#دوپارتی
(چانمین)
#خدایکوهستان
1:
مه سنگینی کل کوهستان را فرا گرفته بود
چان در میان درختان دست در دست معشوقهاش قدم میزد
به سمت او برگشت
به آرامی نزدیک به او شد و فاصله را به نهایت رساند
گردنبندی که بر دست داشت را به گردن پسرک بست و با لبخندی گفت
¥ : زیبا بودی زیبا تر شدی
پسرکش با ذوق گردنبند را در دست گرفت سرش را خم کرد تا بتواند ببیندش و گفت
¢ : خیلی قشنگه چان
و با لبخند مجذوب کننده ای به او نگاه کرد
مرد دیگر نتوانست در برابر قلبش مقاومت کند
پس دوباره به سمت پسرکش رفت و این بار ل.ب هایش را بر روی ل.ب های پسرک گذاشت و نرم بوسید
از او جدا شد و گفت
¥ : سونگمین قول بده هر اتفاقی افتاد باز هم تنهام نزاری
¢ : قول....
حرف پسرک با صدایی که امد نصفه ماند
صدای شمشیر
پسرک ترسیده نگاهی به چان انداخت و گفت
¢ : ح..ت.ما این با..ر هم ب..ه دنبال ..من اومدن
چان که به وضوح لرزیدن پسرکش را دید او را به آغ..وش کشید و گفت
¥ : هیش آروم باش
نگران نباش پاپی کوچولوی من
من اجازه نمیدم کسی تو رو ازم بگیره
حالا هم برو جای همیشگی مخفی شو تا من برگردم
پسرک با نگاهی که ترس در آن دو دو میزد به چان خیره شد
چان بوسهی ریزی بر ل.ب های شیرین پسرکش زد و گفت
¥ : نترس نازنینم
من مراقب خودم هستم باشه؟
حالا برو
پسرک مطیعانه سرش را تکان داد و دوید
چان به طرف صدا رفت
وقتی به آن ها رسید بر درختی تکیه زد و در حال تماشای آن ها شد
ناگهان صدای یکی از سرباز ها درآمد
٫٫٫ : هی تو
¥ : کی من؟
٫٫٫ : اره خود تو
برای چی اینجایی؟؟
¥ : باید به شما جواب پس بدم؟
سرباز دست بر شمشیرش برد و گفت
٫٫٫ : حرف بزن
ناگهان صدای یک سرباز دیگر آمد
+ : خودشه خودشه
خدای کوهستان
فرمانده با شنیدن این جمله پوزخندی در کنار لبش جا خوش کرد و گفت
§ : پس تو کسی هستی که اعلاحضرت برای سرش پاداش گذاشته؟
¥ : چه سعادتی
بیا بگیر
فرمانده به سمت ارتش برگشت و گفت
§ : هر کس سرش را بیاورد یک پاداش بزرگ دارد
حالا همهی به سمت او حمله ور شدند
و تک تکشان تشنهی سر مرد بودند
چان با مهارت های خواصی یکی یکی جانشان را میگرفت که ناگهان کسی از پشت او را گرفت
همین که چان خواست برگردد
شمشیری درون پهلویش فرو رفت
اخی از درد در بین لبانش خارج شد
و بر زمین افتاد
چان هر چه تلاش کرد که برخیزد نتوانست
که صدایی اشنایی به گوشش رسید
سریع سر برگرداند و با پسرکش رو به رو شد
فریاد زد
¥ : مگر نگفتم مخفی شو
برگرددددد
اما پسرک گوشی نداد و به سمت چان امد
به دستور فرمانده کل ارتش عقب نشینی کردند
پسرک کنار چان زانو زد
او به پهنای صورت اشک میریخت
چان لبخند درد آوری زد و اشک هایش را پاک کرد و گفت
¥ : چرا اومدی؟
مگه نگفتم مخفی شو؟
¢ : چطور انتظار داری من مخفی بشم و تو بین این همه آدمه درنده در خطر باشی؟
¥ : مثل این که یادت رفته من خدای کوهستانم
حالا هم نریز این مروارید ها رو
مگه بهت نگفتم اینا شیشه عمر منه نازنینم؟
¢ : چرا....
.
.
#ادچانی
#دوپارتی
(چانمین)
#خدایکوهستان
2:
¢ : چرا....
با صدای فرمانده حرف پسرک نصفه ماند
§ : نمایش زیبایی برایمان بازی کردید
رو کرد به سونگمین و ادامه داد
§ : وقت اینه که بریم!
