eitaa logo
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝙁𝙞𝙘𝙩𝙞ø𝙣 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
1.1هزار دنبال‌کننده
17 عکس
4 ویدیو
27 فایل
‌  ‌𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 𝖿𝗈𝗋‌‌ᨘ︩ 𝖿𝖺n𝗌 o𝖿 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖻𖹭𝗒s · ─── · 𖹭 · ─i کپی؟ نه جوجو. Leader¹: @jeonxjm Leader²: @Novaa26
مشاهده در ایتا
دانلود
نورِ زرد و بی‌جانِ آباژورِ روی میزِ چوبی، تنها چیزی بود که فاصله بین واقعیت و رویا رو در ان ساعتِ نیمه‌شب حفظ می‌کرد. بوی کاغذهای قدیمی و گرد و غبارِ کتاب‌های نفیس، فضای کتابخانه رو سنگین کرده بود. جیسونگ، درحالی‌که مدادش رو بین انگشتانش می‌چرخاند، به لینو خیره مانده بود. لینو، در سکوتی مطلق، روی صندلی چرمی تکیه داده بود. نوارِ قرمزِ باریکی که دور چشمانش بسته شده بود، تضادی بی‌رحمانه با پوستِ رنگ‌پریده و موهای سیاهش داشت. جیسونگ حتی نفس کشیدنش را هم قطع کرده بود. برای او، لینو همیشه مثل یک معما بود؛ کسی که در آزمون‌ها همیشه یک قدم جلوتر بود و حالا، در این خلوتِ ناخواسته، حتی آسیب‌پذیرتر از همیشه به نظر می‌رسید. وقتی لینو دستش رو به سمت گردنش برد تا گره‌ی نوار رو سفت‌تر کنه، جیسونگ بی‌اختیار از روی صندلی بلند شد. صدای قدم‌هایش روی پارکت‌های چوبی، در سکوتِ سالن مثل صدایِ شکستنِ شیشه بود. مقابل لینو ایستاد. لینو چشمانش بسته بود، اما لب‌هایش به آن لبخندِ کجِ معروفش باز شد، انگار که از قبل می‌دانست جیسونگ قرار است چه کار کند. لینو با صدایی که حالا خش‌دارتر و بم‌تر از همیشه به گوش می‌رسید، زمزمه کرد: «می‌دونی جیسونگ… همیشه فکر می‌کردم اون نت‌هایی که می‌نوازی، زیادی سرکش هستن. شاید مشکل از دست‌هات نیست، مشکل از ترسیه که توی قلبت نگه داشتی.» جیسونگ دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما کلمات در گلویش خشک شدند. دستش به سمت لینو رفت، اما در چند سانتی‌متری او متوقف شد. آیا لینو واقعاً نمی‌دید، یا فقط داشت او را به بازی میگرفت ؟ جیسونگ گره ی نوار رو سفت تر کرد و دست بر روی شقیقه های لینو گذاشت . جیسونگ در حالی که دستش روی شقیقه های لینو بود زمزمه ارومی کرد :«لینو...چرا همیشه یه حس معمایی بهم میدی ..؟ از کجا صدای ترسم رو توی نت ها تشخیص میدی ؟» «برای همین همیشه چشمامو با نوار میبندم جیسونگ ..» ناگهی دست لینو بر روی مچ دست جیسونگ فرود اومد و انگشت های لینو بر روی انگشت های جیسونگ نگه داشته شد لینو دست جیسونگ رو بلند کرد و بر روی پیانو گذاشت و همزمان که دست لینو بر روی دست جیسونگ بود شروع به نواختن نت ها کرد تپش قلب هر دو فقط صدایی بود که همراه نت ها در اتاق نواخته میشد «حالا میتونیم باهم ترس های توی نت هات رو از بین ببریم...» پایان
1. عااا سلاممم چشممم حتمااا مینویسم 🎀🤏🏻
درود پریزادا؛ حالتون؟
سلام عزیزم چشم مینویسم فقط دوست داری چه ژانری باشه؟؟
