید رفت خونه خودشون رسول هم نشست پشت رول و محمد جلوی ماشین بااصرار من هم فاطمه موند پیشم وقتی رسیدیم خونه مستقیم رفتم توی اتاق مامان بابا پیرهن بابام و روسری مامانم و برداشتم رفتم روی تختشون دراز کشیدم تا جون داشتم گریه کردم __________________
پ.ن: تو که سرمایی بودی💔 پ.ن:توروخدا آغوشت رو برام باز کن:)) پ.ن:بگو دورغه :)) پ.ن:سنگینی نگاه کسی رو:)) ___________ شنوای نظرات شما : https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
https://eitaa.com/romancode1میشه بگی حمایت کنن 🍀 رفقا حمایت
نه خواهش میکنم پارت بعدی رو الان بزار قبل خواب بخونیمش 🍀 بدم نظرات رو بیشتر میکنید😉
هرچه کمتر نظر بدین یزید بودنم رو بیشتر میکنم👀🦦