eitaa logo
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝙁𝙞𝙘𝙩𝙞ø𝙣 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
740 دنبال‌کننده
17 عکس
4 ویدیو
27 فایل
‌  ‌𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 𝖿𝗈𝗋‌‌ᨘ︩ 𝖿𝖺n𝗌 o𝖿 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖻𖹭𝗒s · ─── · 𖹭 · ─i کپی؟ نه جوجو. Leader¹: @jeonxjm Leader²: @Novaa26
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام عزیزم چشم مینویسم فقط دوست داری چه ژانری باشه؟؟
(چانمین) 1: مه سنگینی کل کوهستان را فرا گرفته بود چان در میان درختان دست در دست معشوقه‌اش قدم می‌زد به سمت او برگشت به آرامی نزدیک به او شد و فاصله را به نهایت رساند گردنبندی که بر دست داشت را به گردن پسرک بست و با لبخندی گفت ¥ : زیبا بودی زیبا تر شدی پسرکش با ذوق گردنبند را در دست گرفت سرش را خم کرد تا بتواند ببیندش و گفت ¢ : خیلی قشنگه چان و با لبخند مجذوب کننده ای به او نگاه کرد مرد دیگر نتوانست در برابر قلبش مقاومت کند پس دوباره به سمت پسرکش رفت و این بار ل.ب هایش را بر روی ل.ب های پسرک گذاشت و نرم بوسید از او جدا شد و گفت ¥ : سونگمین قول بده هر اتفاقی افتاد باز هم تنهام نزاری ¢ : قول.... حرف پسرک با صدایی که امد نصفه ماند صدای شمشیر پسرک ترسیده نگاهی به چان انداخت و گفت ¢ : ح..ت.ما این با..ر هم ب..ه دنبال ..من اومدن چان که به وضوح لرزیدن پسرکش را دید او را به آغ..وش کشید و گفت ¥ : هیش آروم باش نگران نباش پاپی کوچولوی من من اجازه نمیدم کسی تو رو ازم بگیره حالا هم برو جای همیشگی مخفی شو تا من برگردم پسرک با نگاهی که ترس در آن دو دو میزد به چان خیره شد چان بوسه‌ی ریزی بر ل.ب های شیرین پسرکش زد و گفت ¥ : نترس نازنینم من مراقب خودم هستم باشه؟ حالا برو پسرک مطیعانه سرش را تکان داد و دوید چان به طرف صدا رفت وقتی به آن ها رسید بر درختی تکیه زد و در حال تماشای آن ها شد ناگهان صدای یکی از سرباز ها درآمد ٫٫٫ : هی تو ¥ : کی من؟ ٫٫٫ : اره خود تو برای چی اینجایی؟؟ ¥ : باید به شما جواب پس بدم؟ سرباز دست بر شمشیرش برد و گفت ٫٫٫ : حرف بزن ناگهان صدای یک سرباز دیگر آمد + : خودشه خودشه خدای کوهستان فرمانده با شنیدن این جمله پوزخندی در کنار لبش جا خوش کرد و گفت § : پس تو کسی هستی که اعلاحضرت برای سرش پاداش گذاشته؟ ¥ : چه سعادتی بیا بگیر فرمانده به سمت ارتش برگشت و گفت § : هر کس سرش را بیاورد یک پاداش بزرگ دارد حالا همه‌ی به سمت او حمله ور شدند و تک تکشان تشنه‌ی سر مرد بودند چان با مهارت های خواصی یکی یکی جانشان را می‌گرفت که ناگهان کسی از پشت او را گرفت همین که چان خواست برگردد شمشیری درون پهلویش فرو رفت اخی از درد در بین لبانش خارج شد و بر زمین افتاد چان هر چه تلاش کرد که برخیزد نتوانست که صدایی اشنایی به گوشش رسید سریع سر برگرداند و با پسرکش رو به رو شد فریاد زد ¥ : مگر نگفتم مخفی شو برگرددددد اما پسرک گوشی نداد و به سمت چان امد به دستور فرمانده کل ارتش عقب نشینی کردند پسرک کنار چان زانو زد او به پهنای صورت اشک می‌ریخت چان لبخند درد آوری زد و اشک هایش را پاک کرد و گفت ¥ : چرا اومدی؟ مگه نگفتم مخفی شو؟ ¢ : چطور انتظار داری من مخفی بشم و تو بین این همه آدمه درنده در خطر باشی؟ ¥ : مثل این که یادت رفته من خدای کوهستانم حالا هم نریز این مروارید ها رو مگه بهت نگفتم اینا شیشه عمر منه نازنینم؟ ¢ : چرا.... . .
