eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
49 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق ششم •• به اشک هام اجازه باریدن دادم سر روی تخت گذاشتم. «باذوق از جام بلند شدم به سمت در رفتم امشب قرار بود خیلی خوش بگذره. در رو باز کردم محمد با دست پر اومده بود خونه. _سلام خسته نباشی اشاره‌ای به دستش کرد که سریع کیسه های از دستش گرفتم شروع کردم به بازرسی کیسه ها محمد:سلام استاد خندیدم که با لبخند جوابم رو داد. محمد:راهمون نمیدی تو؟! _اخ....حواسم نبود ببخشید با خنده نگاه تاسف‌باری بهم انداخت.همبن طور که به سمت آشپزخونه میرفت با محمد هم حرف میزدم _شام امادست.. وسایلی که خریده بود رو دونه دونه درمی‌آوردم و سرش جاش میذاشتم _فیلم هم پیدا کردم...ام..فقط میمو... با دیدن کلی خوراکی ساکت شدم محمد:داشتی می‌گفتی چی شد؟ _همه چیز تکمیله فرمانده:))» بادستی که روی سرم نشست اروم سرم رو بلند کردم.دست زیر چشمام کشیدم.تا دید تارم دست بشه. سرم رو بالا اوردم با دیدن چشمای باز محمد محکم از جام بلند شدم. خندیدم:محمد نگاهم می‌کرد نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. لبخندش از زیر ماسک اکسیژن هم واضح بود. با به یاد اوردن دکتر دست و پام رو گم کردم دست چپم پشت سرم نشست:من..من بر..م...دکتر...رو بیارم با عجله از اتاق خارج شدم. خدایاااا دمت گرم مثل همیشه بازم حواست بهمون بود:)) روای:لبخند روی لب‌هایش پاک نمی‌شود بعد از مدتی بالاخره خنده‌ای از ته دل کرد. خوشحال بود دلش می‌خواست به عالم و ادم اعلام کند محمدش...برادرش... فرمانده‌اش...دوباره کنارشان آمده. به سمت پرستار ها با عجله قدم برمی‌دارد.پرستار با تعجب به او نگاه میکند. رسول:برادرم بهوش اومده دکتر و پرستار وارد اتاق شدند.گوشی را از جیب در آورد تا این خبر را به عطیه و عزیز بدهد.با دیدن ساعت پیشمان شد. بعد از دقایقی انتظار دکتر از اتاق خارج شد.با عجله به سمت دکتر قدم برداشت. دکتر لبخندی به نگرانی‌اش زد رسول:حالش چطوره؟ دکتر:خوبه...فقط خیلی مراقبشون باشید اجازه ندید زیاد تکون بخورن و خودشون بلند بشن...الان به بخش منتقل میشن زیر لب ممنونی گفت و منتظر ماند تا با برادرش برود °° ادامه دارد
پ.ن:فلش بک😍 پ.ن:راهمون نمیدی تو؟! پ.ن:همه چیز تکمیله فرمانده🕶 پ.ن:محمد😁 پ.ن:لبخند زیر ماسک🙂 پ.ن:خدایا دمت گرم🫀 پ.ن:‌کوچکترین لبخند تو مرا از همه‌ی بدبختی‌ها نجات می‌دهد. شاملو ••✨•• ابزارک😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••
به خاطر شرایط پیش اومده پارت رو زودتر دادم🥲
برای یه ساعت پیشه میدون هفت حوض تهران
سلام سلام😍
نهایتاً دل به جایی می‌رسد که دو راه بیشتر ندارد:
بریم برای ورق بعدی؟!