¥ : مگر این که توی خواب ببینی که او را ببری!
§ : مشکلی نیست
ما سر تو را همراه با معشوقهی فراری شاهزاده به نزد اعلاحضرت میبریم
پسرک ترسیده خودش را بیشتر به چان نزدیک کرد
چان با کلی تلاش از جایش بلند شد
و او را پشت خود پنهان کرد
فرمانده به طور مخفیانه به ارتش نشان حمله داد اما این از چشمان تیز خدای کوهستان دور نماند
و حالا درگیری بزرگی که به وجود آماده بود
چان جان خود را میداد
اما هیچ وقت اجازه نمیداد پسرکش باز هم آن درد ها را تجربه کند
او از زخمی که داشت ضعیف شده بود
که ناگهان شمشیری درون سینهاش فرو رفت
سونگمین که متوجه این موضوع شد سریع به طرفش آمد که شمشیر دیگر درون شکم پسرک فرو رفت
هر دو نقش بر زمین شدند
چان دیگر هیچ جانی در تن نداشت اما پسرکش را به آغوش کشید
ب.وس.های بر چشمانش زد و در آغوش معشوقهاش به خواب رفت...
قطره اشکی گوشه چشم پسرک جا خوش کرد
و او زمزمه کرد
¢ : در زندگی بعدی میبینمت مرد من
چند ثانیهای گذشت و او هم در آغوش تنها تکیه گاهش به خواب رفت...
و حالا خشم کوهستان
ابر ها غرش کردند و باران شدیدی به راه افتاد
درختان با شتاب به سمت چپ و راست تکان میخورند
مه کوهستان غلظت بیشتری پیدا کرده بود
به حدی که چشم چشم را نمیدید
صدای زوزهی گرگ ها لرز به تن باقی مانده سپاهیان انداخت
اما مه آنقدر زیاد بود که نمیتوانستند از جایشان تکان بخورند
گرگ ها بویایی قوی داشتند و به سرعت آن ها را پیدا کردند
و همهی سپاهیان را به گور بردند....
پایان
.
.
امیدوارم خوشتون اومده باشه🌱
https://abzarek.ir/service-p/msg/4892171
منتظر نظرات قشنگتون هستم💨
#ادچانی
ثلامثلام خوبید؟
بچهها الان براتون یه وانشات اس مات از جیمین و ا.ت میزارم
#ani
اگه بی جنبهاید یا رو آیدلتون حساسید لطفا نخونید ❗
های من ا.ت هستم ۲ ماهی هست که با جیمین که همتون میشناسین نامزدم و هردو عاشق هم هستیم
امروز از شرکت زودتر تموم شدم و تصمیم گرفتم برم پیش جیمین تو کمپانی.
دیروز تو خوابگاه بود و دلم براش تنگ شده
رسیدم کمپانی
اتاق جیمین رو بلد بودم و رفتم سمت اتاقش
در زدم
(ا.ت+ جیمین-)
+تق تق تق
-کیه
+منم منم مادرتون علف آوردم واستون
خندید و در رو باز کرد
+سیلاام
-سلام عشقممم
-بیا تو
+رفتم تو...
-زود تموم شدی
+آره آخه کار خاصی نداشتیم.
-خوب کردی اومدی بشین اینجا(به پاش اشاره کرد)
+رفتم و نشستم رو پاش
با دو تا دستاش کمرمو گرفته بود و منم دستامو دور گردنش حلقه کردم
-خب بیب چه خبر(با حالت خمار)
+ج.جیمین چرا اینجوری حرف میزنی؟
-بنظرت چرا؟(خمار)
+همون لحظه یه چیز سفتی زیرم حس کردم
+جیمین نه لطفاً
-دیگه دیر شده بیب
انداختم رو مبل و لباسای من و خودشو در آورد و وحش یانه بوس م میکرد
دی کشو در آورد و رو ورودیم تنظیم کرد و یهو واردم کرد
از درد جیغی زدم که بوس م کرد و جیغم با بوس ه اون خفه شد
همینطور میبوس یدم و تند تند ضربه میزد
اولش درد داشت ولی بعدش تبدیل شد به لذت
جفتمونم ناله میکردیم
-اه آره بیبی ناله کن اوممممم
+ددی اههه تند تر
که سرعتش رو بیشتر کرد
بعد ۱۵ مین ضربه زدن هردو ارض ا شدیم
-اوومم بیبی برای راند دو آماده شو
خلاصه راند دو هم رفتیم دلم خیلی درد میکرد، جیمین لباسامو پوشوند و لباسای خودش رو هم پوشید. براید استایل بغلم کردو منو گذاشت تو ماشین.