(چانمین) 2: ¢ : چرا.... با صدای فرمانده حرف پسرک نصفه ماند § : نمایش زیبایی برایمان بازی کردید رو کرد به سونگمین و ادامه داد § : وقت اینه که بریم! ¥ : مگر این که توی خواب ببینی که او را ببری! § : مشکلی نیست ما سر تو را همراه با معشوقه‌ی فراری شاهزاده به نزد اعلاحضرت می‌بریم پسرک ترسیده خودش را بیشتر به چان نزدیک کرد چان با کلی تلاش از جایش بلند شد و او را پشت خود پنهان کرد فرمانده به طور مخفیانه به ارتش نشان حمله داد اما این از چشمان تیز خدای کوهستان دور نماند و حالا درگیری بزرگی که به وجود آماده بود چان جان خود را میداد اما هیچ وقت اجازه نمی‌داد پسرکش باز هم آن درد ها را تجربه کند او از زخمی که داشت ضعیف شده بود که ناگهان شمشیری درون سینه‌اش فرو رفت سونگمین که متوجه این موضوع شد سریع به طرفش آمد که شمشیر دیگر درون شکم پسرک فرو رفت هر دو نقش بر زمین شدند چان دیگر هیچ جانی در تن نداشت اما پسرکش را به آغوش کشید ب.وس.ه‌ای بر چشمانش زد و در آغوش معشوقه‌اش به خواب رفت... قطره اشکی گوشه چشم پسرک جا خوش کرد و او زمزمه کرد ¢ : در زندگی بعدی میبینمت مرد من چند ثانیه‌ای گذشت و او هم در آغوش تنها تکیه گاهش به خواب رفت... و حالا خشم کوهستان ابر ها غرش کردند و باران شدیدی به راه افتاد درختان با شتاب به سمت چپ و راست تکان می‌خورند مه کوهستان غلظت بیشتری پیدا کرده بود به حدی که چشم چشم را نمی‌دید صدای زوزه‌ی گرگ ها لرز به تن باقی مانده سپاهیان انداخت اما مه آنقدر زیاد بود که نمی‌توانستند از جایشان تکان بخورند گرگ ها بویایی قوی داشتند و به سرعت آن ها را پیدا کردند و همه‌ی سپاهیان را به گور بردند.... پایان . . امیدوارم خوشتون اومده باشه🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/4892171 منتظر نظرات قشنگتون هستم💨
ثلام‌ثلام خوبید؟ بچه‌ها الان براتون یه وانشات اس‍ ‍مات از جیمین و ا.ت می‌زارم
اگه بی جنبه‌اید یا رو آیدلتون حساسید لطفا نخونید ❗ های من ا.ت هستم ۲ ماهی هست که با جیمین که همتون میشناسین نامزدم و هردو عاشق هم هستیم امروز از شرکت زودتر تموم شدم و تصمیم گرفتم برم پیش جیمین تو کمپانی. دیروز تو خوابگاه بود و دلم براش تنگ شده رسیدم کمپانی اتاق جیمین رو بلد بودم و رفتم سمت اتاقش در زدم (ا.ت+ جیمین-) +تق تق تق -کیه +منم منم مادرتون علف آوردم واستون خندید و در رو باز کرد +سیلاام -سلام عشقممم -بیا تو +رفتم تو... -زود تموم شدی +آره آخه کار خاصی نداشتیم. -خوب کردی اومدی بشین اینجا(به پاش اشاره کرد) +رفتم و نشستم رو پاش با دو تا دستاش کمرمو گرفته بود و منم دستامو دور گردنش حلقه کردم -خب بیب چه خبر(با حالت خمار) +ج.جیمین چرا اینجوری حرف میزنی؟ -بنظرت چرا؟