eitaa logo
ارژنگ
62 دنبال‌کننده
5 عکس
0 ویدیو
0 فایل
از یاد ببر قصه‌ی ما را هم از امروز دربارهٔ ما هرچه شنیدی نشنیدی.
مشاهده در ایتا
دانلود
ارژنگ
- روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد. در رگ‌ها نور خواهم ریخت. و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید. خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد. زن زیبای جذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید. کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ! دوره گردی خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت. جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم! رهگذاری خواهد گفت: راستی را شب تاریکی است. کهکشانی خواهم دادش. روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت. هر چه دشنام از لب‌ها خواهم برچید. هر چه دیوار، از جا خواهم بر کند. رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند! ابر را، پاره خواهم کرد. من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید دل‌ها را با عشق، سایه‌ها را با آب، شاخه‌ها را با باد. و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه‌ی زنجره‌ها. بادبادک‌ها، به هوا خواهم برد. گلدان‌ها آب خواهم داد. خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت. مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد. خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت. پای هر پنجره‌ای، شعری خواهم خواند. هر کلاغی را، کاجی خواهم داد. مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک! آشتی خواهم داد. آشنا خواهم کرد. راه خواهم رفت. نور خواهم خورد. دوست خواهم داشت!
- سهراب سپهری
‌‌‌‌ ‌‌
درود و دوصد درود یه تقدیمی به مناسبت بازگشتِ مجدد! شما این پیام رو توی چنل‌‌تون فوروارد کنید (لطفا تا زمانی که تقدیمی رو دریافت نکردین پاکش نکنید) و من براساس وایبِ چنل‌تون‌؛ دوتا عکس یا ویدیو تقدیم‌تون میکنم :)) ! - برای تگ - ظرفیت : کافیه.
-
ارژنگ
-
کنارم نشسته بود و با ذوق می‌گفت: «حسابی غافلگیرش کردم. یه جشن تولد واسش گرفتم که تو خواب هم نمی‌دید. وقتی چراغا روشن شد جیغ‌ش رفت هوا.. بغلم کرد. واسش یه گردنبند گرفتم که همه‌ی مهمونا انگشت به دهن مونده بودن.‌ دی‌جی آورده بودم. همه‌ی دوستاش رو دعوت کرده بودم بدون اینکه خودش بفهمه. خیلی خوشحالم تونستم کسی رو که دوست دارم انقدر خوشحال کنم.» راست می‌گفت خیلی خوشحال بود. به هر کسی می‌رسید با همین ذوق از اول همه‌ی برنامه‌های تولد رو واسش تعریف می‌کرد. آخر شب وقتی داشتم باهاش خداحافظی می‌کردم بهم گفت کسی رو که دوست داری غافلگیر کن. با هیچی مثل غافلگیری نمیشه دل آدما رو به دست آورد. گفت و رفت ولی من نرفتم. من برگشتم. برگشتم به گذشته.. پرت شدم تو بیست سالگی.. تو میرداماد فرود اومدم. جعبه‌ی کیک تولد دستم بود با یه شمع علامت سوال! داشتم حساب کتاب می‌کردم که چقدر پول واسم مونده. باهاش نمی‌شد گردنبند خرید ولی مهم نبود چون من می‌خواستم روسری بخرم. رفتم تو تنها روسری فروشی که می شناختم. جعبه‌ی کیک تولد و شمع رو گذاشتم رو صندلی.. چند دقیقه‌ای گذشت. فروشنده یه دختر حدودا بیست ساله بود. بهم گفت: آقا می‌تونم کمک‌تون کنم؟ گفتم: روسری می‌خوام برای هدیه‌ی تولد.. گفت: چند سالشونه؟ گفتم: هم‌سن شما. گفت: چه طرحی می‌خواید؟ گل درشت؟ گل ریز؟ ساده؟ گفتم: نمی‌دونم. گفت: چه رنگی می‌خواید؟ گفتم: نمی‌دونم. گفت: رنگ پوست‌شون چه رنگیه؟ گفتم: رنگ پوست شما.. گفت: صورتشون گرده یا کشیده؟ گفتم: مثل صورت شما.. گفت: می‌تونم بپرسم برای کی می‌خواید؟ گفتم: برای یکی که دوسش دارم. گفت: کمک‌تون می‌کنم که هدیه خوبی واسش بگیرید. بعد شروع کرد یکی یکی روسری‌ها رو سر کردن تا من ببینم و نظر بدم. ده، پونزده تا روسری که سر کرد بهم گفت: خب کدوم رو پسندیدید؟ گفتم: به نظر شما کدوما بهتر بود؟ گفت: من اگه می‌خواستم بردارم اینکه رنگ بنفش داره رو بر می‌داشتم، اون که زرشکی داره هم قشنگه. گفتم: پس جفتش رو می‌برم‌. گفت: مبارک‌تون باشه‌، کادو کنم؟ گفتم: بله بی‌زحمت کادو کنید. پول روسری‌ها رو حساب کردم، خداحافظی کردم و از مغازه اومدم بیرون. بدون جعبه‌ی کیک تولد، بدون شمع علامت سوال، بدون روسری‌های کادو شده.. چند قدمی که از مغازه دور شدم فروشنده صدام زد. چند قدمی که رفته بودم رو برگشتم. داشت می‌خندید. بهم گفت: شنیده بودم عشق و عاشقی فراموشی میاره ولی ندیده بودم. همه چی رو که جا گذاشتید! گفتم: تولدت مبارک. نا قابله.. جیغ نزد، بغلم نکرد ولی گیج شد. گفت: شما از کجا می‌دونید؟ گفتم: خدا پدر و مادر مارک زاکربرگ رو بیامرزه، از فیس بوک فهمیدم. فقط زل زد تو چشمام با یه لبخند که قبل از اون رو لبای هیچ آدمی ندیده بودم. گفتم: بازم تولدت مبارک و رفتم. اون شب وقتی قبل از خواب داشتم فیس بوک رو چِک می کردم دیدم پست جدید گذاشته. همون روسری بنفش رو سرش کرده بود و داشت شمع علامت سوال رو فوت می کرد. کیک شکلاتی که خریده بودم تو عکس خیلی خوب افتاده بود. زیر عکس نوشته بود: «هیچ وقت تو زندگیم اندازه‌ی امروز غافلگیر نشده بودم.. بهترین تولد زندگیم، با مشارکت یک دیوانه!»
- حسین حائریان
دیگه خبری از دوستی صفا و صميميت نیست. از این بعد فقط توهین ناسزا و دیکتاتوری.
🎄
خب دیگه بسه. برگردین ایران🙏🏻