امروز تو مدرسه اصلا حال و حوصله نداشتم ، تاخیری خوردم، دل درد داشتم و از بی حوصلگی اعصابم خورد شده بود.
سه روز بود درست حسابی نخوابیده بودم و ازاون ور از بچه ها عقب افتاده بودم و الکی الکی یه منفیه دیگم به منفی قبلیم اضافه شده بود و شد دوتا ، این حس ناکافی بودن داشت اذیتم می کرد ولی نمیتونستم کارو ول کنم.
استرس اینکه کارم به موقع تموم نشه و نمره نگیرم کل وجودمو داشت اذیت میکرد و کل مدت که داشتم میدوختم ، داشتم به همین موضوع فکر میکردم.
خانوممون رفته بود رو مخم ازاون ورم دوست داشتم یسری از بچه هامونو خفه کنم.
خلاصه که روز چندان خوبی تو مدرسه نبود ولی من از کارم ناامید نشدم، درسته حس ناکافی و خوب نبودن داشت اذیتم میکرد ولی دلیل بر این نبود که بخوام کلا همه چیو ول کنم، چون همیشه تلاش و پشتکار بالاتر از استعداده و من از انتخابم راضیم و دوسش دارم خیلی خیلی زیاد.
و درآخر همیشه قرار نیست همه چی خوب پیش بره ، بعضی روزا فقط باید صبر کنی که اون روز تموم شه:)