چراا انسانیی بهم دارهه بر میخورهههخخمکوربلگالتوو
-
میگم که بر بخورهه، به انسانی بر نخوره، به کی بخوره؟
https://eitaa.com/naji_115/1623 دوره بینهایت کمکت میکنه دخترر حسابی و مجموعه ۷ جلدی بینهایت .
-
آره حواسم به بینهایت نبود راستی، بهترین دورهست برات.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
سلام خانوم زیبا
میشه مدل دوربینت رو بهم بگی ؟ ازش راضیای ؟ میخوام بخرم و نمیدونم چی بهتره
-
سلام عزیزِ دل، بابت تأخیر در پاسخگویی من رو ببخش. لینک رو تازه چک کردم.
دوربینِ من canon760D.
حقیقتش رو بخوای، من خیلی اطلاعات ندارم راجعبه مدل و ردهی دوربینها.
بله، من از دوربینم راضیام و نیمهحرفهای و بدردِ من میخوره.
پیشنهادم بهت اینهکه اول مشخص کنی کاملاً قراره چه نوع استفادهای از دوربینت داشته باشی و چقدر بودجه داری و بعد بری از کسایی که کارشون فروشِ دوربینه کمک بخوای. حقیقتاً بنظر من کسی اندازهی اونها اطلاع نداره. از چندجا/نفر مختلف بپرسی و دوربینهای پیشنهادی رو مقایسه کنی و ببینی کدوم بیشتر بدردت میخوره. موفق باشی.🤍
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
یحیی کیه؟
-
از بچگی خیالپرداز بودم. بزرگ شدم و اطرافیانم منتظر بودند که دست از دنیایِ توهمی خودم بردارم. اما خیال پردازیهام همراهِ من قد کشیدن و بزرگ شدن. یحیی دوستِ خیالیمه. شایدم دورتر/نزدیکتر از دوست. شایدهم واقعی تر از خیال. یحیی عزیز برام، پس عزیز باشه براتون.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
چه حال خرابی بلاتکلیفی ، نمیدونم ادامه بدم به دوست داشتنش یا همه چی رو خراب کنم...
-
اگه میشد باهات دم گوشی حرف بزنم بهت میگفتم اگه دست برداری و خراب کنی تمومِ پلهای پشت سرت رو، قولِ انگشتی محکم میدی که دیگه هیچوقت سرت رو برنگردونی و نگاه نکنی به خرابهها؟ قول میدی میونِ لیوانای چای دنبالِ محبت نگردی؟ قولِ قولِ دخترونه میدی که دفترت رو پر از کلماتِ متعلق بهش نکنی؟
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/1665 مرسی که جوابمو دادین اصن باورم نمیشه اصلا نمیتونم قول بشم ولی اینطوری هم که هرشب نوحه بزارم و زار زار گریه کنم هم داره نابودم میکنه
-
پس خیالم راحت باشه که دلتنگی، آشفتگی، ناامیدی، گاهاً پشیمونی رو توی مسیر روبهروت میبینی؟ حالا که میبینی و بازهم احساس میکنی باید تمومش کنی، انجامش بده. انجامش بده و سختی کارت رو همین الان، قبل از انجام دادنش ببین و درک کن. به شبهایی که بعد از اون تصمیم هم ممکنه بشینی گوشهی اتاقت، موزیک گوش بدی و گریه کنی فکر کن و بعد از اینکه پذیرفتی راهِ درست اینه، انجامش بده.
و حواست رو جمع کن که با منطق و احساسِ خودت تصمیم بگیری. تا بعداً پا پس نکشی.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/1666 مرسی فاطمه مهربونم باعث شدی بهتر تصمیم بگیرم دعا کن برام تهش خیر باشه
-
بسپر به خدا، ایشالا که خیره🤍
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
آه جهان را میبینی که چگونه به تنگنا آمده؟ چطور زنده بمانیم در این خفقان؟ چطور ..
-
)))))
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
« باید جهانت را بزرگ کنی یحیی.» این را میگوید و یک، دو، دو و نیم قاشقِ کوچک چای در قوری میریزد.
