eitaa logo
‌ ‌ ‌ ‌ ‌𝙁𝙞𝙘𝙩𝙞ø𝙣 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
795 دنبال‌کننده
17 عکس
4 ویدیو
27 فایل
‌  ‌𝖼𝗁𝖺𝗇𝗇𝖾𝗅 𝖿𝗈𝗋‌‌ᨘ︩ 𝖿𝖺n𝗌 o𝖿 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝖻𖹭𝗒s · ─── · 𖹭 · ─i کپی؟ نه جوجو. Leader¹: @jeonxjm Leader²: @Novaa26
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت⁸: ویو کوک: در انباری رو باز کردم و وارد شدم دو تا از بادیگارد هام و تهیونگ اونجا بودن و سان وو به صندلی وسط انباری بسته شده بود و بیهوش بود به یکی از بادیگارد ها اشاره کردم که روش آب یخ بریزه، همین که آب رو ریخت سان وو خیلی زود به هوش اومد و... سان وو: شماها کی هستین؟ چرا من رو آوردین اینجا؟(داد میزنه) کوک: به به جناب سان وو بالاخره به هوش اومدی سان وو : تو کی هستی؟ میدونی من کیم؟ تهیونگ: کی هستی؟ سان وو: برادر بزرگ ترین مافیای کره یعنی فیلیکس کوک: ببین سان وو (میره نزدیکش) از همه چیز گذشته میخوام یه سوال ازت بپرسم، چرا اطراف ا.ت میپری ؟ سان وو: چون دوسش دارم کوک:(رو به بادیگارد) برو صداش کن بادیگارد:چشم ویو ا.ت: داشتم اتاق خواب ارباب رو گردگیری میکردم که در اتاق باز شد و آجوما وارد شد آجوما: دخترم ارباب دارن تو رو صدا میزنن ا.ت: مرسی آجوما الان میرم پیششون رفتم طبقه پایین که یکی از بادیگارد های ارباب رو دیدم بادیگارد: خانم ارباب منتظر شما هستن با بادیگارد به سمت حیاط پشتی عمارت رفتیم و وارد یک انباری شدیم که با دیدن کسانی که اونجا بودن شکه شدم کوک: سان وو اگه یه بار دیگه ببینم یا بشنوم که مزاحم دوس دختر من شدی نه تنها داداشت بلکه خودت رو هم اونقدر شکنجه میکنم که التماس مرگ کنید سان وو: ا.ت این مرتیکه چی داره میگه؟ ا.ت: سان وو هرچقدر هم الان تهدیدم کنی دیگه فایده ای نداره سان وو: گفت دوس دخترم، ت دوس دخترشی؟ (کوک نگاهی به ا.ت کرد که تأیید کنه که دوس دخترشه) ا.ت: آره من دوس دخترشم ، مشکلیه؟ نکنه انتظار داشتی دوس دختر توی هو.ل بشم؟ سان وو: دارم برات ا.ت تهیونگ: داری جلوی دوس پسر مافیاش تهدیدش میکنی؟ سان وو: داداش من بزرگ ترین مافیای کره هست ، تو چی هستی مافیای چند تا بچه؟(تمسخرآمیز) کوک: تو حتی لولی نداری که داری باهام بحث میکنی و فقط میتونی از مافیا بودن داداشت مایه بزاری درسته اون بزرگ ترین مافیای کره هست ولی من پادشاه مافیا هستم. (رو به بادیگاردها) حواستون بهش باشه بادیگارد ها: چشم ارباب کوک (رو به ا.ت و تهیونگ): بریم اتاق کار کوک: تهیونگ: من میرم یه سری به باند بزنم و بعدش میرم شرکت کوک:باشه برو ویو ا.ت: وقتی از انباری برگشتم ذهنم خیلی درگیر بود که ارباب به من گفت دوس دخترم حالا بگذریم رفتم دوتا قهوه ترک درست کردم و رفتم سمت اتاق کار ارباب و در زدم کوک: بیا تو ا.ت: ارباب براتون قهوه آوردم کوک: حالا چرا دو تا آوردی؟ ا.ت:برای شما و دوستتون کوک: تهیونگ کار داشت و رفت،  خودت بشین باهم بخوریم ا.ت: ممنون ارباب ، ارباب میتونم یه سوال بپرسم؟ کوک: البته ا.ت:.............