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هفتم •• محمد:با صدای گریه کسی چشمام رو باز کردم،با بخورد نور سفید رنگ به چشم برهم گذاشتم. چندین بار پلک زدم تا به نور عادت کنن چشمام،سرم رو چرخوندم نگاهم روی پسرک مو فرفری که سرش رو تخت بود و گریه می‌کرد قفل شد. دست راستم روی سرش گذاشتم و شروع به نوازش موهای فر بهم ریختش کردم. یک‌دفعه سرش رو بلند کرد دست به چشمانش کشید و با دیدن من هول کرده از جاش بلند شد. رسول:محمد خنده و گریه‌اش باهم قاطی شده بود.لبخندی روی لب هام نشست از حالش...که دست پاچه گفت برم دکتر رو بیارم. یه تکون ریز باعث می‌شود قفسه سینم درد بگیره.نفهمیدم چند دقیقه‌ گذشت ولی دکتر و پرستار بالا سرم بودن. رسول:در رو پشت سرم بستم و روی صندلی کنار تخت نشستم. سرم پایین بود و با دستام بازی می‌کردم.فکر نمی‌کردم حتی نبودش یه روز اینقدر اذیتم بکنه. دلم براش تنگ میشه یه دقیقه نبینمش.محمد تنها کسی هست که میشه بهش تکیه کرد....اصلا تکیه گاه...پناه...یه پناهگاه امن برای من دستی جلوی صورتم حرکت کرد که به خودم اومدم. محمد ماسکش پایین آورد بود و با تعجب به من نگاه می‌کرد اخم زیری بین ابروهاش جا گرفته بود. محمد:به چی می‌خندی؟! لبخندی که ناشی از افکارم بود رو جمع و جور کردم صاف نشستم _به هیچی محمد با اخم ساختگی بهم نگاه کرد:به هیچی دیگه؟! سرم رو دوباره پایین انداختم نفس عمیقی کشیدم نگاهم محمد رو میتونستم روم حس کنم. محمد:چیزی شده؟ جواب ندادم یعنی اصلا نمی‌تونستم چیزی بگم.یکم خودش رو بالا کشید. محمد:رسول...منو ببین سرم رو بالا اوردم ولی بازم بهش نگاه نمی‌کرد.نگاه سوالیش عذاب بود. دوباره سرم رو انداختم پایین تا شاید بتونم حرف بزنم _داداش محمد:جانم رسول _داداش محمد...من..چیزه دستم روی صورتم نشست نفس کلافه محمد یعنی صبرش تموم شده محمد:باز چی کار کردی؟! باز چی کار کردی؟؟!نفسم توی سینم حبس شد..من..من...نفس عصبی کشیدم _محمد محمد:رسول وای به حالت اگه بفهمم اتفاقی افتاده و مقصر تو بودی صدام ناخواسته بالا رفته بود:جالبه...این دفعه اشتباه کردی و مقصر تویی محمد باید بگم که سوژه از دستت در رفته فرمانده تیرت به سنگ خورد پوزخندی زدم و ادامه دادم:پرونده مختومه اعلام شده آقامحمد..هیچ ردی هم ازش نداریم...الان بازم مقصر منم؟؟! اجازه حرف زدن بهش ندادم از اتاق بیرون اومد در پشت سرم کوبیدم. به دیوار پشت سرم تیکه زدم و روی زمین نشستم. °° ادامه دارد....
«طَـنـیـن»
||بسم الله الرحمن الرحیم|| ورق هفتم •• محمد:با صدای گریه کسی چشمام رو باز کردم،با بخورد نور سفید رنگ
پ.ن:پسرک مو فرفری:))) پ.ن:لبخندی روی لب هام نشست از حالش🙃 پ.ن:یه دقیقه نبینمش🥺 پ.ن: پناهگاه امن برای من:)))) پ.ن:به نظرتون رسول چی می‌خواست بگه؟! پ.ن:اخ اخ دعوا شد😂 پ.ن:سوژه از دستت در رفته فرمانده پ.ن:آقامحمد😬 پ.ن: شعر این ورق باشما🌱🥲 ••✨•• ابرازک😉 https://abzarek.ir/service-p/msg/3340080 اگه یه وقتی ابزارک خراب بود🙃 https://harfeto.timefriend.net/17778783069852 ••✨•• خونهٔ قشنگمون😍 @TaNiN_RaZ2 ••✨••