ذهن خالی
پ.ن:فلش شاید سرنخی واسه پیدا کردن باران ومحمد:) پ.ن:ای کاش ای کاشی وجود نداشت :) __________________
بلیی
من؟ اگه نظربدین اره خوب میشم 🤣
از اینکه نظرات زیاد بالا نبود برای همین من انگیزه زیاد واسه نوشتن نداشتم
برای همین امشب پارت نمیتونم بدم
ان شالله فردا:)
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 31 #فاطمه. نمیدونم ولی واقعا نگران باران بودم بیشتر ازهمه نگران قلبش قلبش یعنی دو
سهم من ازتو
پارت 32
#فاطمه
فلش رو توی دستم گرفته بودم و بهش خیره شده بودم نمیدونستم باید چی کار کنم به کی بگم یا اصن به کی میتونم اعتماد کنم
فقط به یه نفر میتونستم اعتماد داشته باشم
برای همین زنگ زدم به عطیه خانم
بعد از چندتا بوق خوردن بالخره جواب دادن
_سلام جانم فاطمه جان
+سلام عطیه خانم خوبین میتونم امروز ببینمتون؟
_چیزی شده؟
+پشت تلفن نمیتونم توضیح بدم
_باشه عزیزم پس بیا خونه امون برام توضیح بده
+باشه مزاحمتون میشم
_مراحمی عزیزم
بعد خداحافظی تلفن و قطع کردم و به سما مدرسه راه افتادم
#عطیه
از اینکه اینجوری شد ناراحت شدم
امیدوارم دیر نشه و بتونم خبر خوبی رو که محمد منتظرش بود بهش بدم یه نگاهی به رقیه کردم داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد و من غرق در فکر بودم که چه بلایی سر محمدم اومده
باصدای زنگ خونه افکارم پاره شد
بلند شدم و به سمت ایفون حرکت کردم
_بله؟
+منم فاطمه
لبخندی روی صورتم نقش بست
_بفرما عزیزم
در رو باز کردم بعد وارد که شد با دسته گل وشیرینی و عروسک وارد حیاط شد
بالبخند همیشگیش ولی هر چند تلخ بود :
_سلام ناقابلِ
وسایل رو گرفته بود وجلوم :
+سلام عزیزم دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی
_نفرمایید این حرف ها چیه گفتم دست خالی نباشم
+زحمت کشیدی جانم بفرما داخل
وسایل هارو گذاشتم رو میز شیرینی هارو چیندم یه نگاه هم به فاطمه و رقیه انداختم داشتن بازی میکردن ناخودآگاه لبخند روی صورتم نقش بست
چایی هارو که ریختم و با ظرف شیرینی از آشپزخونه زدم بیرون
+بفرما فاطمه جون دستت دردنکنه خیلی زحمت کشیدی
بانشستن من روی مبل اون هم بلند شد و نشست روی مبل
_این حرف ها چیه چه زحمتی
+خوب فاطمه جان چی کار داشتی که انقدر واجب بود
_راستش وقتی یکی به باران توی بهشت زهرا حمله کرده بود قبل اینکه بهش گفته که
برگشت توی کیفش رو گشت وادامه داد:
_این فلش به کارش نمیاد راستش بعد اونم این و بهم داد نمیدونستم باید چی کار کنم برای همین گفتم بیام به شما بگم
اخم هام. رفت توی هم
+ممنونم عزیزم خودم. حلش میکنم
فلش رو روی میز و گذاشت :
_خیلی ممنون با اجازه تون من میرم دیگه
+کجا عزیزم چاییت ونخوردی ؟
_نه ممنون میل ندارم فعلا
بالبخند ازش خداحافظی کردم
بارفتنش نشسته ام روی مبل و به فلش خیره شدم باید به کی میدادم
برای همین مجبور شدم زنگ بزنم به بابام
#آقای عبدی
داشتم پرونده رو میخوندم که یهو گوشیم زنگ خورد
با اسم عطیه لبخند روی لب هام نشست
_به به عطیه بانو چطوری دخترم ؟
+سلام ممنون شما خوبین علی خوبه؟
_سلام ماهم خوبیم ،چیشده که عطیه خانم یه زنگ زد به ما
+بابا میتونید بیاید خونه ما نمیتونم پشت تلفن بهتون بگم
_باشه بابا تا یه ساعت دیگه اونجام
+باشه ممنونم
_قربونت دخترم فعلا
+فعلا
______________________________
ذهن خالی
سهم من ازتو پارت 32 #فاطمه فلش رو توی دستم گرفته بودم و بهش خیره شده بودم نمیدونستم باید چی کار کنم
پ.ن: به نظرتون محتوای فلش چی میتونه باشه؟
___________________
نظری صحبتی چیزی باشه؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/4322741
منتظر پارت بعدی باشید
یه آشی دارم میپزم که یه وجب که چه عرض کنم دوکیلو روغن روشه
بعد ببینم باز شما نظر نمیدید
ذهن خالی
آنچه خواهید خواند : بااینکه ازش ناراحت بودم ....ولی اون لحظه دلم میخواست شونه هاش بشه پناهم از جام ب
انچه خواهید خواند:
-از اینکه داری طرف کسی رو میکنی که باعث شد رَحِمت رو از دست بدی
این حرف هاش مانند شوکر بود ومن نفسم بالا نمیومد ومحمدی که تااین لحظه شاهد ماجرا بود
_اگه برادرم توی این ماجرا گناهکارِ نصف این ماجرا هم تو باعث و بانی این کاری
باعث. شدی که هم مامان بابام بمیرن
هم بچه دار نشم وحالا اینجاییم متوجه شدی؟