وقتی رسیدیم خونه منو گذاشت رو تخت و خودشم از پشت پیشم دراز کشید و زیر دلمو ماساژ داد.
-بیبی مثل همیشه عالی بودی...کاش همیشه بیای و اینجوری خستگمیو از تنم ببری.
+ددی خیلی دوست دارمم
-منم همینطور بیبی(لبمو بوس ید)
و به خوبی و خوشی تموم شد.
خب همین دیگه، فعلا✨
#ani
2468207686789439233_1439160075869467.pdf
حجم:
1.8M
مرسی گلم✨
🌱🌸
اره نازنینم چطور؟؟
چشم.. مالک🗣🗣
خواهش
حدودا هفت هشتا
#ادچانی
𝙁𝙞𝙘𝙩𝙞ø𝙣
مرسی گلم✨ 🌱🌸 اره نازنینم چطور؟؟ چشم.. مالک🗣🗣 خواهش حدودا هفت هشتا #ادچانی
دردونه ها واسه نوشتن تکپارتی چندپارتی و...
درخواست بزارین واسم🤏🏻
#مافیای_من
پارت⁶:
ویو ا.ت:
در خواب شیرین بودم که کسی در زد...
آجوما: ا.ت ارباب شما رو صدا زدن
ا.ت:الان میرم پیششون(کمی خواب آلود)
پاشدم رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم پیش ارباب و در زدم
تق تق (صدای در زدن)
کوک: بیا تو
ا.ت: صبح بخیر ارباب
کوک: صبح تو هم بخیر، برو حاضر شو تا دیر نرسی
ا.ت: چشم ارباب ولی به کجا دیر نرسم؟
کوک: مگه امروز دانشگاه نداری؟
ا.ت: بله دارم
کوک: خب دیگه ، برو حاضر شو و به راننده گفتم که تو با برسونه و از این به بعد هر جا که خاستی با اون ماشین و با همون راننده میری و میای و بدون اجازه من هم جایی نمیری ، مفهوم شد؟
ا.ت: بله ارباب و ممنون، با اجازتون برم حاضر بشم
کوک: میتونی بری
ویو ا.ت:
زود از اتاق زدم بیرون و رفتم اتاق خودم و لباس فرم هام رو پوشیدم که دیروز تو کمدم دیده بودم رو پوشیدم و کتابام رو گزاشتم تو کیفم و رفتم پایین
ویو جلوی در خروج:
راننده: خانم ا.ت اگه آماده شدید بریم
ا.ت: بله من حاضرم میتونیم بریم
الان ویو جلوی دانشگاه:
از زبان ا.ت:
رسیدیم جلوی دانشگاه و پیاده شدم و رفتم و وارد حیات مدرسه شدم و ماریا رو دیدم
ا.ت: ماریااااااااااا
ماریا: وای دختر چقدر نگرانت شده بودم
(هم رو بغل میکنن)
ا.ت: وای منم ، میگم اون آقا اذیتت نمیکنه؟
ماریا: نه بابا تو چی ، هنوز من رو آجوما بیدار کرد و رفتم پیش ارباب و بهم گفت برم حاضر شم برم دانشگاه اونم با راننده و یه ماشین خوشگل، تو چی تورو اذیت نمیکنه؟
ا.ت: نه جانم اتفاقا ارباب بهم گفت بیام دانشگاه خیلی باهام خوبه و دیروزم براش قرمه سبزی درست کردم، خب دیگه بیا بریم سر کلاس
ادمین: بعد از چند ساعت کلاس تموم شد و ا.ت و ماریا رفتن حیاط دانشگاه که دو نفر اومدن سمت ا.ت و ماریا که کل دختر و پسر های دانشگاه از جذابیت این دو محو شده بودن بله اون دو نفر.....
تهیونگ-کوک: خسته نباشید
ا.ت. و ماریا تعظیمی کوتاه کردن و.....
ا.ت: ارباب شما اینجا چیکار میکنید؟
تهیونگ: به جای راننده ها خودمون اومدیم دنبالتون
کوک:بیاید بریم و ناهار هم مهمون من
ا.ت-ماریا: آخ جون
ویو رستوران فوق لوکس:
#thv