eitaa logo
حوزه هنری لرستان
1.9هزار دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
308 ویدیو
44 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 لحظاتی از آماده‌سازی خودروی ویژه حمل پیکر رهبر شهید انقلاب اسلامی و شهدای خانواده ایشان در آستانه «بدرقه آقای شهید ایران» اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir
شیوه نامه مصاحبه تشییع امام شهید.pdf
حجم: 165.7K
سلام حالا که دارید به تشییع پیکر مطهر امام شهید میرید شاید بگویید در این مسیر چه کاری انجام دهم؟ برای ثبت این حضور میلیونی مردمی برای تاریخ و آیندگان گفت‌وگو و مصاحبه بهترین کار است. ابزار کارتان گوشی است که دارید با آن صدا را ضبط کنید. سوالات پیشنهادی آخر فایل است. قصه و ماجرا و حرف و نگاه آدم‌هایی که هستند را ثبت کنید، باب گفتگو را باز کنید و بخواهید که صحبت بشود. این جمعیت میلیونی نیاز به روایت دارد؛ گنجی برای آینده جمع‌آوری می‌کنید که نمی‌شود قیمتی برایش گذاشت. در نهایت برای تحویل صوت مصاحبه‌ به @ravimah_admin پیام دهید. @ravimah
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸اولین موکب همین‌که کارت را به مأمور عوارضی آزادراه خرم‌‌آباد_ بروجرد می‌دهیم، با خوش‌رویی می‌گوید: «بفرمایید. بچه‌ها موکب زده‌اند.» و با دستش موکب بچه‌های آزادراه را نشان می‌دهد. با نگاهم پِی دستش را می‌گیرم تا می‌رسم به موکب. رنگِ پرچم‌ها چشمم را می‌گیرد. سرخ‌، سبز، زرد. بچه‌های موکب دارند آب و جارو می‌کنند. عده‌ای هم پشت موکب مشغول درست کردنِ شربت‌اند. چند عرب که دشداشه مشکی پوشیده‌اند، کناری ایستاده‌اند. لباسشان فکرم را می‌برد مشایه و اربعین. ما این میزبانی‌ها را از اربعین و عراقی‌ها یاد گرفته‌ایم. و حالا برای تشییع امام شهیدمان حسابی آماده‌ایم. توی همین فکرها هستم که پژویی که روی سقف بار بسته و پرچم ایران و عکس آقا را چسبانده پشت ماشین، می‌افتد توی جاده. با اینکه نمی‌شناسمشان، انگار آشنا دیده‌ام! ما هم پشت سر او راه می‌افتیم... 🔹معصومه عباسی ۱۲تیر۱۴۰۵/ آزادراه خرم‌‌آباد_بروجرد اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir
اندکی درد دل با آقایم نمی‌دانم دیدنِ ماهِ رویِ شما، سعادت می‌خواست یا راه و رسمی داشت که من بلد راه نبودم؛ اما هر چه بود، می‌دانم از سرِ عشق نبود که اگر بود چه کسی عاشق‌تر از من؟ منی که تمامِ خواب‌های رویایی‌ام، فقط خوابِ شما بود. همیشه هم سرآغازِ خواب‌هایم با گریه بود؛ می‌نشستم جلوی پاهای مبارکتان و می‌گفتم: «آقا، من تمامِ عمرم آرزوی این لحظه رو داشتم...» و با پرِ عبایِ شما صورتم را می‌پوشاندم و هق‌هقم بلند می‌شد. شما هم آن نگاهِ مهربانت را به من می‌دوختی و می‌گفتی: «چه می‌خواهی؟» یکبار انگشتری می‌خواستم، یک بار چفیه، و یک‌بار هم بدونِ هیچ درخواستی، فقط می‌آمدم که دردِ دلم را پیشِتان بگویم. خوب به یاد دارم، یک شب که دنیایم به آخر رسیده بود و متکای زیر سرم خیس اشک شد، به خواب رفتم. خواب دیدم عبایِ خود را بر سرِ حالِ زارم کشیدی و انگشتری "شرف‌الشمس" کفِ دستانم گذاشتی. از فردایش آن خواب، نور زندگی‌ام شد. آقا، راستش را بخواهی من شهادتت را باور نکردم؛ زیاد هم گریه نکردم؛ فقط تا مدت‌ها لرز بر جانم می‌نشست و همه‌چیز را انکار می‌کردم. اما این چند روز... امان از این چند روز. آقا مثل کسی که عزیزِ جانش را تازه از دست داده باشد، بی‌قرارم. شب تا سحر زار می‌‌زنم. جوری ‌که با پر چادرنمازم دهانم را می‌بندم که نکند همسایه طبقه پایینی بشنود... از امروز کار و زندگی‌ام را تعطیل کردم و می‌خواهم با پرچم سرخ به دیدارت بیایم؛ چه امری مهم‌تر از... مهم‌تر از تشییعِ نائبِ امام زمانم، حسینِ زمانم! همه می‌آییم، تا حماسه‌ای دیگر بیافرینیم. آقا، ما سر شما با هرچه دشمن است سر پدر‌کشتگی داریم؟ مگر می‌شود انتقامِ خونِ پدرمان را نگیریم؟ آن هم به وقتش... فعلاً می‌آییم تا عاشورایی دیگر را بنویسیم و ثبت کنیم؛ و مشتی محکم بر دهانِ یزیدیانِ زمان بکوبیم. 🔹زهرا مومن‌زاده ۱۳تیر۱۴۰۵ ‌ اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir
💠مجموعه پوستر آقا میگفتن اینجا چراغی روشن است... 🆔 @artlorestanir