ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت:۸ باران : باصدای الارم گوشیم بیدار شدم کش و قوسی به بدنم د
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من ازتو
پارت :۹
محمد :
باتمام عصبانیتم اومدم بیرون
نمیخواستم بزارم عصبانیتم دوباره دلش بشکنه
بعد خوردن صبحانه باعطیه و رقیه خداحافظی
کردم و راه افتادم به سمت سایت اقای عبدی گفته بود که قراره یه پرونده جدید بیاد دستشون
خواستن من هم در جریان باشم
رسول:
خیره به مانیتور شده بودم
تازه یه هفته از اون اتفاق تلخ میگذره دلم واسه مامان بابام تنگ شده
عین بچه ها شده بودم
ولی بیشتر دلم واسه باران میسوخت اخه اون جه گناهیی داشت
که به خاطر
یه دفعه باصدای محمد به خودم اومدم
به احترامش بلند شدم و بهش دست دادم
سلام خوبی ؟
سلام اره توخوبی؟ باران؟
اره هم من خوبم هم باران
ازچهره اش معلوم بود که ازدستش شکاره
بهش گفتم
باز باهم بحث کردین ؟
یه نفس عمیق از حرص کشید و گفت
نه بابا چه بحثی
محمد؟!
اره رفتم از دلش دربیارم بگم معذرت میخوام
میگه دلی که شکسته رو با معذرت خواهی حل نمیشه
بعد گفت اگه حرف هام تموم شد از خونه برم بیرون
میبینی از خونه مامان بابام من ومیندازه بیرون
یه خنده ریزی کردم و گفتم
تو حرص نخور
باشه
راستی رقیه عمو چطوره
اونم خوبه
خوب خداروشکر
راستی اقای عبدی کجان؟
تو اتاقشون
باشه پس من میرم پیششون
باشه
________________________
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من ازتو پارت :۹ محمد : باتمام عصبانیتم اومدم بیرون نمیخواستم بزارم عصبا
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من از تو
پارت :۱۰
باران :
تابستون هم داره تموم میشه
یادمه بابا گفته بود واسه ولادت حضرت معصومه میخوان برن مشهد
یه لبخند تلخ روی لبام نشست چیزی تا میلاد امام رضا نبود وقتی به این فکر میکنم
که بابا مبدونست دیگه پیشم نیست که کادوی دور دونه اش رو بده یه دفعه یاد گردنبنده افتادم
رفتم سمت کشوم باجعبه اش بیرون اوردمش انداختم دورگردنم بهم خیلی میاد
بابام سلیقه اش بد نبوده ها
بهم هم میومد خیلی خوشگل شدم
هنوز باورم نمیشه که ندارمشون همینطوری که غرق فکر بودم با صدای تلفنم به خودم اومدم
نیگا که کردم فاطمه بود
با اسمش یه لبخند ملیحی روی لب هام نقش بست برای همین نمیخواستم زیاد
معطل بمونه
برای همین وصل کردم
سلام فاطمهههه خانم یادی از ما کردی
علیک سلام دوما باران خانم یادت رفته همین یه هفته پیش کنارت بودما
بله بله شما درست میفرمایید جانم درخدمتم
میگم خانم احمدی زنگ زد
خوب
گفتش که از 25ام کلاسامون شروع میشه وحدود یه ساعت دیگه توی کانال میگه
براچی 25ام
به خاطر این که بامعلما اشنا بشیم بعدشم امسال امتحان ها همشون نهایین باید حسابی بخونیم
اخخ راست میگی هواسم نبود
شما کی حواست هست
راستی باران
جانم
خانم قربانی فرمانده پایگاه زنگ زد
خوب چی کار داشت؟
هیچی دیگه ازمون چندتا کلیپ ازمن
و بنر از شما میخواست واز اونجایی که گوشیت و جواب ندادی من زنگ زد و گفت که جواب ندادی برای همین به من گفت من به تو بگم
باشه ببینم چی میشه
راستی شماره اش رو داری بهش خبر بدی
اره
اوکی من دیگه باید برم بای
بای
بعد اینکه قطع کردم گوشی رو باتمام بی حالی پرت کردم روی تختم خودم وهم پرتاب کردم
زل زده بودم به سقف چرا انقدر کسل شده بودم حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتم
__________________
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 شنوای نظرات 🦦