(خمار) +همون لحظه یه چیز سفتی زیرم حس کردم +جیمین نه لطفاً -دیگه دیر شده بیب انداختم رو مبل و لباسای من و خودشو در آورد و وحش‍ ‍یانه بوس‍ ‍م میکرد دی‍ ‍کشو در آورد و رو ورودیم تنظیم کرد و یهو واردم کرد از درد جیغی زدم که بوس‍ ‍م کرد و جیغم با بوس‍ ‍ه اون خفه شد همینطور میبوس‍ ‍یدم و تند تند ضربه میزد اولش درد داشت ولی بعدش تبدیل شد به لذت جفتمونم ناله میکردیم -اه آره بیبی ناله کن اوممممم +ددی اههه تند تر که سرعتش رو بیشتر کرد بعد ۱۵ مین ضربه زدن هردو ارض‍ ‍ا شدیم -اوومم بیبی برای راند دو آماده شو خلاصه راند دو هم رفتیم دلم خیلی درد میکرد، جیمین لباسامو پوشوند و لباسای خودش رو هم پوشید. براید استایل بغلم کردو منو گذاشت تو ماشین. وقتی رسیدیم خونه منو گذاشت رو تخت و خودشم از پشت پیشم دراز کشید و زیر دلمو ماساژ داد. -بیبی مثل همیشه عالی بودی...کاش همیشه بیای و اینجوری خستگمیو از تنم ببری. +ددی خیلی دوست دارمم -منم همینطور بیبی(لبمو بوس‍ ‍ید) و به خوبی و خوشی تموم شد. خب همین دیگه، فعلا✨
مرسی گلم✨ 🌱🌸 اره نازنینم چطور؟؟ چشم.. مالک🗣🗣 خواهش حدودا هفت هشتا
فدات بشمممم منننن دورت بگردمم🤏🏻🤏🏻🌟🌟 چشمم حتماااا 🎀🌟
پارت⁶: ویو ا.ت: در خواب شیرین بودم که کسی در زد... آجوما: ا.ت ارباب شما رو صدا زدن ا.ت:الان میرم پیششون(کمی خواب آلود) پاشدم رفتم لباسم رو عوض کردم و رفتم پیش ارباب و در زدم تق تق (صدای در زدن) کوک: بیا تو ا.ت: صبح بخیر ارباب کوک: صبح تو هم بخیر، برو حاضر شو تا دیر نرسی ا.ت: چشم ارباب ولی به کجا دیر نرسم؟ کوک: مگه امروز دانشگاه نداری؟ ا.ت: بله دارم کوک: خب دیگه ، برو حاضر شو و به راننده گفتم که تو با برسونه و از این به بعد هر جا که خاستی با اون ماشین و با همون راننده میری و میای و بدون اجازه من هم جایی نمیری ، مفهوم شد؟ ا.ت: بله ارباب و ممنون،  با اجازتون برم حاضر بشم کوک: میتونی بری ویو ا.ت: زود از اتاق زدم بیرون و رفتم اتاق خودم و لباس فرم هام رو پوشیدم که دیروز تو کمدم دیده بودم رو پوشیدم و کتابام رو گزاشتم تو کیفم و رفتم پایین ویو جلوی در خروج: راننده: خانم ا.ت اگه آماده شدید بریم ا.ت: بله من حاضرم میتونیم بریم الان ویو جلوی دانشگاه: از زبان ا.ت: رسیدیم جلوی دانشگاه و پیاده شدم و رفتم و وارد حیات مدرسه شدم و ماریا رو دیدم ا.ت: ماریااااااااااا ماریا: وای دختر چقدر نگرانت شده بودم (هم رو بغل میکنن) ا.ت: وای منم ، میگم اون آقا اذیتت نمیکنه؟ ماریا: نه بابا تو چی ، هنوز من رو آجوما بیدار کرد و رفتم پیش ارباب و بهم گفت برم حاضر شم برم دانشگاه اونم با راننده و یه ماشین خوشگل، تو  چی تورو اذیت نمیکنه؟ ا.ت: نه جانم اتفاقا ارباب بهم گفت بیام دانشگاه خیلی باهام خوبه و دیروزم براش قرمه سبزی درست کردم، خب دیگه بیا بریم سر کلاس ادمین: بعد از چند ساعت کلاس تموم شد و ا.ت و ماریا رفتن حیاط دانشگاه که دو نفر اومدن سمت ا.ت و ماریا که کل دختر و پسر های دانشگاه از جذابیت این دو محو شده بودن بله اون دو نفر..... تهیونگ-کوک: خسته نباشید ا.ت. و ماریا تعظیمی کوتاه کردن و..... ا.ت: ارباب شما اینجا چیکار میکنید؟ تهیونگ: به جای راننده ها خودمون اومدیم دنبالتون کوک:بیاید بریم و ناهار هم مهمون من ا.ت-ماریا: آخ جون ویو رستوران فوق لوکس:
پارت⁷: گارسون: چی میل دارین؟ کوک: یه استیک تهیونگ: منم یه استیک ا.ت: من چیکن آلفردو میخورم ماریا: منم یه بیف استرانگانوف(فک کنم درست نوشتم) گارسون: نوشیدنی چی میل دارید کوک: ۴ تا شراب قرمز ا.ت: ارباب ببخشید ولی ما نمیتونیم شراب بخوریم کوک: هرچی دوست دارین سفارش بدید ماریا: دو تا کوکاکولا گارسون: چشم الان میارم خدمتتون تهیونگ: کوک یه خبر خوب برات دارم کوک:چی تهیونگ:جلی فیلیکس رو ردیابی کردیم(دوستان مثلا فیلیکس دشمن جونگکوک و تهیونگ هست و فیلیکس لاورا ببخشید) غذاهاشون رو خوردن و هرکی سمت عمارت خودش راه اوفتاد ، در راه عمارت جونگ کوک تو ماشین..... ا.ت: ارباب میتونم یه سوال بپرسم ؟ کوک: البته...... بپرس ا.ت: ارباب شماها مافیا هستین؟ کوک: منظورت از شماها چیه؟ ا.ت: شما و دوستتون که ارباب ماریا هستن کوک: آره دوتامونم مافیا هستیم، مشکلیه؟ ا.ت: نه ارباب، قصد بی احترامی و توهین رو نداشتم رسیدن عمارت و داخل شدن و جونگ کوک مستقیم رفت سمت اتاق کارش ، ا.ت هم رفت اتاق خودش و لباس هاش رو عوض کرد و رفت آشپزخونه و هیچ کس هم عمارت نبود(آجوما و خدمتکار ها رفته بودن و بادیگارد ها هم بیرون عمارت بودن) ویو ا.ت: یه هات چاکلت درست کردم و کاپ کیک هایی که ارباب خیلی دوست داشت رو گزاشتم تو یک سینی و رفتم طبقه بالا و در زدم تق تق کوک: بیا تو ا.ت: ارباب براتون هات چاکلت و کاپ کیک آوردم کوک: بزارش اونجا ا.ت: چشم ارباب...................... کوک: چرا نمیری ؟ چیزی شده؟ ا.ت: ارباب راستش خیلی نگرانتون هستم کوک: چی؟ چرا نگران منی؟ ا.ت: ارباب شما قراره برید با فیلیکس رودررو بشید و فیلیکس واقعا خیلی قویه کوک: تو از کجا میدونی؟ ا.ت: یکی از همکلاسی هام توی دانشگاه که قلدر هم هستش همیشه در مورد فیلیکس میگه به دوستاش و بچه ها رو با فیلیکس تهدید میکنه کوک: میتونی بگی چیا گفته؟ ا.ت: تا جایی کل من فهمیدم فیلیکس آخر هفته ها به بوسان میره و فک کنم سان وو (این اسم رو از فیلمی که دیروز دیدم گفتم ، نمیدونم واقعا کسی به این اسم از آیدل ها هست یا نه) دوست صمیمیش هست یا برادرش و اگه از من نظر بخوایید ، سان وو رو به عنوان طمعه استفاده کنید و راستش...........😔😔😔😔 کوک: راستش چی؟🤨🤨 ا.ت: ........😔 کوک: مگه زبونت رو موش خورد(عصبانی میشه و دستش رو محکم به میز میکوبه و بلند میشه) ا.ت: ارباب .................... راستش سان وو خیلی مزاحمم میشه و.... کوک: چی گفتی؟😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡😡(خلاصه خیلی عصبانی میشه) ویو کوک: زود گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به تهیونگ تهیونگ: چیزی شده کوک که این وقت شب زنگ میزنی؟ کوک: تهیونگ برنامه عوض شد تهیونگ: چی؟ چرا خب؟ کوک: باید کسی به اسم سان وو ر. که هم کلاسی ا.ت هست و قلدر دانشگاه شناخته میشه رو بدزدیم تهیونگ: چرا خب؟ کوک: چون به فیلیکس نزدیکه و میتونیم به عنوان طمعه ازش استفاده کنیم تهیونگ: آدمام رو میفرستم سراغش تا صبح تو انبار شکن.جه خونه تو بسته شده بدون کوک: دمت گرم صبح ساعت ۶ صبح ، انبار حیاط پشتی عمارت کوک:
