هدایت شده از محتوای م؛غزم
از آدم های که شهید بابک نوری و... رو فقط در حد قیافه و کراش میشناسن متنفرم:///
هدایت شده از «بنفشِفراموششده»
داشتیم با تلفن صحبت میکردیم
گفتم جدا کجایی؟
گفت بخدا دروغ نگفتم
اومدم شاهچراغ پا درمیونیمونو کنه
خدا رو چه دیدی!؟
شاید بابام راضی شد
گفتم:بابات که راضی میشه
صبوری میطلبه همدم
صبوری
گفت کی میدونه دو دیقه دیگه زنده ایم یانه؟مگه ما میدونیم چقدر عمر داریم که ریسک میکنیم و به بهانه ی صبر تلفش میکنیم!؟
گفتم چرا مثل مادر بزرگ مرحومم حرف میزنی دیوونه!؟
مگه تو چند سالته که بخوای نباشی و وقت واسه صبر کردن نداشته باشی.
حافظیه دیده میشد
همزمان که داشتم میرفتم، یه دختری گوشه ی پیرهنمو کشید و با شیرین زبونی گفت عمو یه فال میخری!؟
گفتم آره عمو جون میخرم
داشتم از جیبم پول در میاوردم گفتم نگفتی همدم خانوم
مگه شما چند سالته!؟
صداشو سنگین کرد و مثل فیلسوفا گفت
مرگ از آن چیز که در آینه میبینید به شما نزدیک تر است
و بعد شروع کرد به قهقهه زدن
پول رو به دخترک دادم و رو یکی از فالهاش دست گذاشتم..
دو دل شدم و خواستم فالو عوض کنم که گفت نه عمو نمیشه اون فال اولی رو باید برداری
ناچار فالو برداشتم که حس کردم صدای همدم نمیاد
صدای همهمه و شلوغی پیچیده بود تو گوشی
صدای مامانش میومد که داد میزد و میگفت همدمم پاشو توروخدا
همدم مامان پاشو میگم
برگه رو آروم باز کردم
''امشب صدای تیشه از بیستون نیامد
شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد''
داد زدم دختر خانوم وایسا
هرچی دارم میدم بهت فقط یه فال دیگه بهم بده.