«مال من، فقط مال من» هیونلیکس . . هیونجین در رختکن تنها بود. هنوز آرایشِ تیره‌ی چشم‌هایش پاک نشده بود و کت استیج را نصفه درآورده بود که در باز شد. فلیکس وارد شد، موهای طلایی‌اش نامرتب، گونه‌هایش از هیجان اجرا سرخ، و نفس‌هایش سنگین. «چرا رفتی بیرون بدون من؟» صدای فلیکس غیرعادی آرام بود، اما ته صدایش چیزی می‌سوخت. هیونجین نگاهش کرد، ابرویش را بالا انداخت. «داشتم آماده می‌شدم برم.» «دروغ.» فلیکس در را قفل کرد. «تو دیدی اون دستیار صحنه چطور نگاهت می‌کرد. بعد رفتی که از دست من فرار کنی.» هیونجین خندهای کوتاه کرد. «فلیکس، عزیزم، تو خیلی...» اما نتوانست ادامه بدهد. چون فلیکس در دو قدمی اش بود، نگاهش نه نرمی همیشگی که آتشی خاموش داشت. «به من میگی عزیزم، ولی وقتی یکی دیگه بهت نگاه میکنه، فرار میکنی؟» . . هیونجین دستش را بلند کرد تا گونه‌ی فلیکس را لمس کند، اما فلیکس مچ دستش را گرفت و به دیوار کوبید. آرام، ولی محکم. «جواب منو بده، هیونجین.» نفس هیونجین برید. «حسود شدی، لیکسی؟» «آره.» فلیکس بدون شرم گفت. «حسود. مالک. دیوانه. هر اسمی که دوست داری بذار روی من.» هیونجین می‌توانست لرزش خفیف دست فلیکس را روی مچش حس کند. دلش می�خواست لبخند بزند، اما این فضا، این زاویه، این نگاه... چیزی در وجودش را میلرزاند. «پس میخوای چیکار کنی؟» زمزمه کرد. فلیکس جواب نداد. فقط خم شد و اولین بوسه را زد. نه آرام، نه ملایم. بوسه‌ای که مثل گشنه بودن بود، مثل سال‌ها تشنگی.
هیونجین نفسش را باخت. دست آزادش رفت پشت گردن فلیکس و او را به خودش فشار داد. نه برای فرار، که برای نزدیک‌تر شدن. لب‌های فلیکس داغ بود، نمک عرق اجرا را هنوز داشت، و ته تهش طعم آدامس نعناعی همیشگی‌اش. فلیکس بوسه را عمیق‌تر کرد، طوری که هیونجین مجبور شد دهانش را بیشتر باز کند. زبانشان در هم پیچید، آهسته در اول، سپس بی‌صبرانه، طوری که بوی عطر هیونجین و نفس‌های بریده‌ی فلیکس قاطی شد. «بسه...» هیونجین بین بوسه‌ها زمزمه کرد، اما دستش را پس نکشید. «نه.» فلیکس لب پایینش را گاز گرفت، کشید، رها کرد. «نگفتی مال کیه؟» هیونجین چشمان نیمه‌بازش را به فلیکس دوخت. مردمک‌هایش گشاد شده بود، گونه‌هایش سرخ، و لب‌هایش متورم. «مال تو، لیکسی. همیشه مال تو بودم.» فلیکس اینبار بوسه را آرام‌تر شروع کرد، مثل وعده، مثل سوگند. دستش از مچ هیونجین پایین آمد و انگشت‌هایشان را در هم قفل کرد. و برای دقیقه‌ها - کسی نمی‌داند چند دقیقه - فقط صدای نفس و حرکت لب‌ها بود و ضربان قلب‌هایی که هماهنگ می‌زدند. تا اینکه صدای کوبیدن در، صدای بانگ چان از پشت: «بچه‌ها، توی اتاق هستید؟ اتوبوس داره میره!» فلیکس به‌آرامی جدا شد. لبخندی آرام و راضى روى لبهاش نشست. «بعداً تمومش می‌کنیم.» زمزمه کرد. هیونجین فقط سر تکان داد، چون توان حرف زدن نداشت. . . https://abzarek.ir/service-p/msg/4892171 دوتا ناشناس راجب پارت بدین تا پارت بعدی رو بزارم 🤏🏻
اوکیه ژانری در نظر نداری؟ تاحالا امتحان نکردم ببینم توی نوشتن از بی تی اس خوبم یا نه چون خودم استی هستم با اعضای استری کیدز بیشتر آشنایی دارم و توی نوشتن از اونا یه کوچولو خوبم🤏🏻 وگرنه نوشته هام اصلا خوب نیستن😑
-8739772078585340158_1439058483613154.pdf
حجم: 2.6M
𝘕𝘢𝘮𝘦: 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦: Kookv 𝘨𝘦𝘯𝘳𝘦: Alpha x Anigma, sm//ut, omegavers, angst 𝘱𝘢𝘨𝘦 𝘤𝘰𝘶𝘯𝘵: 493 𝘦𝘯𝘥𝘪𝘯𝘨: Sad هر فیکشنی که میخوای رو اینجا پیدا کن
سلام به روی ماهتون ؛ روالتون؟؟