پارت⁸: ویو کوک: در انباری رو باز کردم و وارد شدم دو تا از بادیگارد هام و تهیونگ اونجا بودن و سان وو به صندلی وسط انباری بسته شده بود و بیهوش بود به یکی از بادیگارد ها اشاره کردم که روش آب یخ بریزه، همین که آب رو ریخت سان وو خیلی زود به هوش اومد و... سان وو: شماها کی هستین؟ چرا من رو آوردین اینجا؟(داد میزنه) کوک: به به جناب سان وو بالاخره به هوش اومدی سان وو : تو کی هستی؟ میدونی من کیم؟ تهیونگ: کی هستی؟ سان وو: برادر بزرگ ترین مافیای کره یعنی فیلیکس کوک: ببین سان وو (میره نزدیکش) از همه چیز گذشته میخوام یه سوال ازت بپرسم، چرا اطراف ا.ت میپری ؟ سان وو: چون دوسش دارم کوک:(رو به بادیگارد) برو صداش کن بادیگارد:چشم ویو ا.ت: داشتم اتاق خواب ارباب رو گردگیری میکردم که در اتاق باز شد و آجوما وارد شد آجوما: دخترم ارباب دارن تو رو صدا میزنن ا.ت: مرسی آجوما الان میرم پیششون رفتم طبقه پایین که یکی از بادیگارد های ارباب رو دیدم بادیگارد: خانم ارباب منتظر شما هستن با بادیگارد به سمت حیاط پشتی عمارت رفتیم و وارد یک انباری شدیم که با دیدن کسانی که اونجا بودن شکه شدم کوک: سان وو اگه یه بار دیگه ببینم یا بشنوم که مزاحم دوس دختر من شدی نه تنها داداشت بلکه خودت رو هم اونقدر شکنجه میکنم که التماس مرگ کنید سان وو: ا.ت این مرتیکه چی داره میگه؟ ا.ت: سان وو هرچقدر هم الان تهدیدم کنی دیگه فایده ای نداره سان وو: گفت دوس دخترم، ت دوس دخترشی؟ (کوک نگاهی به ا.ت کرد که تأیید کنه که دوس دخترشه) ا.ت: آره من دوس دخترشم ، مشکلیه؟ نکنه انتظار داشتی دوس دختر توی هو.ل بشم؟ سان وو: دارم برات ا.ت تهیونگ: داری جلوی دوس پسر مافیاش تهدیدش میکنی؟ سان وو: داداش من بزرگ ترین مافیای کره هست ، تو چی هستی مافیای چند تا بچه؟(تمسخرآمیز) کوک: تو حتی لولی نداری که داری باهام بحث میکنی و فقط میتونی از مافیا بودن داداشت مایه بزاری درسته اون بزرگ ترین مافیای کره هست ولی من پادشاه مافیا هستم. (رو به بادیگاردها) حواستون بهش باشه بادیگارد ها: چشم ارباب کوک (رو به ا.ت و تهیونگ): بریم اتاق کار کوک: تهیونگ: من میرم یه سری به باند بزنم و بعدش میرم شرکت کوک:باشه برو ویو ا.ت: وقتی از انباری برگشتم ذهنم خیلی درگیر بود که ارباب به من گفت دوس دخترم حالا بگذریم رفتم دوتا قهوه ترک درست کردم و رفتم سمت اتاق کار ارباب و در زدم کوک: بیا تو ا.ت: ارباب براتون قهوه آوردم کوک: حالا چرا دو تا آوردی؟ ا.ت:برای شما و دوستتون کوک: تهیونگ کار داشت و رفت،  خودت بشین باهم بخوریم ا.ت: ممنون ارباب ، ارباب میتونم یه سوال بپرسم؟ کوک: البته ا.ت:.............