کویره
نظر میدین یا بادمپایی بیافتم به جونتون🩴😔
ذهن خالی
بسم الله الرحمن الرحیم سهم من از تو پارت :۱۰ باران : تابستون هم داره تموم میشه یادمه بابا گفته بود
بسم الله الرحمن الرحیم
سهم من ازتو
پارت:11
باران :
رفتم بالا دیدم نه عطیه خونه اس نه محمد
برای همین رفتم پایین گوشیم و برداشتم به عطیه زنگ بزنم
الو جانم
سلام خوبی کی میای خونه
سلام ممنون قربونت حدود یه ساعت دیگه چطور؟
هیچی همین طوری پرسیدم پس منتظرتم
باشه قربونت
تا وقتی که بیاد یه فیلم دانلود کردم نشستم شروع به دیدنش کردم
همین که تموم شد صدای باز شدن در اومد بالخره عطیه امد
سلام
سلام باران خانم احوال شما
بدنیستم شما خوبی
الحمدالله
بدو بیا بالا هم کارت رو بگو هم کمک کن که محمد تا یه ساعت دیگه میاد خونه اونم گرسنه اس
باشه
بدو دیگه
با اینکه از محمد هنوز دلخور بودم ولی رفتم بالا بعد اینکه ناهار رو گذاشتیم عطیه چایی ریخت
و بغل دستم نشست
باران
جانم
میشه ببخشیش؟
میدونستم منظورش محمد ه ولی نمیدونستم چی بگم
تو بودی میتونستی ؟
بعدشم شاید بخشیدمش ولی نمیتونم فراموش کنم
سخته
میفهمم باران ولی تاکی میخوای نبخشی
تا وقتی که خودم باخودم کنار اومدم
باشه من دیگه حرفی ندارم
بعد اینکه بینمون سکوت شد
ترجیح دادم برم پایین و تنها باشم تا اینکه بشینم پیش عطیه و به هر روشی بتونه از دلم در بیاره
فردا
با تمام بی حوصلگی بیدار شدم تاعصر خودم و سرگرم کردن وقتی مطمئن شدم خبری از محمد و عطیه نیست رفتم بالا سراغ لب تاپ محمد
لب تاپ رو روشن کردم فلشم رو زدم توی USB
تا بتونم همین اول کاری بنر هارو بفرستم توی فلش
سرم توی کارای خودم بود که یه پیام اومد واسه لپ تاپ
_چک کردی فیلم رو محمد؟
با اسم فیلم، یاده دیروز افتادم..
همون دیروز اون کلیپ ذخیره کردم تا بعدا ببینمش
نمیدونستم کارم درسته یا نه، که دارم توی کارای محمد دخالت میکنم
ولی یه حسی نسبت به این کلیپ داشتم
کلیپ در حال دانلود بود
خدا میدونه تو مدتی که داشت دانلود میشد چه فکر هایی که به ذهنم نیومد
بلاخره دانلود شد
هم میخواستم ببینمش، هم میترسیدم بازش کنم
یه حس عجیبی داشتم
فیلم رو باز کردم
با دیدن صحنه ی تصادف مامان و بابا بغض کردم
این مامان و بابای من بودن؟
دوباره یه پیام اومد
فیلم رو متوقف کردم
دوباره از همون شماره پیام اومده بود
_حدست درست بود! تصادف عمدی بوده
سرم داشت میترکید
ی.یعنی چی؟ یعنی مامان و بابای منو از قصد کشتن؟
حالم خوب نبود
دیوونه شده بودم
اشکام بدون اختیار میریختن
زانو هامو توی بغلم گرفتم و سرمو گذاشتم روشون
نمیدونم چقدر گذشت که صدای کلید اومد
برام مهم نبود کی اومده
الان فقط مهم این بود بابای منو کشتنننن
اون تصادف لعنتی که مامانمو ازم گرفته عمدی بود
با دیدن محمد گریه ام بیشتر شد
محمد: چیشده باران؟ ببینمت
هیچی نمیگفتم، انگار لال شده بودم.. فقط گریه میکردم
محمد رفت سمت لپ تاپ
با دیدن صفحه ی فیلم نگاهی بهم انداخت
محمد: تو این فیلم رو دیدی؟
چیزی نگفتم که یهو داد زد: به چه حقی دیدی؟ هاااا؟ با توام باران؟ به چه اجازه ایی؟
از جام بلند شدم که سرم گیج رفت
دستمو به دیوار گرفتم
باران: من..من..
_________________________
ذهن خالی
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313 شنوای نظرات 🦦
پ.ن:تاکی نمیخوای ببخشیش؟:))
پ.ن:اونایی که میگفتن محمد و باران رو آشتی بدم هنوز سر حرفتون هستین؟:))
نظرات کم باشه با دمپایی و سوسک میام دنبالتون:
https://abzarek.ir/service-p/msg/3512313