eitaa logo
ذهن خالی
89 دنبال‌کننده
17 عکس
0 ویدیو
0 فایل
بسم اللـہ الرحمن الرحیم به کانال ذهن خالی خیلی خوش اومدین🌱 رمانی پراز متفاوت شاید خوشت اومد بمون پیشمون پشیمون نمیشی☘ کانال اصلی: @arondfall ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 کپی: خیر❌ من 👇: @Roghayeh13850
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللـہ الرحمن الرحیم خوش اومدی🌱 خوب بالام جان هرپارتی که گذاشته میشه لینک زیر هر پارت قرار میگیره نظرات رو هم همین جا جواب هاشون ومیدم اگه نظر نداشته باشیم بادمپایی میام یا سوسک میارم سراغتون
+تو اخلاق داداشت ونمیدونی خوشش نمیاد بری خونه کسی که داداش بزرگتر داره به اون بگو بیاد +اعصابم خورد بود نمیدونستم باید چی کار کنم بین دوراهی گیر کرده بودم +زنداداش باباچی؟! +متاسفم +باران ... چه اسم قشنگی و به موقعی +اون از به دنیا امدنش اینم از اینکه داره بامرگ سروپنجه میکنه +فعلا نه به محمد نه به رسول ونه به سعید. حتی خود باران هم نباید بدونه میونه محمد و باران شکر آبِ اگه این و بفهمه میشه قوز بالا قوز +اگه کتمان کنم خودش میفهمه +چه بلایی داره سرش میاد +نمیدونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه ولی رفتن کما +مامان بابا تصادف کردن خواستم بهتون اطلاع بدم @aroundfall
خوب بریم برای پارت اول
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۱ محمد: از این که به خاطر پرونده جون خانوادمو تهدید کردن یه شب خواب راحت نداشتم . بابام جانباز و مامانم پرستار بازنشسته بابام شغلش قاضی بود تازگیا مشکل ریه اش پیشرفت کرده برای همین دیگه نتونست به پرونده برسه برای همین به من سپردش ولی مسئولیت سختی بود ولی نمیدونم باید چی کار کنم تکیه داده بودم صندلی و به یه گوشه خیره شدم باران: بعد اذان مشغول به زبان خوندن شدم برای تابستون کلی کلاس ثبت نام کردم یه نگاه به ساعتم انداختم تقریبا ساعت نزدیک به ۹ بود کتاب زبان رو کنار گذاشتم بلند شدم وسایل صبحانه رو اماده کردم بعد چند دقیقه مامانم اومد به به میبینم که دخترم کدبانو شده منم تابرگشتم مامانم و دیدم پریدم بغلش وگفتم سلام صبحت بخیر قربونت بشم خوبه خوبه حالا علیک سلام صبح توهم بخیر باشه لپش رو بوسیدم تو بشین من چایی میریزم باشه تا بیام بشینم که صدای بابا اومد میبینم که خوب مادر دختری خلوت کردید پریدم بغل بابام و گفتم سلام صبحت بخیر بابایی سلام صبح شماهم بخیر باشه دخترم از اونطرف مامان هم برگشت گفت بله دیگه وقتی ادم دخترش رو میبنه بایدم خانمش رو فراموش کنه سلام خانم صبحت بخیر سلام اقا صبح شماهم بخیر باشه بیاین بنشینید که چایی هاتون سرد شد نشستیم دور هم و مشغول خوردن صبحانه شدیم داشتم لقمه اخر رو میذاشتم توی دهنم که فاطمه زنگ زده بایه معذرت خواهی جمع رو ترک کردم ______________________________ دوست دارم نظرات زیاد بشه: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313
پ.ن:بابام جانباز و مامانم پرستار باز نشسته پ.ن:به خاطر پرونده جون خانوادمو تهدید کردن پ.ن:نظرات زیاد بشه پارت انچه خواهید داریم😊
اعضای جدید خیلی خوش اومدین🌱
هدایت شده از «طَـنـیـن»
ورق بعدی ساعت ۲۰🌱
از ترحم تا مروت از مدارا تا وفا هر چه را کردم طلب دیدم ز عالم رفته است... 🌱
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۱ محمد: از این که به خاطر پرونده جون خانوادمو تهدید کردن
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۲ باران: بعد صحبت با فاطمه رفتم سمت میز دوباره مشغول شدم که بابام گفت : +کی بود؟ _فاطمه بود گفتش که امروز نمیتونه بیاد کلاس زبان بعد اینکه کلاس تموم شد برم بهش توضیح بدم چون زبان اگه یه بخشش رو یاد نگیری دیگه نمیتونی بقیه اش رو یاد بگیری و متوجه بشی +اینکه خوبه هم ملکه ذهنت میشه هم به او یاد دادی دوسر برد مامانم سر بحث رو گرفت و گفت : -حالا کجا میرین ؟ _خونشون -تو اخلاق داداشت ونمیدونی خوشش نمیاد بری خونه کسی که داداش بزرگتر داره به اون بگو بیاد _اتفاقاداداش اونم نمیذاره بعدشم مامان جان شما اگه موافق باشی دیگه محمد چیزی نمیگه +حق با باران اگه ما مخالفتی نکنیم محمد هم چیزی نمیگه بعدشم خانم خونه فاطمه خانم نزدیک خونه خواهرته توهم که میخوای بری خونه خواهرت ما باران رو میرسونیم میریم خونه خواهرت بعد که کارهامون تموم شد میریم دنبال باران -شما دوتاوقتی یه تیم میشین من دیگه ازپستون برنمیام برای همین جز اطاعت کردن ندارم سه تاییمون زدیم زیر خنده باکمک مامان میز رو جمع کردیم به سمت اتاقم راه افتادم تالباس بپوشم بابام عادت داشت بعد اینکه لباس پوشید یه دستی به ماشین بکشه منم حاضر شدم رفتم سمت ماشین بعد اینکه سوار ماشین شدیم بابا گفت: +بابا در داشبورد و بازکن در داشبورد رو که باز کردم یه جعبه توش بود جعبه رو برداشتم وبازش کردم یه گردبند گربه وماه بود خیلی قشنگ بود بابام و بوسیدم و گفتم به چه مناسبت؟ به مناسبت اینکه چند روز دیگه روز دختره وتولد حضرت معصومه اس (س) قراره که من و مامانت بریم مشهد گفتم که از الان کادوت و بدم تاکی میمونید تا ولادت حضرت اقا امام رضا(ع) مامان میدونه؟ نه میخوام سورپرایزش کنم چقدر خوشحال میشه __________________________
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۲ باران: بعد صحبت با فاطمه رفتم سمت میز دوباره مشغول شدم
پ.ن:میخوام سورپرایزش کنم:)) پ.ن:یه گردبند گربه وماه :)) پ.ن:شما دوتا وقتی یه تیم میشین:)) __________________ بر لبش لبخند نابی صبح ها گل می‌کند ؛ چایی از این قند پهلوتر کجا پیدا کنم ؟! 🌱 ناشناس: https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313