« نمیدانم حرفم را درک میکنی یا نه، اما آدمیزاد اگر جهانش را کوچک نگهدارد دوام نمیآورد. در طی زمانی که جهانش کوچکست، بغضهای لُکه شده در گلویش هِی آرام آرام بزرگ میشوند و در نهایت جهان خود ساختهاش طناب دار میشود و میپیچید و کارش را تمام میکند.»
قوری را رویِ سماور میگذارد و دستانش را آب میکشد. گوشم به حرفهایش است و نگاهم، به سر انگشتانش.
خندهای کوچک میزند:« درگیرِ دم کردم چای که میشوم حرفهایم به قولِ بیبی مضحک میشود. توهم که گوشِ شنوای همیشگی منی یحیی. خم و چمم خوب دستت آمدهست».
لبخندی میزنم و هرچه در ذهن میگردم کلمهای پیدا نمیکنم برایِ پاسخ. انگار که به یکباره تمام کلماتم کوچ کرده باشند. در مقابلِ کلمات و خیالات سنجیده و سنگینِ او، اصلاً من چه کلمهای میتوانم داشته باشم؟
او متقابلاً لبخندی میزند و میگوید:« قهوه که دم میکنم، حرفهایم تلخ میشود. خیلی تلخ. اما هنگامِ چای دم کردن فقط کمی عجیب و عمیق میشوم. امروز تلخی یحیی، خیلی تلخی. انگار که خاورمیانهای و جنگهایت امروز سخت بر تنت زخم انداختهاند. گفتم تلخ ترت نکنم، چای دم کردم. بیبیهم عصری که به خانهاش سر زده بودم برایم چند دانهای کلوچهی کشمشی گذاشت. کنار چای میچسبد.» تلخیام را زیبا تشبیه کرده بود، انگار که خاورمیانهام، انگار که جنگهایم دوباره آغاز شدهاند، انگار که زخمهای جدیدی روی تنم دارم. آه این دختر از کدام پستویِ ادبیات این عبارات را میآورد که این چنین به قلبم نزدیک است؟
« جهانت را بزرگ کن یحیی، ماهی که میتواند در اقیانوس ها جسورانه برقصد چرا باید به تنگ راضی شود؟ قول میدهی یحیی؟ چای راکه کنار کلوچهها خوردیم و کتت را از رویِ جالباسی برداشتی و پوشیدی و خواستی که بروی، قبلِ آنکه کفشهای براقت را به پا کنی، توقف کن، جهانت را بزرگ کن و قدمِ اول امشبت را در حالی بردار که جهانی بزرگ داشته باشی. باشد یحیی؟» نگاهم میکند، سنگین. سرم را به نشانهی تائید تکان میدهم تا با سیاهیِ عنبیههایش حواسپرتی را از چشمانم نخواند. باید در جوابش میگفتم که ماهی سرخ چون تو، حتماً باید در اقیانوس باشد، اما ماهی سیاه شکلِ من، برای تنگهم اضافیست. باید میگفتم که من خاورمیانهام، سنگینی این زخمها و غمها باعث میشود راه رفتن هم برایم سخت باشد، چه برسد به رقصیدن. باید میگفتم که من، قهوهام نه چای. اما سکوت کردم و تلختر شدم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
این رو قبلاً نوشتم. متنِ جالب و قویای نیست. صرفاً فقط یادش افتادم.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
https://eitaa.com/naji_115/1673 چه متن قشنگی ، چه به دلم نشست ، چه خوشحالم که بی تفاوت ازش نگذشتم و تا اخرین کلمه ش رو خوندم ، نه یه بار ..چند بار
چه قشنگ ، چه قشنگ ، چه قشنگ
دست مریزاد به قلمت دختر💛
-
متنِ گم و پر ابهامیه، ناقص طوره. انگار که فقط چشمه و ابرو نداره. دسته و انگشت نداره، آسمونه و ابر نداره. خلاصه که این نظر لطفِ شماست.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
خیلی منتظر بودم برای ماکان متن بنویسی
-
من از سنگینی این غم فقط و فقط تونستم اشک بریزم بچها. اشک بریزم و پوستِ لب بجوام. اشک بریزم و به سیاهی دنیا فکر کنم.