(چانمین) 1: مه سنگینی کل کوهستان را فرا گرفته بود چان در میان درختان دست در دست معشوقه‌اش قدم می‌زد به سمت او برگشت به آرامی نزدیک به او شد و فاصله را به نهایت رساند گردنبندی که بر دست داشت را به گردن پسرک بست و با لبخندی گفت ¥ : زیبا بودی زیبا تر شدی پسرکش با ذوق گردنبند را در دست گرفت سرش را خم کرد تا بتواند ببیندش و گفت ¢ : خیلی قشنگه چان و با لبخند مجذوب کننده ای به او نگاه کرد مرد دیگر نتوانست در برابر قلبش مقاومت کند پس دوباره به سمت پسرکش رفت و این بار ل.ب هایش را بر روی ل.ب های پسرک گذاشت و نرم بوسید از او جدا شد و گفت ¥ : سونگمین قول بده هر اتفاقی افتاد باز هم تنهام نزاری ¢ : قول.... حرف پسرک با صدایی که امد نصفه ماند صدای شمشیر پسرک ترسیده نگاهی به چان انداخت و گفت ¢ : ح..ت.ما این با..ر هم ب..ه دنبال ..من اومدن چان که به وضوح لرزیدن پسرکش را دید او را به آغ..وش کشید و گفت ¥ : هیش آروم باش نگران نباش پاپی کوچولوی من من اجازه نمیدم کسی تو رو ازم بگیره حالا هم برو جای همیشگی مخفی شو تا من برگردم پسرک با نگاهی که ترس در آن دو دو میزد به چان خیره شد چان بوسه‌ی ریزی بر ل.ب های شیرین پسرکش زد و گفت ¥ : نترس نازنینم من مراقب خودم هستم باشه؟ حالا برو پسرک مطیعانه سرش را تکان داد و دوید چان به طرف صدا رفت وقتی به آن ها رسید بر درختی تکیه زد و در حال تماشای آن ها شد ناگهان صدای یکی از سرباز ها درآمد ٫٫٫ : هی تو ¥ : کی من؟ ٫٫٫ : اره خود تو برای چی اینجایی؟؟ ¥ : باید به شما جواب پس بدم؟ سرباز دست بر شمشیرش برد و گفت ٫٫٫ : حرف بزن ناگهان صدای یک سرباز دیگر آمد + : خودشه خودشه خدای کوهستان فرمانده با شنیدن این جمله پوزخندی در کنار لبش جا خوش کرد و گفت § : پس تو کسی هستی که اعلاحضرت برای سرش پاداش گذاشته؟ ¥ : چه سعادتی بیا بگیر فرمانده به سمت ارتش برگشت و گفت § : هر کس سرش را بیاورد یک پاداش بزرگ دارد حالا همه‌ی به سمت او حمله ور شدند و تک تکشان تشنه‌ی سر مرد بودند چان با مهارت های خواصی یکی یکی جانشان را می‌گرفت که ناگهان کسی از پشت او را گرفت همین که چان خواست برگردد شمشیری درون پهلویش فرو رفت اخی از درد در بین لبانش خارج شد و بر زمین افتاد چان هر چه تلاش کرد که برخیزد نتوانست که صدایی اشنایی به گوشش رسید سریع سر برگرداند و با پسرکش رو به رو شد فریاد زد ¥ : مگر نگفتم مخفی شو برگرددددد اما پسرک گوشی نداد و به سمت چان امد به دستور فرمانده کل ارتش عقب نشینی کردند پسرک کنار چان زانو زد او به پهنای صورت اشک می‌ریخت چان لبخند درد آوری زد و اشک هایش را پاک کرد و گفت ¥ : چرا اومدی؟ مگه نگفتم مخفی شو؟ ¢ : چطور انتظار داری من مخفی بشم و تو بین این همه آدمه درنده در خطر باشی؟ ¥ : مثل این که یادت رفته من خدای کوهستانم حالا هم نریز این مروارید ها رو مگه بهت نگفتم اینا شیشه عمر منه نازنینم؟ ¢ : چرا.... . .
