بنام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام
از آنجا که بی، پاسخ گذاشتن محبت دوستان پسندیده نیست،
پس از موفقیت ناچیزحقیر که البته ارزشش از جهت عرض ارادت ادبی به ساحت مقدس پیامبر (ص) می باشد و بی شک به لطف نبی مکرم اسلام (ص) واهل بیت (علیهم السلام) و دعای خانواده معزز شهدا به دست آمد وبیشتر از آنکه از لحاظ شخصی برای خودم ارزشمند باشد به خاطر اینکه نامی از شهر عزیزم در گوشه ای از سرزمینم برده شده و شنیده شد سپاسگزارلطف خداوند شدم.
بسیاری از دوستان ابراز محبت ولطف نمودند که از این طریق از این عزیزان:
امام جمعه ی محترم ودلسوز شهر وردنجان
شهردار وشورای اسلامی شهر وردنجان
فرمانده محترم ناحیه ی بسیج شهرستان بن
فرمانده محترم حوزه ی امام هادی (ع)
فرمانده محترم پایگاه شهدا وشهید فنایی
ریاست محترم ستاد اقامه ی نماز
ریاست مجمع الذاکرین وشعرای آیینی شهرستان بن
مسئول محترم کتابخانه علامه طباطبایی
امنای مسجد چهارده معصوم(ع)
عزیزان هیات متوسلین به حضرت علی اصغر امام حسین (ع)
ریاست محترم موسسه خیریه علی ابن ابیطالب
دوستان انجمن شعر وادب توکل وردنجان
مدیرام محترم کانالهای زنگ خبر. و وردنجان به دقیقه اکنون
وخلاصه از همه ی دوستان عزیز و مردم مهربان شهر شهید پرور وردنجان، نهایت تقدیر وسپاس را دارم.ان شاءالله لیاقت داشته باشم تبریک گوی موفقیت های شما باشم.
امیدوارم در سال جدید ان شاء الله هم شر ویروس منحوس کرونا کنده شود و همه با درایت وبصیرت و انتخاب درست در انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای اسلامی گامی ارزشمند در رفع مشکلات موجود توسط شما مردم آگاه و همیشه در صحنه برداشته شود.
زیباترین روزها را برای شما آرزومندم.
ارادتمند همه ی شما:
احمدرفیعی وردنجانی
🥀تقدیم به ساحت شهید باکری،🥀
❤️شهردار بی بدیل شهر قلبها❤️
بی کری... باکری
او ماند پای عهد و پیمان، باکری شد
مرد وطن با دادن جان، باکری شد
جان داد تا آرامش ایران بماند
پرپر شد او هنگام طوفان، باکری شد
هرگز نشد دلبسته ی شرقی و غربی،
تنها به عشق نام ایران، باکری شد
او شهرداری بود که با عشقبازی
دلهای ما را کرد عُمران، باکری شد
از لشکر پیروز عاشوراییان بود
سر داد بر شمشیر برّان، باکری شد
لیلای خود را یافت در صحرای مجنون
مجنون او ماندند یاران، باکری شد
پیدا نشد هرچند جسمش عطر او ماند
هرگز نشد از دیده پنهان، باکری شد
دلبسته ی فرجام سرخش شد نه برجام
او بی کری شد مرد میدان، باکری شد
"احمدرفیعی وردنجانی"
@asharahmadrafiei
اشک یتیم...
روزی گذشت،... شاعری آمد بهار بود
فریاد دردهای دل روزگار بود
پرسید زان میانه... ز غمهای مردمش
بر بیقراری دل مردم قرار بود
آن یک جواب...خواست که گفتی چرا ز درد
پاسخ چرا که درد چنین آشکار بود
نزدیک رفت،....قصه ی طفل یتیم دید
شعرش بیان غصه، ولی بی شعار بود
ما را به رخت ریب.... فریبی نداده است
شعرش درست مثل دلش حق مدار بود
آن پارسا که ده خرد و ملک... را بگو
مُلک ادب به پاکی پروین دُچار بود
بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره... کرد
شعرش زبان مردم حسرت تبار بود
پروین به کجروان،...سخن از راستی سرود
در آسمان حق سخنش ماندگار بود
یک زن که از تبار سرافکندگی نبود
مردانه ایستاده میان غبار بود
"احمدرفیعی وردنجانی"
@asharahmadrafiei
🔥💥چارشنبه سوزی🔥💥
چارشنبه می شود یک چیز آتش می زنم
می زنند آتش همه من نیز آتش می زنم
رسم ما بوده ست آتش سوزی پایان سال
کی کنم از رسم مان پرهیز! آتش می زنم
گر ببندد مادرم در، می روم روی تراس
رختها را روی رخت آویز آتش می زنم
بچه همسایه ی ما صندلی آتش زده
تا که رویش کم شود من میز آتش می زنم
کرده ایم آماده کوهی بمب از یک ماه قبل
شهر را با یاری کامبیز آتش می زنم
حین این آتش زدن کامبیز اگر مصدوم شد
بعد از آن با یاری پرویز آتش می زنم
عقده ی آتش زدن دارم چه فرقی می کند؟
هرچه دیدم را فقط یکریز آتش می زنم
عقده دارم از زمانیکه چو نزدیکش شدم
مادرم می گفت مادر جیززززآتش می زنم
حمله خواهم کرد چون قوم مغول در هر طرف
شهر را وحشی تر از چنگیز آتش می زنم
پیرمردی با عصا آهسته رد می شد که من
با تشر گفتم به او بُگریز آتش می زنم
تا که مال من شود سرخی آتش، می روم
هستی خود را جنون آمیز آتش می زنم
هرکه مُرد از قوم و خویشانم در این آتش چه غم؟!
زنده باد این رسم شورانگیز آتش می زنم
"احمدرفیعی وردنجانی"
@asharahmadrafiei
🌷صلیاللهعلیکیاقرهعینرسولالله🌷
دل می بَرَد از یک جهان لبخندهایش
او بسته دل تنها به لبخند خدایش
مصباح نور پاک حق می آید از راه
حق، ریسه بسته آسمانها را برایش
وقتی اذان گفتند در گوشش، ملائک
دادند گوش جان به شور ربنایش
ورد تمام عرشیان نام حسین است
دست قنوت کُل هستی در دعایش
ارزانی عالم نموده حضرت عشق
عشق حقیقی را ز دریای سخایش
«جانم حسینِ» مصطفی در دهر پیچید
شد قلب او شاد از نگاه باصفایش
حیدر نگاهی کرد و از گرمای خورشید
پوشاند روی ماه او را با عبایش
آهسته زهرا در تبسم اشک می ریخت
با دیدن لبهای مشغول ثنایش
آرام روی گونه اش گلبوسه می کاشت
با قطره های اشک بین لای لایش
آزاده ی آزاد خواهد بود از غیر
هرکس گرفتار است در زلف رهایش
در زیر پای زائرانش کرده ام پهن
فرش دلم را در مسیر کربلایش
ای کاش می شد در شب میلاد باشیم
زائر میان کربلای با صفایش
ما را برای عاشقی هم گر نخواهد
این بس که می دانند ماها را گدایش
"احمدرفیعی وردنجانی"
@asharahmadrafiei