eitaa logo
«طَـنـیـن»
78 دنبال‌کننده
47 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند وقت تنگ است بخارای مرا دفن کنید
صخره‌ام، صخره که «دلتا» شده از سیلی رود «دل» که خوب است فقط «تا»ی مرا دفن کنید
تا پر از روسری و سیب شود شهر شما زیر این خاک غزل‌های مرا دفن کنید [حامدعسکری]
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باهمین نیمه همین معمولی ساده بساز.. دیر کردی نیمه عاشق ترم را باد برد:))
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق ششم •• به اشک هام اجازه باریدن دادم سر روی تخت گذاشتم. «باذوق از جام بلند شدم به سمت در رفتم امشب قرار بود خیلی خوش بگذره. در رو باز کردم محمد با دست پر اومده بود خونه. _سلام خسته نباشی اشاره‌ای به دستش کرد که سریع کیسه های از دستش گرفتم شروع کردم به بازرسی کیسه ها محمد:سلام استاد خندیدم که با لبخند جوابم رو داد. محمد:راهمون نمیدی تو؟! _اخ....حواسم نبود ببخشید با خنده نگاه تاسف‌باری بهم انداخت.همبن طور که به سمت آشپزخونه میرفت با محمد هم حرف میزدم _شام امادست.. وسایلی که خریده بود رو دونه دونه درمی‌آوردم و سرش جاش میذاشتم _فیلم هم پیدا کردم...ام..فقط میمو... با دیدن کلی خوراکی ساکت شدم محمد:داشتی می‌گفتی چی شد؟ _همه چیز تکمیله فرمانده:))» بادستی که روی سرم نشست اروم سرم رو بلند کردم.دست زیر چشمام کشیدم.تا دید تارم دست بشه. سرم رو بالا اوردم با دیدن چشمای باز محمد محکم از جام بلند شدم. خندیدم:محمد نگاهم می‌کرد نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. لبخندش از زیر ماسک اکسیژن هم واضح بود. با به یاد اوردن دکتر دست و پام رو گم کردم دست چپم پشت سرم نشست:من..من بر..م...دکتر...رو بیارم با عجله از اتاق خارج شدم. خدایاااا دمت گرم مثل همیشه بازم حواست بهمون بود:)) روای:لبخند روی لب‌هایش پاک نمی‌شود بعد از مدتی بالاخره خنده‌ای از ته دل کرد. خوشحال بود دلش می‌خواست به عالم و ادم اعلام کند محمدش...برادرش... فرمانده‌اش...دوباره کنارشان آمده. به سمت پرستار ها با عجله قدم برمی‌دارد.پرستار با تعجب به او نگاه میکند. رسول:برادرم بهوش اومده دکتر و پرستار وارد اتاق شدند.گوشی را از جیب در آورد تا این خبر را به عطیه و عزیز بدهد.با دیدن ساعت پیشمان شد. بعد از دقایقی انتظار دکتر از اتاق خارج شد.با عجله به سمت دکتر قدم برداشت. دکتر لبخندی به نگرانی‌اش زد رسول:حالش چطوره؟ دکتر:خوبه...فقط خیلی مراقبشون باشید اجازه ندید زیاد تکون بخورن و خودشون بلند بشن...الان به بخش منتقل میشن زیر لب ممنونی گفت و منتظر ماند تا با برادرش برود °° ادامه دارد
پ.ن:فلش بک😍 پ.ن:راهمون نمیدی تو؟! پ.ن:همه چیز تکمیله فرمانده🕶 پ.ن:محمد😁 پ.ن:لبخند زیر ماسک🙂 پ.ن:خدایا دمت گرم🫀 پ.ن:‌کوچکترین لبخند تو مرا از همه‌ی بدبختی‌ها نجات می‌دهد. شاملو ••✨•• ابزارک😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
به خاطر شرایط پیش اومده پارت رو زودتر دادم🥲
برای یه ساعت پیشه میدون هفت حوض تهران
سلام سلام😍