(چانمین) 2: ¢ : چرا.... با صدای فرمانده حرف پسرک نصفه ماند § : نمایش زیبایی برایمان بازی کردید رو کرد به سونگمین و ادامه داد § : وقت اینه که بریم! ¥ : مگر این که توی خواب ببینی که او را ببری! § : مشکلی نیست ما سر تو را همراه با معشوقه‌ی فراری شاهزاده به نزد اعلاحضرت می‌بریم پسرک ترسیده خودش را بیشتر به چان نزدیک کرد چان با کلی تلاش از جایش بلند شد و او را پشت خود پنهان کرد فرمانده به طور مخفیانه به ارتش نشان حمله داد اما این از چشمان تیز خدای کوهستان دور نماند و حالا درگیری بزرگی که به وجود آماده بود چان جان خود را میداد اما هیچ وقت اجازه نمی‌داد پسرکش باز هم آن درد ها را تجربه کند او از زخمی که داشت ضعیف شده بود که ناگهان شمشیری درون سینه‌اش فرو رفت سونگمین که متوجه این موضوع شد سریع به طرفش آمد که شمشیر دیگر درون شکم پسرک فرو رفت هر دو نقش بر زمین شدند چان دیگر هیچ جانی در تن نداشت اما پسرکش را به آغوش کشید ب.وس.ه‌ای بر چشمانش زد و در آغوش معشوقه‌اش به خواب رفت... قطره اشکی گوشه چشم پسرک جا خوش کرد و او زمزمه کرد ¢ : در زندگی بعدی میبینمت مرد من چند ثانیه‌ای گذشت و او هم در آغوش تنها تکیه گاهش به خواب رفت... و حالا خشم کوهستان ابر ها غرش کردند و باران شدیدی به راه افتاد درختان با شتاب به سمت چپ و راست تکان می‌خورند مه کوهستان غلظت بیشتری پیدا کرده بود به حدی که چشم چشم را نمی‌دید صدای زوزه‌ی گرگ ها لرز به تن باقی مانده سپاهیان انداخت اما مه آنقدر زیاد بود که نمی‌توانستند از جایشان تکان بخورند گرگ ها بویایی قوی داشتند و به سرعت آن ها را پیدا کردند و همه‌ی سپاهیان را به گور بردند.... پایان . . امیدوارم خوشتون اومده باشه🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/4892171 منتظر نظرات قشنگتون هستم💨
ثلام‌ثلام خوبید؟ بچه‌ها الان براتون یه وانشات اس‍ ‍مات از جیمین و ا.ت می‌زارم
اگه بی جنبه‌اید یا رو آیدلتون حساسید لطفا نخونید ❗ های من ا.ت هستم ۲ ماهی هست که با جیمین که همتون میشناسین نامزدم و هردو عاشق هم هستیم امروز از شرکت زودتر تموم شدم و تصمیم گرفتم برم پیش جیمین تو کمپانی. دیروز تو خوابگاه بود و دلم براش تنگ شده رسیدم کمپانی اتاق جیمین رو بلد بودم و رفتم سمت اتاقش در زدم (ا.ت+ جیمین-) +تق تق تق -کیه +منم منم مادرتون علف آوردم واستون خندید و در رو باز کرد +سیلاام -سلام عشقممم -بیا تو +رفتم تو... -زود تموم شدی +آره آخه کار خاصی نداشتیم. -خوب کردی اومدی بشین اینجا(به پاش اشاره کرد) +رفتم و نشستم رو پاش با دو تا دستاش کمرمو گرفته بود و منم دستامو دور گردنش حلقه کردم -خب بیب چه خبر(با حالت خمار) +ج.جیمین چرا اینجوری حرف میزنی؟ -بنظرت چرا؟(خمار) +همون لحظه یه چیز سفتی زیرم حس کردم +جیمین نه لطفاً -دیگه دیر شده بیب انداختم رو مبل و لباسای من و خودشو در آورد و وحش‍ ‍یانه بوس‍ ‍م میکرد دی‍ ‍کشو در آورد و رو ورودیم تنظیم کرد و یهو واردم کرد از درد جیغی زدم که بوس‍ ‍م کرد و جیغم با بوس‍ ‍ه اون خفه شد همینطور میبوس‍ ‍یدم و تند تند ضربه میزد اولش درد داشت ولی بعدش تبدیل شد به لذت جفتمونم ناله میکردیم -اه آره بیبی ناله کن اوممممم +ددی اههه تند تر که سرعتش رو بیشتر کرد بعد ۱۵ مین ضربه زدن هردو ارض‍ ‍ا شدیم -اوومم بیبی برای راند دو آماده شو خلاصه راند دو هم رفتیم دلم خیلی درد میکرد، جیمین لباسامو پوشوند و لباسای خودش رو هم پوشید. براید استایل بغلم کردو منو گذاشت تو ماشین. وقتی رسیدیم خونه منو گذاشت رو تخت و خودشم از پشت پیشم دراز کشید و زیر دلمو ماساژ داد. -بیبی مثل همیشه عالی بودی...کاش همیشه بیای و اینجوری خستگمیو از تنم ببری. +ددی خیلی دوست دارمم -منم همینطور بیبی(لبمو بوس‍ ‍ید) و به خوبی و خوشی تموم شد. خب همین دیگه، فعلا✨
مرسی گلم✨ 🌱🌸 اره نازنینم چطور؟؟ چشم.. مالک🗣🗣 خواهش حدودا هفت هشتا
فدات بشمممم منننن دورت بگردمم🤏🏻🤏🏻🌟🌟 چشمم حتماااا 🎀🌟